کتاب خوانی
سلام
امروز پايان ماه مهر است.
پايان خواندن كتاب كوه پنجم ( پائولو كوئليو)
من از اين نويسنده قبلا كتاب كنار رودپيدار نشستم وگريستم را خوانده بودم
واين دومين نوشته اين نويسنده است كه خواندم .
وبرداشتي كه از كل كتاب داشتم از نظر من اعتقاد وايمان ركن است وبراي بدست اوردن وشناختن خود بايد تلاش كرد زندگي يعني فرازو نشيب يعني خوشبختي وبدبختي وخوب وبد موافق ومخالف و........ واينان هستند كه ايمان رامحكم وانسان را انسان مي كنند.
((گاهي لازم است آدمي با خدا منازعه كند ( صحفه 210) زيرا خواسته اوهمين بوده كه هر كس مسئوليت زندگي خودش را در دست بگيرد))
خدا انسان را افريد اشرف مخلوقات كرد شعور فكر به او داد عناصر چهار گانه را در اختيار او نهاد واين ما هستيم كه چگونه راه درست را انتخاب كنيم اشتباه براي هر كس است ولي پند از اشتباه گرفتن مهم است وتكرار نكردن. شكست سخت است زمين خوردن درد است ولي بلند شدن پيروزي بر شكست است و مجموعه اينها زندگي وموفقيت ميباشد ودر كنار اينها انسانها را ناديده گرفتن بد ليل واهي كهولت وشئي را بدليل نياز نداشتن در كتاب بما ميگويد بدان كه خرد كهن سالان چراغ راه مي باشد وهرشئي روزي ابزار مفيدي ايست وهم بستگي ويراني ها را بهشت مي كند وسختي ها را كاهش در زندگي لازم است گاهي بخود فرصت دهي فكرت را رها كني وجسم ات را ازاد گذاري تا خستگي ها بدر رود ومصرانه خواسته هاي خوب ات را از خدا بگيري .
گاهي خدا اطاعت مي طلبد . اما گاهي هم مايل است اراده ما را بيازمايد وما را به مبارزه مي طلبد تا عشقش را درك كنيم
گاهي لازم است ديوار ها فروريزد تا افق را بهتر ببينيم.
( با تشكراز خانه پدر و هرانك )
(( عشق خود يك نعمت الهي است .خداوندا دل مرا هر گز از عشق دوست داشتن انسانها خالي نفرما و وجوم را بي ثمر نگردان و چون درخت ايستاده بميران كه ايستاده مردن باسر به پاي تو افتادن است )) (( دعاي شبانه نينا ))
روياي عشق

روياي عشق
روز ها از پي هم ميگذرند و فراموش ميشوند
ولي اي آخرين روياي عشق ،
هيچ چيز ترا از ياد من بيرون نمي برد.
دلبر من ، خورشيد با همه درخشندگي وجلالش در پايان روز نا پديد مي شود
وجاي خود را به تاريكي شب مي سپارد .
ولي آفتاب عشق تو جاودانه در آسمان دل من مي درخشد وجان مي بخشد
اين روزي است كه شبي بدنبال ندارد
لامارتين
نگا ه

پروانه صفت چشم بدو دوخته بــــودم
وانگهه خبر دار شدم سوخته بــــــودم
خا كستر جسمم به سر شمع فروريخت
اين بود وفايي كه من آموخته بــــــودم
****************************************
ارزو
دستها را باهيجان واشتياق از هم گشوده ائي
تا اين خورشيد را در مشت بفشاري
وعطر آتشين اش را بنوشي وزنده شوي
شايد!!ميترسي؟كه غروب كند
نترس...
خورشيد آرزو === خورشيد بي غروب است
اشعار كهن يونان باستان
برگ ریزان در تصویر
پارک قیطریه ۲۶/۷/۱۳۵۶
.th.jpg)
نیمکت من پارک قیطریه ۲۶/۷/۱۳۵۶
.th.jpg)
پارک قیطریه ۲۶/۷/۱۳۵۶رقص برگ
.th.jpg)
چه غریب اند کتابهاپارک قیطریه ۲۶/۷/۱۳۵۶
دیروز برگ ریزان بود.
وچه زیبا رقص برگها باباد وصدای نشستن آن بروی خاک وچمن وناله خدا حافظی
اما عجبا که همه خوشحال بودند
که باذن خدا وظیفه خود را انجام داده واز خاک بر آمده وبر خاک شدند.
تمام دیروز با تک تک درختان وبرگها برای خدای خو د پیغام فرستادم توبزرگی و رحیم
مرا در پناه خود گیر که در پناه تو آرامش دارم من هم در فصل خزانم همین گونه که
درختان را ایستاده پیش خود میبری مرا هم همچنین ایستاده بخوان
نینا

رقص برگ وآب پارک قیطریه ۲۶/۷/۱۳۵۶

پارک قیطریه ۲۶/۷/۱۳۵۶گرداب برگ
خدایا شکرت باز پاییزی دیگر را داشتم وتوانستم زیبایی ها زاثبت کنم نینا
خواهش نا مقدس

از آلكائوس به سافو:
اي سافو لطيف ومتبسم
كه تاجي از گل بنفشه بر سر داري رازي در دل دارم
كه مي خواهم بدان اعتراف كنم .
اماشرم لب هاي مرا مهر كرده است*
از سافو به آلكائوس:
اگر خواهش تو زيبا بود وزبانت
در پي آن نبود كه چيزي ناروا بخواهد
هر گز شرم چشمان ترا بزير نمي افكند
زيرا شرم هميشه بمعناي خواهشي نامقدس است
كتاب شعر يونان باستان
سیب
اگر نمي تواني بالا بروي سيب باش
تا افتادنت ديگران را بانديشه بياندازد
خود خدا برايم فرستاد. (البته وب اش)
اول يك جمله بود .
بعد تعمق شد
سيب چه سر نوشت تاثير انگيزي بروي زندگي زميني انسان داشته
ادم وحوا بخاطر چيدن سيب از بهشت رانده شدن،
افتادن سيب از درخت . جاذبه زمين را كشف كرد.
ميوه اي است كه در چهار فصل خدا وجود دارد
تحقيق گران مي گويند اگر روزي يك سيب بخوريد هر گز به پزشك نياز نداريد
خوردن ناشتا در صبح چربي خون را كاهش مي دهد
خوردن ان در شب ملين است
شعرا خوشگلي صورت يار را به سيب سرخ وسپيد تشبيه كردند .
عوام مي گويند ميوه ايي كه هم در غزا وهم در عروسي است.
عروسها ميگويند مادر شوهر همه جا هست كسي هم نمي خوردش
مؤمنين مي گويند ميوه بهشتي است.
امثال وحكم ( سيب سرخ نصيب شغال مي شود)
ديگه يادم نمي آيد در مورد اين ميوه چه مي گويند.
ولي اين را مي دانم كه ميوه محبوب من است سرخ سفيد سبز گلاب دماوندي
فرقي ندارد هميشه تنها ميوه اي است كه جلوچشمم است وانتخاب اول من
من وسيب بهم وابسته هستيم ((( سيب دوستت دارم)))
واين هم عكسي كه بااحترام خودم از سيب برداشتم
نینا
پرسشي از پروردگار

پروردگارا
در هر عصري ، پيام آورانت را به اين دنياي بي رحم فرستادي كه كلام خود را بر جا گذاشتند.
<< همه راببخشيد، به همه مهر بورزيد ، قلب هايتان را از لكه هاي خون آلود نفرت بزداييد.>>
آن ها ستايش بر انگيز اند ة همواره به ياد آورده مي شوند، با اين حال امروز – اين روز شوم – با دردي دروغين آن ها را از در بيرون رانده ام.
مگر من شاهد شرارت پنهان نبوده ام كه با پرسش قدرت ريا كارانه بينوايان را سركوب كرده است؟
مگر من نشنيده ام صداي خاموش عدالت را كه در خلوت خود از خشم ستيزه جوي قدرت مي گرديد؟
مگر من جوانان بي پروايي را نديده ام كه در عذاب خود ديوانه شده وبيهوده زندگي شان را بر صخره هايي بي احساس ازهم پاشيده اند؟
امروز صدايم در گلو شكسته ، ترانه هايم گنگ اند ودنياي من در سياهي رويايي تيره حبس شده است ؛ وگريان ، خداوندا از تو مي پرسم ؟
<< اياتو آنان را كه هوايت رامسموم ميكنند وفروغ ات را مي خشكانند بخشيده اي؟ >>
تاگور از كتاب قلب خدا
دعا
.c30.th.jpg)
اي الهه آسمان كه مادر همه چيز هستي.
پيش از همه پديد آمده ائي وزندگي راتنها به خويش مديوني
اي پديد آرنده همه چيز كه هم دوشيزه وهم مادري ،هم پاك دامن وهم هوسبازي ، هم پاكي هم لذت مي بخشي، هم مهرباني هم آتشيني هم از تاريكي شب نشان داري وهم اززيبائي وهم از درياي موجي كه زاده آني
توكه در نهان عشق ولطف مي پراكني.
همه را بهم مي پيوندي وبه مهر هم وا مي داري
توكه باهيجان هوس مردم جهان رابه سوي يكديگر مي خواني
اي الهه آسمان سخن من بشنو
مرا در حمايت خود گير
مرا در خور محو كن بي لي تيس
شاعره يوناني دوره باستان
رسیدن به خدا
دو راه وجود دارد كه هر دو به خدا مي رسند ،
راه عشق ، راه بيداري، اين دوراه بكلي از هم جدا هستند ، اما در انتها به يك جا مي رسند : خدا
اين دو راه در ابتدا تا آنجا كه ممكن است از يكديگر دور اند، اما بتدريج بهم نز ديك مي شوند .
آن لحظه كه سالك به مقصد مي رسد ، شگفت زده مي شود وقتي مي بيند از هر راه كه مي رفت آن راه ديگر را نيز نا خود آگاه زير پاي خود مي داشت .
كسي كه گام در راه عشق ميگذارد . بيدار هم مي شود وكسي كه گام در راه بيداري مي گذارد ، عاشقي نيز پيشه او خواهد شد.
اين دو راه در دنيا جدايند ، اما نزد خدا يكي هستند.
عشق يعني فراموش كردن خود در معشوق . ماهيت عشق، خود فراموشي است
**************
مسيحا برزگر
اين هم چند تابلو از سحر
.84d.th.jpg)
سلام
عيد سعيد فطر به ياران گرامي خدا جو تبريك والتماس دعا دارم
نينا
خدا را سپاس كه نمايشگاه سحر با موفقيت بر گزار شد .
گر چه مثل هميشه براي من وقت گير بودكه حتي اين مدت نتوانستم به كامي جان(همان كامپيوتر همسر بي سروصداي خودم )حتي نگاهي بكنم
ولي خيلي خوشحالم چون يكي از بزرگترين روزهاي زندگيم يحساب مي آمد هر موفقيتي كه براي بچه ها است لذت شيريني آنرا مادر مي چشد منكه چنينم ولي در اين ساعاتي كه در گالري بودم مطالعه ام را طبق قراري كه داشتيم (كوه پنجم پائولو كوئليو) راهم فراموش نكرده و مطالعه مي كردم
********************
خدا قادر ومطلق است ، اگرخودش را تنها به همان چيزهايي محدود مي كرد
كه به نظر ما خوب مي آيد، ديگر به اونمي گفتند قادر مطلق، اين گونه ، تنها بر بخشي از كيهان فرمانروايي داشت ولابد كسي نيرومند تر ازاو هم در كار بود واعمال او را زير نظر داشت ودر باره اش قضاوت مي كرد اگر چنين بود، من ان شخص نيرومند تر را مي پرستيدم))
صفحه 17 پائولو كوئليو

البته اين شاهكار عكاسي من است
عكسهاي فني تر ها هفته آ ينده مي گذارم بيشتر از اين از من ناشي توقعي نداشته باشيد
نينا

دل تنگی من
انشاالله آخر هفته کارم تما م
میشود یک دنیا حرف دارم
سپاس

باسلام
از همه شما دوستان گرامي وعزيز مامانم كه به من لطف داشته وتولدم را تبريك گفته ايد متشكرم .
سحر
12/7/1355 اذان صبح
سحرم
امروز تولد توست . چه نيكو روزي بود كه خداوند ترا به من هديه داد
وچه سالها با دل وجان عشق ونگاه رشد ترا ديدم.
وموفقيت ترا در تحصيل ادب نجابت وخانمي
با همه سختي ها ترا بدندان كشيدم
باز چه شيرين بود روزي كه همسر نازنين تو با ان ادب وشرم مخصوص خود ترا از من خواستگاري كرد
چه خوشبخت بودم كه غنچه جانم را بدست كسي سپردم كه باندازه من وشايد هم بيشتر ترا دوست دارد
وبه تو امكان پرورش فكر و هنر وپشتيبان تو در معقوله هاي درست است
در واقع خداوند باز بمن لطف كرد وروز ازدواج شما بمن پسري داد چو جان شيرين
دختركم تولدت مبارك
تولدت مصادف با اولين نمايشگاه كار هاي نقاشي ات است آنهم مبارك
بدان كه تو علاوه بر علم وهنرات به مردي تكيه داري كه چون كوه استوار وچون گل لطيف ،چون عقاب بلند پرواز و چون رود روان است ودلي دريايي دارد واين در يا ترادوست دارد.
با خيالي آرام مي گويم جان من ، دختر من، گل من ،گوهر من، عزيز من،
تولدت مبارك
12/7/1386مادرت
یا علی

امشب چه شبی سنگین است
ستاره اي پر ميكشد.
شاید فردامعجزه ائی شود.
علی علی است عاشق معبود.
عاشق فاطمه.
وچه مظلومانه بسوی معبود شتافتند.
وغمی به سنگینی کوه بر دل عاشقانشان.
باشد که شافی ما پیش معبود باشند
علي بجان فاطمه قسمت مي دهم درد از دل درد مندان بردار
وبه سياه دلان بفهمان كه سياهي را از دل بيرون كنند
تا نور الهي در دل آنان بدمد.
20 رمضان 86
گر من زعجايبي كه دردل دارم
ديوانه نميشوم " ز ديوانگي است
بر بال خیال
در يكي از اين وب گردي هابه شعري بر خوردم

در مورد كوه ( در پيله تنهايي )
مرا با خود برد به سالهاي دور
سالهايي كه با بچه هاي دانشگاه مي رفتيم منظريه براي رفتن كوه كه حالا شده پارك جمشيديه انوقت پار كينك بود ماشين ها را پارك ميكرديم ميرفتيم بالا.
صبحانه را كنار استخر انجا مي خورديم ياد بچه ها بخير هر كدام حالا يك گوشه دنيا هستند ژاكلين فرانسه است اكبر تا انجايي كه خبر داشتم امريكا كجا؟ نمي دونم محمود خدا رحمتش كنه همان سالها در سن 26 سالگي سكته كرد فاجعه بود چون شلوغ ترين بچه گروه بود مينا ازدواج كرد ديگه از گروه در امد جعفر زاده وووووو
يك نفس از كنارجايي كه ماشين پارك كرده بوديم مي رفتيم بالا خستگي حاليمون نبود خنده بود شوخي وخو د مون فيلم ميكرديم چه ساعات خوشي بودبراي عصر سرازير مي شديم وان شب باچه خستگي شيريني بخواب مي رفتيم.
همين خاطره ها باعث شد امروز بزنم بكوه شال وكلاه كردم راه افتادم منزل من زير فرمانيه نزديك به خيابان كامرانيه است تصميم گرفتم از منزل پياده حركت كنم
رفتم كامرانيه پياده سر بالايي گرفتم رفتم بجاي كوچه باغ هاي ان موقع برج هاي بلند بود جاي نغمه پرندگان صداي زور ماشين در اين سر بالايي وصداي جيغ ترمزهاي ناگهاني بهر حال رفتم رفتم تارسيدم به محل سابق پار كينگ منظريه كه حالا شده پارك سنگي يا جمشيديه وراه كوه از پشت پارك شده
نفس ياري نداد عضلات پا فرياد زدند بسه ضربان قلب گفت درسته فقط بخاطر تومي طپم ولي رحمي كن
گفتم نه بايد بياد گذشته بروم !!!! عقلم گفت اما انموقع 22 سال داشتي وحالا 62 سال انموقع شور جواني نيرو مي داد وغرور عقب نماندن از ديگران حالا چه؟
غرور برايم بي معنا است پس به حرف عقل گوش كردم
پس بر حاشيه راه نشستم وبا خيال به سفر گذشته رفتم سالهايي كه 22سال داشتم با بچه هاي دانشگاه جمعا 7نفر بوديم برنامه كوه رفتن ودر ميان راه يه يحث گذاشتن درسها وسخنان استاد و اشعار مد ان زمان شاملو سپهري ، فروغ ، مشيري ويا رهي و بحث كتابهاي كافكا ،صادق هدايت ،عزيز نسين ، جلال الاحمد ، صمد بهرنگي ، ژان ژاك روسو ، زيگموند فرويد.
و واقعه سياهكل وگلسرخي و.......... يكدنيا حرف كه نمي فهميديم كي عصر شده بايد برگرديم.
بروزهاي اول برج كه براي صرف غذا به موبي ديك توخيابان ويلا ، بوفالوميدان كاخ ويا سلف سرويس گل مي رفتيم ولي آخر ماه كه بي پول مي شديم با لوبياي 10 ريالي دانشگاه شكم سير ميكرديم البته ان موقع شهر داري ماهي 400تومان كمك هزينه به دانشجويان مي داد ومن هم مسئول اين گروه دانشجويان بودم 4سالي واقعا عالي بود بدون اينكه احساس خاصي بين دختر پسر گروه باشد هم فكر ودوست وتقريبا هم جيب بوديم
براي يك رستوران گران قيمت كه مي خواستيم برويم همه پولهايمان را روي هم مي ريختيم هر كي هر چي داشت . شب هاييي هم كاخ جوانان برنامه داشت كه مجاني بود وبا كنسرت داريوش وابي ....
با ماشين رومئو اكبر كه كروكي هم بود وميني ماينر بدري كه مر تب بايد هول مي داديم تا روشن شود. كيف مي كرديم
بعدا همه ماشين هاي نوخريديم وهر كدام با ماشين خودمان جا بجا مي شديم وديگه جيب هايمون جدا شد تجمل آمد ازدواج آمد وسفر پس از مدتي گاهگاهي از هم خبر داشتيم وسپس اين خبر ها كم رنگ شد .
ولي خاطره ها هنوز زنده است وعكسها كاشك ميشد برايتان بگذارم روي وب ( شايد بچه ها دوست نداشته باشند شرايط ان موقع فرق ميكرد بعضي ها حالا شناخته شده هستند).
بعد سرازير شدم يك سر رفتم شهر كتاب كه متاسفانه كتابهاي آقاي رشوند نازنين را هنوز نياورده بود به توصيه اهالي خانه پدر كتاب كوه پنجم پائلولو كوئليو را خريدم وسرازير شدم تا خانه پياده برگشتم افطا رگذشته بود ولي خوب سرحال بودم سه كار خوب انجام دادم پياده روي كردم تا لب كوه كتاب خريدم وگشتي زدم در ميان كتابها ولذت بصري بردم قشنگتر از
همه در خاطره سفر كردم وقيافه بچه ها را همانگونه ديدم ومزه خوشبختي آن زمان افطار كردم .
خدا توچقدر بزرگي كه حافظه پايدار بمادادي وپرواز با خيال
نه هنگ ميكنه نه دليت ميشه نه ويروسي كسي هم نمي تونه بخونه 9/7/86 نيناََ
غیبت من
يك قلب داشتم شكسته بود اما بيمار نبود
امروز گفتند : اين دل شكسته بيمار هم شده
*****
بروي بستري از گل نشسته شبنمي نمناك
نمي دانم خداوندا چه خواهد شد اين دل بيمار
پس از مرگم ندارم من زمال دنيا چيزي
دومرواريد غلطان در صدف دارم ، چه غلطاني
نغمه ام، ساكت وارام دادمش ستوده انساني
سحرم تنهاي تنهادر اغوش فرزانه سزاواري
نغمه و سحر، در آميزيد بسان گل وگلدون
كه مادر مي وزد چونسيم بر هر دوتا تون
24/6/86 نينا
باز هم مثل هميشه يك سري آز مايش واسكن تست وكوفت وزهر مار آ خرش هيچ به لطف خدا در سلامت كامل **
نز ديك بود روز هايم با قرصهاي جديد تغيير كند.
اين شعر بالا هم وصيت ام بود كه مورد استفاد ه قرار نگرفت
خوب دليل غيبت اين جانب L( شهريور عزيزم اجازه)
اولاً = خودم لوس كردو ببينم چقدر دوستم داريد
دوماً = سحر گلم كنارم بود ماشاالله مثل گذشته فرصت نفس كشيدن به من نمي داد خدا حفظ اش كند مر تب مي گويد مامان اين كجاست آن كجاست مامان بدو
آخر هم كه وقت كم مياره ميگه تقصير توست : منو شوهرش هم زير لبي مي خنديم
سوماً = مشغول تدارك نمايشگاه نقاشي آب رنگ سحر در هفته آينده وبر نامه ريزي سفارش كارت دعوت و قاب وووووووو..بودم
امروز هم در رفتم چون دل منهم براي همه شماها تنگ شده بود
بايد در تدارك 12 مهر كه تولد سحر است و 14 مهر كه روز اول نمايشگاه اش مي باشد باشم البته شبهاي قدر هم برنامه اش جاي خود دارد.
راستي روز نيكو كاري را جا انداختم انهم روز پر كاري بود
به اميد روزهاي آرامش آينده
نينا
فریاد
دشت هايي چه فراخ
كوه هايي چه بلند
د رگلستانه چه بوي علفي مي ايد
من در اين ابادي پي جايي ميگردم
تا حالا در ماشيني بدون سقف نشسته ايد وموهايتان را بدست باد سپرده ايد واجازه داده ايد باد از درون بدنتان گذر كند؟
تا كنون در جاده باسرعت دستمالي را از پنجره ماشين بيرون نگه داشته ايد وحس كرده ايد داريد هوا را ميشكافيد وخود باد شديد ، به رقص دستمال در باد نگريسته ايد؟
ايا از كنار ديوار نرده ايي رد شده ايد وانگشتانتان را حين راه رفتن بروي نرده ها گذاشته و كشيده ايد ضر بات يك نواخت انرا بر نوك انگشتان حس كرده ايد؟
ايا وقتي خوشحاليد دلتان نمي خواهد بلند بخنديد وبهوا بپريد؟
آياوقتي دل شما را غمي فشار مي دهد بر سر كوهي در دشتي فراخ با تمام نيرو فريادرا بسوي آسمان بريزيد ؟
وميدانيد كه ان باز برمي گردد بسوي خودتان؟
ايا تا كنون دلتان نخواسته بروي چمن نمناك پارك به پشت بخوابيد ودستتان را زير سر گذاشته ورقص باد را در شاخه هاي درختان زيرگنبد ابي كبود ببينيد و بوي خاك را استشمام كنيدمگر زمين مادر ما نيست پس در آغوشش ارام بگيريم؟
ايا تا كنون دلتان نخواسته روزه سكوت بگيريد؟
ايا تا كنون لذت غوطه ورشدن درآبي پاك وچنگ زدن بر انرا ورد شدن آب از ميان انگشتانتان وكشيده شدن بروي پوستتان را تمايل نداشتيد ؟
ايا دلتان نمي خواهد با يك اهنگ زيبا برقصيد؟
ايا دلتان نمي خواهد پاهايتان را در آب رودخانه روان سرد بگذاريد وزير لب بخوانيدآ ب آ ئينه عشق گذارن است ؟
همه اينها به من آرامش مي دهد ولي قوانين اجتماعي نه.
از كنارت مي گذرند وهريك از اين حركات طبعيي خدادادي را غير معقول مي دانند وعده اي مي گويند بچه شده
ديگري مي گويد ديوانه است ....چه جلف ...خنده داره....با اين سن خجالت نمي كشه و..و....وهاي ديگر
آ يا اين احساس من خدا دادي نيست مثل خنده يا گريه آيا به كسي آ زار ميرساند جز فريادم كه او هم دردشت روي كوه است وباز تابش بر خودم پس چرا غير عادي مي آيد.
من در اين اباد ي پي جايي مي گردم كه بتوانم خودم باشم نه بند هاي تمدن وقوانين دست وپا گير اجتماعي من آزادي را اين گونه ميبينم .
نينا1/7/1386


.327.th.jpg)
.624.th.jpg)
