افق

گفته هايم
زندگي زيباست ،
زشتيهاي آن تقصير ماست،
در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست!
زندگي آب رواني است روان ميگذرد
آنچه تقدير من و توست همان ميگذرد.
ÿÿÿÿYY
من امروز چه خوشبختم وچه شادم .
سحرم مي ايد
يادم باشد كه سحر برخيزم ،
آب وجارو بزنم خانه را ،
برسر راه بنشينم دست سايه بان چشم كنم
بنگرم دور دست را ، افق ابي دريا را
سحرم مي آيد . جان بمن مي بخشد . آمدنش
مدادسفید

رنگي مداد
همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند به جز مداد سفيد، هيچ كسي به او كار نمي داد همه مي گفتند:
{تو به هيچ دردي نمي خوري}
يك شب كه مداد رنگي ها، توي سياهي كاغذ گم شده بودند، مداد سفيد تا صبح كار كرد،
ماه كشيد، مهتاب كشيد و آنقدر ستاره كشيد كه كوچك وكوچك و كوچك تر شد.
صبح توي جعبه ي مداد رنگي جاي خالي اوبا هيچ رنگي پر نشد
!!!!
هستند كساني در اطراف ما كه ديده نمي شوند ولي فقدانشان كاملا محسوس واثر گذار است .
امروز 28 ديماه است و زمستان 1386

فصل برف 1352.
*************
زمستان بامن خاطره ها دارد .
دويدن ميان برف دركودكي.وغلطيدن ودستها را جلوي دهان گرم كردن
گلوله برفي پرتاب كردن در نوجواني . به يكديگر در حياط بزرگ مدرسه .صداي جيغ خانم قدسي ناظم گرد قلمبه با موهاي كوتاه پوش داده وماتيك قرمزه اش كه هي ميگفت شفيعي ، باقري ،اخراج ولي هر گز اخراج نمي كرد ماهم اينومی دونستيم وبه شيطنت هامون ادامه ميداديم .سالهاي بعدي كه در عروسي پسر دايي بابام ديدم اش اتفاقي ديگه پير شده بود وقتي دست اش را بوسيدم ودختر هايم را بهش معرفي كردم گفت شيطون تر از تو شاگردي توي عمر كار ي ام نداشتم اما هميشه هم از كارات خنده ام ميگرفت .
وجواني قدم زدن درپارك ساعي روزهاي برفي عاشقانه ،
از آينده حرف زدن چه زود گذشت آينده ايي كه انروز باتو ساختم چه زود مثل برف اب شد وان حرارت و يخ بست.
يادته اولين روز برفي بعد از اشنيايي مان را
انروز هم برف زيادي آمده بود از خيابان وزرا داخل پارك شديم تواون پالتومشگي ام را با كلاه بره وشال گردن قرمزم را دوست داشتي و چه ساعتها راه رفتيم وحرف زديم و آينده ساختيم !!!!!!!!
سالها كه در تهران بوديم روزهاي برفي با سحر ميرفتيم پارك و توساعتها با سحر بازي ميكردي ومن جودم دوتا چشم ميشد وعاشقانه نگاهتان ميكردم !!
واخرين ديدارمان ............؟!!!
امروزهم هوا افتابي وپارك ساعي با برف چند روزپيش قدم زدم وخاطرات را مرور كردم.
عجب تلخ وشيرين بود ؟
نينا
پيام
در خانه ما رونق اگر نيست صفا است
انجا كه صفا است بدان نور خدا است
سرما مثل اينكه در خط اينتر نت من تاثير گذاشته من هم نمي توانم براي حضرت عالي پيغام بگذارم
تشكر از لطف شما.
ولي هر روز سرك ميكشم
فرزند ياس
گريه كن چون ابر باراني بچاه برحسين تشنه لب در قتلگاه
خانه ات را بغارت مي برند دخترانت را اسارت مي برند
گريه بر بي دستي احساس كن گريه بر طفلان بي عباس كن
باز كن حيدر توشط اشگ را تا نگيرد باخجالت مشگ را
گريه كن بر آن يتيماني كه شام باتومي خوردند در اشگ مدام
گريه كن چون گريه ابر بهار گريه كن برروي گلهاي مزار
مثل نوزادان كه مادر مرده اند مثل طفلاني كه اتش خورده اند
گريه كن در زير تابوت روان گريه كن بر نسترن هاي جوان
گريه كن زيرا كه گلها ديده اند ياس هاي مهربان كوچيده اند
گريه كن زيرا كه شبنم فاني است هر گلي در معرض ويراني است
ما سر خود را اسيري مي بريم ما جواني رابه پيري مي بريم
زخم آن گل در تن من چاه شد آن بهار مرده در من خاك شد
ياس بوي مهرباني مي دهد
گردن بند

زنجير طلايي تو، اي گنج مراد
امشب زفروتني بما درسي داد
بر گردن نازنين، چو آويختي اش
شرمنده شد واز آن به پايت افتاد
شغل هایی که در زمان گم شدند
باتشکر از سایت زاینده رودhttp://site.zendehrood.com برای عکسهای زیبایش
هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد
اين جمله را در كامنتي در يكي از وب ها خواندم.
يادم امد اري هيچ نامه اي بمقصد نمي رسد چون ديگر پستچي نداريم
ياد ان روزها كه هنوز تكنولوژي تا بدين جا كشيده نشده بود وارتباطات سخت بود ولي نزديك وملموس بود.
پزشگ بدون راديولوژي و اسكن و.... چيز هاي ديگر با گرفتن نبض ولمس دستي تشخيص ميداد مشگل كجاست.
از پستچي براي تون بگم خيلي از شغلها در اثر مرور زمان حل شده واز بين رفته است مگر ما مادر بزرگ ها وپدر بزرگ ها كه تبديل شديم به تاريخ گويا براي شما ها تعريف كنيم وشماها هم با چشمهاي گشاد ودهان نيمه باز بما خيره بشويد وبا تعجب به پرسيد راستي!
اره نازنينان من كه اكثر شما ها همسن فرزند ونوه هاي من هستيد
اقايي بود با كت وشلوار تيره وپيراهني سفيد ولي طوسي رنگ وچروكيده وكراواتي نخ نماوبا كلاه شاپو يك كيف بند بلند چرمي مشگي داشت كه بصورت يك شانه به خودش آويزان كرده بود بنام اقاي پستچي هيچ وقت نامش را نمي دانستيم شايد پدران ومادرانمان مي دانستند ولي ما بچه بوديم تا توي كوچه ميديديم اش بدو مي امديم ميگفتيم اقاي پستچي امده
اون موقع ها من هنوز دبستان هم نمي رفتم ويا شايد اول ودوم بودم تلفن هنوز نداشتيم پدر هم بنا به شغلي كه داشت اكثراً شهرستانها بود ومن هميشه منتظر پستچي بودم كه بيايد ونامه اي از پدر بياورد وشيريني دريافت كند.
در كوچه ما خانه هايي بود كه هر كدام منتظر اقاي پستچي بودند.
اقاي حيدريان كه اهل مشهد بود همسايه ديوار بديوار ما خانمش هميشه منمتظر بود از خانواده اش نامه داشته باشد آقاي رستگار كه رئيس انجمن شهر تهران بود وهميشه باد به گلو مي انداخت كه يك وري راه مي رفت پسرش در خارج از ايران بود اوهم هميشه منتظر
خانواده نشاط يادم نمي ايد انها منتظر نامه چه كسي بودند خانواده باز قلعه شمالي بودند آنها هم منتظر خلاصه براتون بگم همه هميشه منتظر اقاي پستچي بوديم يك موقعه ها هم كه تابستان كه هوا گرم بود دعوت ميشد توي حياط كنار حوض پر ماهي روي تخت چوبي شربت خنكي ميخورد واز مهمي شغلش تعريف ميكرد يه جوراي مثل اينكه گوشه چشمي به پري كه توي خانه ازمن مراقبت ميكرد داشت از قرمز شدن پري موقع حرف زدن با اون پي برده بودم ولي چون پري را خيلي دوست داشتم راز دار بودم ونمي گفتم پري توي كوچه با اقاي پستچي حرف مي زنه وشايد هم رشوه بستني توني يك ريالي كاره خودش ميكرد .
بزرگتر شديم ديگه جزء نوجوانان محله واسه خودمون كيا بيايي داشتيم با موهاي دم اسبي و گاه گاهي نيشگو.ن گرفتن از گونه هايمان كه قرمز بشه حالا ديگه فهميده بودم آقاي پستچي عاشق پري وپري هم اون دوست داره بسلامتي ازدواج كردند يك چيز ديگه هم فهميدم كه اين آقاي پستچي نامه جون هاي محل را به خانه هايشان نمي دهد بلكه سر كوچه صبر مي كند تا صاحب نامه بيايد ونامه را تحويل خودش بدهد كه خانواده نفهمند واي چه محبتي ميكرد كه راز ماها را داشت.
حالا خواندن نامه خودش داستاني است وقتي نامه مي امد همه جمع ميشديم دور صاحب نامه .
ونامه خوانده ميشد با انشاء خاص ان زمان ( ملالي نيست جز دوري روي شما ونور ديدگانم) جمله اول نامه پدر هميشه همين بود خدا رحمتش كنه نقطه نمي گذاشت وخواندنش براي من يكي نوسواد سخت بود ولي بعد ها عادت كرده بودم
واخر نامه به تك تك همه افراد سلام ميرساند وهمه با لبخند از دور خواننده نامه دور مي شديم نمي دونم براي مامان ايران چي مي نوشت كه اون دوباره مي خوند وگريه هم ميكرد نامه ها همه بايگاني ميشد
خانم افشار همسايه ديگرمان بچه نداشت وسواد هم نداشت بقول خودش شوهرش اداره جاتي بود هميشه هم بهش شك داشت وفتي من باسواد شدم كلاس چهارم دبستان مي توانستم بخوانم نامه كه مي امد منويواشكي صدا ميكرد يك مشت نخمه خربزه بوداده رشوه مي دادتا شوهرش نيامده نامه را برايش يخونم نكنه پاي كسي وسط باشه
خلاصه نامه ، نامه بازي وآقاي پستچي خودش داستاني گفتني است (( فيلم پستچي)) مرا ميبرد به ان زمان دهه 30 ونامه نگاري بوي خوش محبت مي داد ومروركردن بارها بارها ان حالي داشت.
نینا۲۲ دی ۱۳۸۶
قمار عشق

20/10/52
نقطه عطف زندگي ام
تاريخ شروع قمارعشق
روزي كه بازي را شروع كردم تصميم به باخت نداشتم .
فكر مي كردم رو باز بازي ميكنم وصادقانه ، تقلب در كارم نبود
ولي دست حريف رانخوانده بودم كه با فريب بازي را شروع كرده است
واين بازي 32 سال ادامه داشت.
همه گويند رهايش كن ، گله داري گر بخدايش كن
رهايش كردم ولي بخدا يش هم گله نكردم ،
چون خودم مقصر بودم كه خواستم تقلب او را باور كنم هركس جاي او بود شايد از اين صداقت سوء استفاده ميكرد
من عشقم را به بزرگي دريا به زلالي چشمه به گرمي خورشيد به او هديد دادم.
شايد لايقش نبود.
نينا 20/10/86
یخ زده

در پس كوچه هاي فكرم يخ زدم
مثل هواي اين روزهاي شهرم
بجاي روز مرگي يخ مرگي دارم
اين يك هفته از بس از پشت پنجره بيرون نگاه كردم چشم هايم مستطيل شده
عادت ندارم اين همه ساكن باشم
برف توي حياط تا نصفه پشت درب حياط گرفته نمي گذارد درب باز بشه
با لجبازي بمن دهن كجي ميكنه
تا توباشي پا توكفش البرزنشين ها نكني
منظره ميخواي ميخواي عقاب باشي بالاي كوه بشيني همه را كوچك ببيني
قسم ميخورم نه من كي باشم كه بخواهم عقاب بشم پشه هم نيستم
ويا ديگران را كوچك ببينم ! نه دلم مي خواد ديده نشوم
اگرهم هوس كردم بيايم البرز نشيني قصدم اين بوده بقول فرنگي ها (ويو) داشته باشم
ميترسم بيايم بيرون قل بخورم بهمن بشم بيفتم روي شهر تهران، تهران را خراب كنم
پس خانه نشين ميشم تا هوا خوب بشه ودر خاطرات يخ زده ام كندو كاو كنم شايد
حرارتي بيابم . پيدا هم نكردم بدرك !!!!!!!!!!!!!!!!فوق اش یخ میزنم.
نينا 19/10/86
یورگ دویغی سی

برخيز
برخيز اي كودك رنجديده وجود
تا چند محبوسي به غمخانه دل
وگدايي از مادر مهر
برخيز.
وآن خنجر مرصع بدست گير
وتاج زرين مهر، آن خود كن
كه مگر نديدي،
دوشيزه گان جفا بابچه گان بيكس چه كرده است؟
بر خيز،
وانتقام هم گيشان از آن ستم پيشه گير
وزمين رااز بوي علف هاي وحشي طراوت ،
معطر كن.
آيتكين عطا خاني
شاعره ای ترکمن
آبی تر

آبي تر از آنيم که بي رنگ بميريم
از شيشه نبوديم که با سنگ بميريم
تقصير کسي نيست که اينگونه غريبيم
شايد که خدا خواست که دلتنگ بميريم.
امروز روز دگریست

طبيعت
ساعت 4.30صبح است حس غريبي مي گويد برخيز امروز روزدگريست
چشم مي گشايم هنوز هوا تاريك است وپرده هاي ضخيم كشيده كورمال ساعت را نگاه ميكنم هنوز خيلي زود است براي شروع دوباره . زير پتو گرم مچاله ميشوم چشم ها را ميبندم كاري ندارم وقراري نيست جايي بروم پس مجدداً چشم هايم را مي بندم ولي درونم مرا به بيدار شدن تشويق ميكند دستم بطرف راديو مي رود وآهنگي كه نمي دانم خواننده اش كيست مراتشويق به بيداري ونگاه كردن به بيرون از پنجره مي كند قراره هوا برفي بشه ولي عجب چه برفي ارام وباشكوه در وسعت نگاه من قسمتي بزرگ از شهر است چه سفيد وچه دل انگيزوچه بارش نرم ولطيف وبي صدا ياد قصه سفيد برفي مي افتم بر مي خيزم مدتي بيرون را نگاه ميكنم وبعد با ليوان قهوه ام پشت پنجره به تك تك دانه هاي برف خيره ميشوم انگار روزهاي زندگيم از بدو تولد تا به امروز رقص كنان از اسمان فرو مي ريزند وسپيدي سحر بروي برف نظاره گر ميشوم مي انديشم برف با وجودسردي چه گرما وهيجاني مي دهد برخلاف ظاهر سرد ويخ زده وبي روح اش طبيعت را جان مي دهد وشوق وذوق مي آورد
امروز روز دگريست نمي دانم شايد اتفاقي بيافتد
اكنون صداي تلاوت قران سوره انعام دارد از راديو پخش ميشود سوره ايي كه من خيلي
دوست دارم بايد براي نيايش با خالق اين همه نعمت اماده شوم امروز روز دگريست
خدايا مرا بخودم وا مگذار.
نينا 16/10/86
جمعه برفی
سلام نازنینان من
از جمعه برفی تهران بر بام البرز سلام
خدا راسپاس جا بجا شدم و امروز با ارامش پشت ینجره رو به شهر از بلندای البرز برف ها را تما شا میکنم وجای شما ها خالی است.

نوه ام نیکو
عوام، ثروتمندان را محترم ميدارند و خواص ، دانشمندان را.
افلاطون
سه محرك و بيدار كنندة انسان : عشق ، مرگ و شكست ---
دکتر شريعتي
خوش بخت ترين افراد اشخاصي هستند كه استعداد ندارند ولي علاقه دارند و بدبخت ترين افراد اشخاصي هستند كه استعداد دارند ولي علاقه ندارند.
انيشتين
زنان به خوبي مردان ميتوانند اسرار را حفظ كنند ولي به يكديگر مي گويند تا در حفظ آن شريك باشند.
داستايوفسكي
فاصله , عشق هاي کوچک را از بين مي برد ولي عشق هاي بزرگ را قوت مي بخشد. مثل باد که شمع را خاموش مي کند ولي آتش را شعله ور مي سازد .
شكسپير
خاک را دوست دارم چون آخرین همسفرم است
*****
_ لحظه اي که انسان ستم را به آساني تحمل کند، شرم آورترين دوره حياتش آغاز مي شود
******
اگر ميخواهي مرا ببيني پلکهايت را روي هم بگذار و چشمانت را ببند من هماني هستم که هيچوقت مرا نديدي
******
نازکترین کتاب دنیا منتشر شد :چیزهایی که آقایان درمورد خانمها می دانند!؟
******
دوست واقعی کسی است که دست تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند
******
گناه من نیست اگر بعد از " تو" "او" امد تقصیر قوانین دستوری است
******
عشق جامي است كه آنرا سر ميكشيم بي آنكه بدانيم شراب است يا زهر و در هر دوحالت هنگام نوشيدن آن حس خوبي داريم
********
نمي دونم اين نوه من نيكو خانم عاشق شده يا خيال داره بشه كه مرتب براي مامان نيناش از اين چيزا مينويسه اگر بمن برده باشه بلــــــــــــــــه درسته
اگه به مامان نازنينش برده نه ادبيات دوسته ما كه نفهميديم ؟
شما بگوئيداستادان -
دعا

پروردگارا
به من آرامش ده
تا بپذیرم آنچه نمی توانم تغییر دهم
دلیری ده
تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم
بینش ده
تا تفاوت این دو را بدانم
و مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند
خلیل جبران
خدایا چرا من ؟
آرتور اشی قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون به خاطر خون آلوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال 1983 دریافت کرد ، به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد.او از سراسر دنیا از طرفدارانش نامه هایی دریافت کرد.
یکی از طرفدارانش نوشته بود:((چرا خدا تو را برای چنین بیماری دردناکی انتخاب کرد؟))
آرتور در پاسخش نوشت : در دنیا،50 میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند.
5 میلیون نفر یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند.
500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند.
50 هزار نفر پا به مسابقات می گذارند.
5 هزار نفر سر شناس می شوند.
50 نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند،چهار نفر به نیمه نهایی می رسند و دو نفر به فینال ... و آن هنگام که جام قهرمانی روی دستانم گرفته بودم،هرگز نگفتم خدایا چرا من ؟ و امروز که از این بیماری رنج می کشم،نیز نمی گویم خدایا چرا من؟
وب گفته هایم عمیق وزیبا مینویسد
دی ماه
افسوس كه نامه جواني طـــي شد آن تازه بهارزندگاني دي شد
آن مرغ طرب كه نام اوبود شباب افسوس ندانم كي آمد كي شد
ديماه مبارك نينا
گذشته
من از گذشته حرف مي زنم،
چون اين طور كه پيدااست بجزقلبم همه چيز در من به طور نسبي رو به پيري نهاده است.
حتي اين قب هم ديگر مصنوعي است ؛
رقصنده ها آن را درلفافي از ساتن صورتي پيچيده اند، در ساتن صورتي كمرنگ،
درست هم رنگ كفشهاي رقصشان.
نامه دكا به البربارتولوبه
غرق تمناي توام،موجي زدرياي توام
من نخل سركش نيستم ، تا خانه در ساحل كنم
دانم كه ان سرو سهي ، از دل ندارد آگهي
چند ازغم دل چون رهي ، فرياد بي حاصل كنم
رهي

امشب هم شبي بود خلوتي با خود .
دلم نخواست با كسي باشم نغمه ام هرچند تلاش كرد وسحرم بيداد ودوستان نازنينم اصرارولي دلم خودم را مي خواست
شمعي ،عودي ، موزيكي از ياني ومروري از ديماه پارسال تا به امسال .
نينا

