اخرين پست1386

چه زيباست نوشتن وقتي مي داني او مي خواند چه زيباست سرودن وقتي مي داني او مي شنود و چه زيباست جنون وقتي مي داني او مي بيند
-
عزيزان فرورديني من
تولدتان مبارك. فروردين گل ام . خواهرم مينو .پروين كه منواز ياد برده
فرحناز در حال نامزد بازي . هايده خوبم وبقيه.......
بخصوص تو عزيز قهر قهر رو من كه خيلي دوستت دارم
توهم منوكشتي با اين ادا هات ****
نينا
صبح عازمم ونياز به دعاي شما ياران * ۲۶/۱۲/۸۶
يادتان باشد دلي در يك گوشه دنيا براي همه شما مي طپد *
سالانه

در روزهاي پاياني سال هستيم كار هاي دنيايي را جفت وجور كرده وسعي كرديم مرتب وبدون نقص باشد واماده جهت سال جديد چه شور هيجان خوبي خيابانها رنك شادي گرفته.
وخانواده ها برنامه ريزي ميكنند همه از هم تشكر ودولت مردان به كار كنان عيدي مي دهند بخاطر كار يكساله (ولي به من عيدي ندادند)گرفتند.
خوب همه چيز خوبه ولي ايا ما به كار نامه معنوي خودمان هم رسيدگي كرديم وشكر خدا را چگونه بجا اورديم. حتما همه اين كار را كرده ايدهر كس به طريق خودش من مي خواهم به طريق خودم در مقابل همه دنيا تشكر كنم.
خدايا سپاس كه مرا يكسال ديگر عمردادي كه چهار فصل ترا ببينم وترا بيشتر درك كنم
خدايا سپاس كه مرا چشم بينا دادي تا بخوانم وبنويسم وزيبايهاي ترا در طبيعت نوازش كنم
خدايا سپاس كه مرا پاي سالم دادي كه قدم در راه خير وكمك بديگران بگذارم هر چند ناقص
خدايا سپاس مرا دست دهنده دادي وخيلي زود بازده اش را به من پس دادي
خدايا سياس كه فرزندانم را سالم وموفق داشتي وحمايت ات را از انان دريغ نداشتي
خدايا سپاس كه دوستانم چون اب روان نبودند چون درختي تناور پشتبان من
خدايا سپاس مادرم وخانواده ام را سلامت داشتي.
خدايا سپاس كه توفيق دادي دراين سال سفر هاي خوبي داشته باشم .
خدايا سپاس كه دل عاشقم را عشق فراوان دادي .
خدايا سپاس كه هنوز ميتوانم خودم باشم وخواسته هايم را دوست بدارم .هميشه نيمه پر ليوان را به بينم ودوستانم را دوست بدارم تا پاي جان.
خدايا فراموشم مكن كه من بي تو هيچ ام روزي رسان من باش كه هر روز روز توست امين.امين .امين
كمكم كن تا در راه جديد كه برداشتم موفق شوم.
نينا پايان اسفند 1386
شروع كار جديد است براي اغاز سال منتظر ايده هاي شما براي بهبود وضعيت زنان خودسرپرست هستم
تشكر
تضاد
سلام
5شنيه وجمعه خوب وبدي داشتم دوگانه سوز شده بودم مثل ماشين ها اصلا ماشين شده بودم .چرا؟ حالا براتون ميگم منكه چرت مينويسم شما هم بخونيد ولي بدونين واقعي ميخونيد
كتاب نيست ذهن نيست خود خود من است.
دوستي از قديم دارم فرخنده عزيزم خانم اين رئيس محترم من كچل مو دم اسبي كه اهل شمال نازنين خودمان است وقتي يك نفر مرتب اماده منتظر است با لهجه شيرين خودش ميگه : او (چاگود عروي بوستي) حالا نمي دونم درست تلفظ ميكنم يانه؟
طبق قراري كه داشتم 5شنبه صبح كه بلند شدم كار هاي اوليه كردم چون منتظر مهمان از شهرستان بودم وشب منتظر مهماني از هلند ولباس پوشيده حاضر واماده مثل جمله بالا(اماده عروس) مشغول خوانده كتاب بودم تلفن زنگ زد دوست دستپاچه عزيزم بود واصرار داشت منو ببينه مشگل را بهش كفتم كه من حالا وقت ندارم وشب هم بايد بيدار باشم وجمعه هم روز شاوغ كاري ولي خير ايشان اصرار كه من حتما بايد ترا ببينم خيلي هم فوري حتي اگر شده ده دقيقه ( نمي دونم در اين فاصله كوتاه من چه مشگلي ميتوانم حل كنم) گفتم باشه
وچند دقيقه منتظر بودم چاي گرم كردم زنگ تلفن، باز ايشان خود خواهانه قضاوت كرده بود كه چرا من اول از امدنش استقبال نكردم وبدتر: بااينكه منزل من امده سئوال ميكند اسم كوچه چي است واي كه جوش اوردم اولا توكه با اصرار ميخواهي براي ارامش ات ده دقيقه منوببيني توئي كه خانه من ميايي ونميداني که چقدر سطي امدي كه راه را بلد نيستي وفكر شرايط كاري وبرنامه ريزي منو نمي كني دوما چرا هر وقت اشفته اي يا كوچلو وقت داري ياد من مي افتي من كه اسپرين نيستم كه سرت درد ميكنه يك دونه بخوري وبا عصبانيت گوشي گذاشتم .ببخشيد شكوفه شد به صبح روزي كه بايد خيلي كار ميكردم وتازه شب هم منتظر كسي بودم كه اولين بار مي ديدم وايشان پس از سالها از هلند مي امد وبا تربيت انجا ومن بايد ميزبان باشم من خل وچل وراحت با يك اقاي پزشك منظم وبزرگ شده اون ور اب .
بعد قطع تلفن خودم از اينكه انقدر تند رفتم پشيمان شدم ولي شده بود مهمانان من از شمال امدن وغذا خورديم حرف زديم بيشتر راجع به اين ادم ناشناس سئوال كردم ولي تمام حواسم به تلفن بود زنگ بزند شايد نازنين اسپرين خور باشد ومن از دلش در بيارم سنگ بخوره به اين دل جاي شما نه خالي با بي حوصلگي واجبار ساعت 7 راهي شديم فرودگاه باران قشنگي هم گرفته بود توي ترافيك نياوران وتجريش يك ساعت موندم مجبور بودم حرف بزنم حواسم به صبح بود يك دل ميگفت زنگ بزن ولي عقل ميگفت نه اون مي بايست بفهمد كه توارام بخش نيستي دوستي
خلاصه دوگانه سوز شدم تا ساعت نه وسي رسيدم فرودگاه جديد طبق معمول ايران اير تاخير 10و30 نشست تا كار هاي اوليه بشه كه همه ميدانيد من خواب الود وخسته حالا بايد با يك ادم جديد كه هيچ چيز ازش نمي دونم حتي شكل اش هم نميشناسم روبرو بشم خدا را شكر كه اخوي ايشان با خانمش بودند
توي سالن نگاه ميكردم به مردم كه به استقبال عزيزشان امده بودند همه خوشحال وشاد وخودمانيم جوان ها هم تيپ زده بودند ولي مو هاي دخترا اكثرا سفيد بود (مد جديد) وتمام موها توي صورت( لجبازي حجابي) جالب برايم دسته گلها بود كه توي بغل همه ديده ميشد كه مقدم عزيزشون گل باران كنند وقتي كه خودم جاي مسافر گذاشتم كه بعد چند روز اضطراب واين همه وسيله توي شلوغي فرودگاه ها .حمل ونقل چمدانها وشوق ديدار اقوام با اين گلها چه ميخواهد بكند اصلا متوجه رنگ وبو ويا زيبايي ونوع بسته بندي ويا عشقي كه همراه گل است ميشود ويا نه مثل خيلي چيزهاي ديگه رسوم گذرااست ( گل هميشه هديه عشق ومحبت است نه رفع تكليف زماني بايد هديه شود كه گيرنده از بو ورنگ وخاطره گرفتن اش لذت ببرد) تواين افكار بودم كه مهمان رسيده بود با يك دنيا چمدان وروبرومن اون منو زودتر شناخته بود چون حواس من لعنتي به تلفن بيشتر بود ،
معرفي شديديم خوشحال شديم از ملاقات هم خسته نباشيم گفتم ولي تشريفاتي درش احساس نبود وامديم تارسيديم وايشان را رسانديم به هتل وجا بجا كرديم ساعت 4 صبح بود هم روز خوبي بود هم روز بدي براي من
جمعه هم دنبال رديف كردن كارهاي ايشان در تهران بودم وبسلامتي 2 بعداز ظهر باتفاق اخوي وخانم برادرش روانه ديار خودشان كردم اصرار كه باما بيا ولي من برنامه خودم داشتم قول دادم بعد تعطيلات سري بزنم به شهر شان هنوز نمي دونم جالب اينكه بعد اين سالهاي بلند كه بيرون از مرز بوده وپرورش يافته زبان محلي مادري اش را راحت بدون مشگل با برادرش صحبت ميكرد ازش خوشم امد ساده وصميمي بود راست ودرست بدون شيله وپيله توي اين چند ساعت مي شد اناليزش كرد صادق بود سلامت باشه امده زن بگيرد
اين خودش نشان مي دهد هيچ كجاي دنيا زنان مارا ندارند صبوري وخانمي خوشبخت بشه
بعد از رفتن انان امدم وباز غش كردم اما باز منتظر تلفن بودم هر سه تا گوشي كنار دستم گذاشتم مبادا زنگ بزنه ومن نفهمم ولي تا حالا زنگ نزده شايد هم سر دردش خوب شده
ولي گوشه اي از دل من گرفته چرا دوستي بايدسطحي باشه كه شرايط قابل درك نشه مثل گل هاي توي فرودگاه باهمه زيبايي بين چمدانها ودر اغوش گرفتن ها گم بشه
25اسفند نينا
یادمان باشد

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم ،
وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم ،
پر پروانه شکستن هنر انسان نيست ،
گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم ،
يادمان باشد سر سجاده عشق ،
جز براي دل محبوب دعايي نکنيم ،
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد ،
طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم.
تصمیم کبری

بس که دیوار دلم کوتاه است هر کسی میگذرد به هوایی
هوسی هم که شده سرکی می کشد و میگذرد
دین من عشق است و نمازم ایثار
قبله ام محبت
سجاده ام خاك وسبزه
عطرم بوي برگ پوسيده وجوانه گياه
یاورم خدا و دوستان
مرا غمی نیست وخوشبخت خوشبختم
***
ارامشم قلم وكاغذ
خواننده اي هم نباشد
مهم نيست
دلم هست مي خواندش
گذشته را درصندوق گذاشتم ودرش را قفل كردم
خيال دارم با خودم ببرم بياندازم ته دريا
ولي اگر بوي گندش گاهي نفوذ كرد
تقصير من نيست؟
عطر مي زنم تا اطراف ام خوشبو شود
عطر ياس كه بوي پيامبر ميدهد
بوي دوران جواني ميدهد
نينا اسفند 86
امروز من

امروز22اسفند چهارشنبه كار خاصي نداشتم ديشب از دوست عزيزي پيامي داشتم كه خيلي باعث تسلي من شد واون دلمردگي را از من دور كرد صبح زنگ زدم به نازنيني كه احوالش را بپرسم ديدم بدجوري مريضه وقتي تلفن قطع كردم انگار من هم تب كردم مثل گربه مچاله شدم زير يتو وشروع كردم به خوندن كتاب اقاي جولايي (كامران ميرزا ي كتاب با عصا دسته نقره ايش منو ياد عمو جانم انداخت رسيدم به قسمت داستان قهوه قجر) صداي تلفن در امد اول راستش بگم ميخواستم جواب ندم ولي باز سگ خور گوشي برداشتم خانم .... گفت كه يك مشاوره فوري براي يك بعداز ظهر داري گفتند به شما بگم بياييد دفتر
عزيزم من امروز روز كاري ام نيست كسي ديگري انجام بدهد
خانم .... قسم خورد گفت خود اقاي م گفته حتما شما باشيد چون رده سني شماست
ميخواستم بزنم توي سرم مرده شور اين عددكه سن نام داردببرد .
بلند شدم 2ساعتي وقت بود توي اين كش وقوس نغمه زنگ زده مثل باد امد مثل برق هم رفت كتاب قدم بخير پيشش بود ميدونست من اگر كتابهام ديربازگشت داشته باشند شب كابوس ميبينم
بالاخره لباس پوشيدم راهي شدم توي ترافيك شلوغ ظهر تا حوالي پارك ملت به خوم فحش دادم البته از نوع خوبشه.
مورد مادر60ساله پدر 67 ساله پسر23ساله تك فرزند دعوا سر دوست دختر اقاپسر كه مامان جونش از اين دختر خانم خوشش نمي ايد .
پسرك مثل بيد مي لرزيد وچهره اش برافروخته وداشت قدم مي زد خوب سلام وعليكي هرسه تا سر درددلشون بازشد
اين كه نميشه دونه دونه وبلند شدم دستم گذاشتم روي شانه جوان لرزان خوب بود كه قدش بلند نبود وگرنه دستم بهش نمي رسيد تا گفتم عزيزم چرا انقدر مضطربي سر برشانه من نهاد وگريست بيچاره نمي دونست من خودم دنبال شانه ميگردم براي گريستن
بااشاره پدر ومادر بيرون از اطاق منتظر شدند . يك ليوان اب دادم بهش خورد ونشستم دستهايش را گرفتم گفتم حرف بزن بين منوتو مي مونه واون هنوز داشت ته مانده بغض اش را بيرون ميداد ( ياد فتوا يي افتادم كه چندي پيش از دانشگاه الزا مصر داده شده بود كه اگر زن ومردي در اطاق كار تنها باشند براي محرم شدن خانم بايد يك وعده شير به اقا بدهد تا اشكالي نباشد) يادم افتاد منكه شپر ندارم حتي پاكتي؟ خوب به ليوان اب وردخوندم كه شير به حساب بيايد كه مشگل شرعي پيدا نكند .
بهر حال ساعتي با ايشون صحبت داشتم بسيار بچه منطقي بود ووقت رفتن گفتم قرار داري ؟ بله پس صورت مامان بابا راببوس وخوشحال برو راجع به اين مسئله هم با دوستت صحبت نكن كه كدورت بشه اين نازنين رفت صورت مادر ودست پدر رابوسيد ورفت بيچاره بابا فكر كرده بود خواب مي بينه
خانم شفيعي اين جواب سلام منو نمي ده چطوردست منو بوسيد چي گفتي ؟
هيچ ، فقط فهميدمش
بجاي او تصميم نگريد وانا ليزش نكنيد بفهميدش ومادر عزيز صنم او برايش صنم است بي حرمتي نكن شايد روزي عروس ات شود وتوشرمنده شوي از اين بد گويي ها.
دردسر ندهم تا ساعت 4 فك زدم بحمداالله روانه شدند وچشمم افتاد به ليوان نيمه پسرك مطمئن ام بامن تماس ميگيرد ولي بفكر رفتم عشق چه ها كه نمي كند.
در بازشد رئيس كل با موهاي سفيد دم اسبي امد تونشست ،چطور بود ؟
مثل هميشه عشق ! مادر وپدر وقبول نكردن پدر ومادر كه فرزند انها بزرگ شده
پرسيد خودت چطوري ؟
خوبم نازنيني تسلي بخشم شد وارامم كرد ،
تا اومد بگه تو، خودم پيش دستي كردم من هم افتابم هم مهتاب هم نسيمم هم طوفان هم باران هم ابرهم رنگيم كمان مثل هواي بهار ( دبير هندسه) خنده اي كرد وچرخيد بره بيرون گفتم ببين سفر من عقب افتاده 5شنبه مسافردارم بايد برم فرودگاه دوروزهم توي تهران راهنماش باشم اين دوروزه كار برام جور نكني دوم عيد منتظرت هستم فرخنده راببوس.
خنديد چرا كس ديگر نبوسم خ.... خودتي كيف ام زدم زير بغلم امدم بيرون لپ حميده را كشيدم
حال ارش چطوره گفت خوبه ولي مامان هنوز مخالفه
صبر كن اونم موافق ميشه يادش بيارانوقتها نامه پراكني هاش با بابات.
امدم بيرون جلوي پارك ملت يك سري چادر زده بودند بازارچه دلم خواست برم از نزديك با اين زنان نازنين زحمت كش ديدار كنم وافتخار كردم كه از تبار زنان ايرانم فداكار وزحمت كش خريدي كردم گفتگويي خيلي روزم خوب بود
6نيم خانه بودم واصلا فكر منفي نداشتم ولي به پسرك فكر مي كنم كه چگونه از اينكه مادرش به عشق اش توهين كرده بود خشمگين بود.
دوست خوبم تشكر كه ارامم كردي . انشاالله كه لايق دوستي توباشم
نينا اسفند86
رویای شیرین

بكجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده خود را
محبوب من
دوشينه شب باز با ياد تو سر بر بستر گذاشتم.
ونوازش دست ترا برروي گيسوانم حس كردم
ونفس هاي ترا در پس گوشم
وگرمي بازوانت را بدور بدنم
مرا بروياي خواب برد وچه شيرين خوابيدم.
محبوب من
صبح با بوسه گرم تو چشم گشودم
بسترم از حرارت بدن تو گرم
واطاقم بوي تن ترا ميداد
اما تورفته بودي
واين هم يك روياي شيرين بود
مادام دنينور
زندگی نوشتن است ؟ نقاشی ؟ رنگ؟ کدامین

گاهی بهترین حرف نگفتن است
وقتي چيزي نداري بنويسي
خودت ، خودت را نقاشي ميكني
وچه بد نقاشي هستي .
كه از چند رنگي دلت
فقط سياه مي كشي.
نینا اسفند تلخ۸۶
یاد

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم ،
به گِرد شمع سوزانِ دلِ عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را ،
پروانه میکردم .
ساعت
حدود 3بعد از ظهر است از صبح كه قهوه ام را خوردم چيزي نخوردم ميل نداشتم تقريبا اين هفته ها راه گلوم بسته است بغض دارم بلد نيستم گريه كنم
از صبح دور خودم گيج مي خورم واز پنجره به خيابان سرك ميكشم شايد منتظر معجزه هستم؟
شاگردمم رابابي حوصله گي راه انداختم.
از صبح جواب هيچ تلفني را ندادم شب هم دوره هفتگي خانواده است حوصله ندارم ولي نميشه بايد بروم يك ليوان شير از يخچال ريختم ومزه مزه كنان خوردم با بي تفاوتي چشمم افتاد به ماشين ظرفشويي پر بود ليوان قاشق چايخوري چند وقته ظرفشويي را نزدم مثل اينكه از هفته گذشته كه كارگر داشتم !
خوب من هيچ وقت خانه دار خوبي نبودم هميشه براي كار خونه وقت نداشتم پودر را ريختم واستارت زدم وبه ظرفشويي تكيه دادم .
باز عزيز من رسوخ كردي در ذهنم يادم امد وقتي ميخواستيم خانه بگيريم من اصرار داشتم سينك جلوي پنجره باشه تا من وقتي كار ميكنم اسمان راببينم وتويك روز ذوق زده امدي گفتي نينا يك جايي پيدا كردم ظرفشويي اش جلو ينجره است وجلوي ان يك باغ چشم اندازت قشنگه ووقتي در خانه مستقر شديم يك روز جلوي ظرفشويي داشتم مثل هميشه غرغر ميكردم وتوامدي از پشت سر دستهايت را دور كمرم حلقه كردي وكنار گوشم گفتي به باغ جلو نگاه كن تنبل خانم باز امدي كار كني ويواشكي زير گوشم را بوسيدي گفتي:
قهوه يا چائي ؟
جائي.
توچائي خور بودي ومن قهوه خور بدون نقطه مشترك ولي عاشقانه "
اين روزا خيلي توي ذهنم وكنارم مي پلكي گند زدي به اسفند ماه ام . بسه ديگه دلم خون كردي چرا دوباره بعد اين همه سال پيدا شدي چرا؟
نينا اسفند 86
خاموشی مرغان

و هارونالرشید شبی در باغی بود. مرغی آواز میداد. وی تیری بر آواز مرغ راست کرد. تیر بر سینهی مرغ آمد و او را بکشت. هارونالرشید گفت:
خاموشی مرغان هم نیکو بود..*
دوستی فرزانه برایم ایمیل کرده است.
حیف باشد که فیضی نبریم.
نیکوئی اش را خود پیدا کنید
نینا که از خستگی خواب ندارد
امروز

در این دنیا مردمانی پیشرفت میکنند که برمیخیزند و به دنبال شرایط مطلوب میگردند و چنانچه نیابند، آن را به وجود میآورند. جورج برناردشاو
امروز روز شلوغي بود.
همايش صبح گوش كردم و چرت زدم بي خودي بي خودي وقت گيري بود
فقط حسن اين گونه گرد اوري هاي اخر سال ديدن ادمهايي است كه سالي يك بار ديدني هستنند وبعضي هاشون نه بيشتر از يك سلام عليك فشردن دست وديده بوسي حال واحوال ولي معلومه وقتي رفتي بيرون يادت ميره كي ديدي اگر برات مهم باشه بهش فكر ميكني امان از اين دكتر .... هر چه ميگم بابا من فرصت اين جور جاها راندارم حوصله ام سر مي رود سه ساعت بنشينم وگزارش ساليانه را برايم كه همه اش هم عدد، رقم است بشنوم من هميشه در رياضيات تنبل بودم
سرش مي اندازه پائين دست ميكشه روي ريش سياه وسفيدش وشيطنت وار لبخند ميزنه وموهاي دم اسبي سفيدش چپ وراست ميشه بعد ميگه دختر كي مي خواهي بزرگ بشي 63 ساله شدي باز هم مثل قديم بچه بازي در مياري برو گزارش بنويس ومن يك دهن كجي ميكنم ودور ميزنم سالهاست كنار هم كار مي كنيم يادگار جواني است خدا حفظ اش كند چقدر در زمان سختي هايم سر برشانه اش گذاشتم وگريستم واو دوستانه پشتيبانم بود ميدونم به كار من احتياج نداره ولي دل نمي كنه مي خواد سرم گرم باشه؟
بعد از ظهر ساعت 4 جلسه هيئت مديره واعضا ء تعاوني بود باز جو انترها بال بال ميزدند كه براي سال اينده چه برنامه ريزي كنيم كه حاصل پر بارتر بشه ومن به بالا وپائين پريدن شان نگاه ميكردم توي دلم ميگفتم بدوزيد بدوزيد با يك كلمه از مرجع بالا نه ميشنويد وميشكافيد.
از چشم هاي دريده يكي از اعضا خوشم نيامد ؟ من دست زير چانه گوش ميكردم نا سلامتي بزرگتر جلسه بودم منشي جلسه هم كه فقط تند تند مينوشت رئيس هيئت مديره هم با ته مدادروي ميز ضرب ميگرفت چاي پشت چاي دلم اشوب شد.
ومن فكر ميكردم چرا بعد از اين همه سال امسال از اول اسفند برگشتي به خاطره ام تورا در قسمت زيرين قلبم قايم كرده بودم چرا سفير فرستادي كه شبيه تو باشد ومن صندوقچه را بگردم وترا بيرون بياورم كه ذهنم راپر كندومرا ببرد به گذشته هاي كه خيلي خوشبخت بودم ،هيچ كس مثل تونيست وانطور كه تو مرا لوس ميكردي وهي ميگفتي خانمي لبخند روز ها رامي گذرانم تا زودتر بتوبرسم.
مثل اينكه جلسه تمام شد خانم شفيعي موافقيد .(بله) نمي دونم چرا بله وامضا فرمودم.
بي هدف راندم تا در خانه مشتركمان ومدتي به كوچه خيره شدم ترا نديدم چراغ اطاق روشن بود.
دلم برات تنگه نينا اسفند1386
رقص عشق

دل تاري است كه وقتي بشكند بهتر مي نوازد
موسيقي عشق نواخته شد.
افسوس كه رقصنده رقص عشق بلد نبود.
اوهوس را بجاي عشق اشتباه گرفته بود.
ونوازنده متحير از اين فريب.
نینااسفند ۸۶
خدا راشکر که میخوانم

با اجازه اقای یوسف علیخانی
سلام
امروز شنبه 17 اسفند است ساعت 4 بعد از ظهرساعت ده رفتم پياده روي و دوساعتي در پارك نياوران سينه كش افتاب كتاب خوندم به شما گفته بودم ميخواهم اين دوروز فقط بنويسم .
در ماه جاري باوجود كارهاي زياد دوكتاب جديد از نويسنده نسل امروز خواندم كه دلم خواست راجع به نوشته هايش يادداشتي بگذارم كه البته اگر ناقص است ايشان به بزرگواري خودشان مي بخشندمن در مقام منتقد ويا كارشناس نويسندگي نيستم فقط يك خواننده هستم كه هميشه يك كتاب در كيفم مرا همراهي ميكند زمانهاي انتظار ملاقات ، در اتوبوس در پارك وحتي بعضي وقت ها در انتظار جمع شدن دوستان وقبل از خواب هر كجا باشم اين دوست بچگي تا اين سن مرا همراهي كرده.
نمي دانم 2ماه پيش يا 3ماه پيش بود كه وب اقاي علي رشوند مصاحبه اي با نويسنده جواني را بنام آقاي يوسف عليخاني داشتند كه من كشيده شدم جهت شناخت ايشان چون جواب هاي خاص خودش را داشت وكنجكاو كه اين نسل جديد چه مي نويسد پس مراجعه كردم به وب ايشان كه ماشاالله تودرتو هم بود تادانه ، بي دانه ، هابيل وقابيل ، مصاحيه روزنامه اي زندگي نامه نقد هاي كتاب ايشان توسط نويسندگان ديگر وهمه را بادقت خواندم وبيشتر كنجكاو كه نوشته هاي افكاري ايشان را هم بخوانم در اولين فرصت كه مراجعه كردم شهر كتاب نياوران براي خريد كتاب با گفتن نام نويسنده كتابهايش جلوي من قرار گرفت بيشتر كنجكاو شده كه حتما ايشان بيشتر از اينكه شكسته نفسي كردند نامي ترند بچه هاي كه در شهر كتاب كار ميكنند لطف دارن ومنوميشناسند پرس جويي كردم ديدم بله فروش كتاب ايشان در ميان كتابهاي امروزه خوبه پس كتاب را خريدم شب دوباره در وب سايت ايشان دقيق تر جستجو كردم تا بتوانم نوشته ها رابهتر هضم كنم
جمله زيبايي در برگه اول كتاب قدم بخيرمادر بزرگ من بود تقديم به ( ايرنا و ساينا)
نشان دهنده قدر داني از خانواده ،كه موفقيت را فقط مديون خودش نمي داند ياري دهنده ها راهم دخالت ميدهد وجمله ديگري كه در برگه اول اژدها كشان خواندم براي ولي محمد، پدر بزرگم وهمه قصه گوهايي كه قصه شدند.
جاي تامل است سينه هر ادمي كتابي است وبا مرگ او كتاب دفن ميشود ومي پوسد
وچه حيف داستانهايي اموزنده خاك ميشود بدتر از اتش زدن كتابخانه رم شرقي توسط عثماني وبا كتابخانه ايران توسط اعراب وچنگيز.ديد بايد قوي باشد كه يك جمله چنين بنويسد
با كتاب قدم بخير شروع كردم گويش محلي مرا بدنبال خود كشيد وچه زيبا لحظه ها وجا ها واحساسات توصيف شده بود كه من خواننده با قدم بخير به چپر چال رفتم وغصه رعنا را خوردم و درختان را شمردم باور كردم ميلك جايي است واتفاقات ذهني نيست وجالب كه قهرمانان كتاب كارشان تمام نمي شود ونيمه كاره ميماند.
باخود گفتم شايد در كتاب اژدها كشان بتوان درك كرد اين كتاب هم ديروز بعدازظهر تمام شد بعضي از قسمت ها ي ان بنظر خيلي ساده مي ايد اما بادوباره خواني مي بينيم نويسنده چه عميق به زوايا نگاه كرده وعرق كردن كفل كل گاو ، گاو تعزيه خوانان وپشتك اب از شيپور طلايي ويا دويدن بچه ها با كفش ناجور از سرازيري طوري نوشته شده كه خواننده فكر ميكند با انان زندگي كرده ذهن چطور ميتواند دقيق طريقه جابه جايي كلا نمدي را در سر وجا انداختن آن به سربه تصويركشد برايم خوب وجالب بود كه نسل امروز جواناني هستند كه اهميت مي دهند به نسل گذشته وزندگي ساده روستايي كه چه بامحبت كنار هم پشت بام به پشت بام ميروند وگوشت شكار را بين همه تقسيم ميكنند.
اما همانطور كه اول گفتم من اصلاً نمي توانم چيزي رانقد وبررسي كنم فقط خواننده هستم واين كار در قد من نيست
اما از انجا كه در ارتباط شغلي ام تجربه هايي دارم 15 سال است مشاوره جوانان وكودكان را دارم ازنوشته ها ونقاشي ها به درون انان تا اندازه ايي پي ميبرم
من از نوشته هاي اين نويسنده جوان وپر استعداد يك نوع عجله و بلا تكليفي ميبينم ادم هاي درون قصه نيمه كاره رها ميشوند تا خواننده تصميم بگيرد ، قلم بعضي جا ها مي شكند ووا مي ماند چگونه پيش ببرد ومسئله ديگر اينكه ايشان همه چيز را روايتي نمي پذيرد در قسمت اوشانان چون ريشه علمي نداشته نا باورانه رها كرده ( يعني دوست دارد ازمون وخطا را) تا باور كند ولي در همه قسمت ها امامزاده وجود دارد وداستان دور امامزاده ميچرخد ( باور ديني وايمان) اما منطقي.
در هر صورت براي من اشنايي با نوشته هاي اين نويسنده جوان فرصتي بود تا با نوشته هاي نسل جديد اشنا شوم وهمواره آرزوي موفقيت براي تمام جوانان دارم وقدم بخير واژدها كشان باباور رنگين كمان ان زينت كتابخانه فرسوده من شد
وشايد روزي دوباره دلم براي گويش هايش تنگ شود وبخوانم ويا بشنوم كتاب جديدي نوشته اند تا بسر بدوم بخرم وبخوانم
موفق وپايدار باشيد اقاي يوسف عليخاني
وتشكر از اقاي علي رشوند كه مرا با ايشان اشنا كردند
از فردا كتاب جامه به خوناب اقاي رضا جولايي همراهيم خواد كرد
باحترام نينا شفيعي
چشم دروغ نمی گوید

عشق يعني يك تبلور، يك سرود
عشق يعني يك سلام و يك درود
چشم آينه دل است
در چشمان توديدم
هنگام وداع
شعله عشق در چشمت خاموش بود
فهميدم كه ديگر ترا نخواهم ديد
****
سعي كردم تمام روز را با كتابي كه هر دو دوست داشتيم
به خودم آرامش دهم وبكار مشغول خواندن شوم تا بتوفكر نكنم
اما....دريغ كه لحظه اي از فكرم بيرون نرفتي
ميدانم ! يقين دارم!!!
براي توهم چنين بوده؟
چشم دروغ نمي گويد .
نینا
جنبش زندگي

هفته نامه
اي عزيزان ناديده من، ولي هميشه در دل من، كه اين پنجره رابط ما است
هفته گذشته نتوانستم جواب محبت شما عزيزان رابدهم كه علت را برايتان شرح خواهم دادولي اين دليل بر اين نبوده كه دست نوشته هايتان را نخوانم فرصت جواب نداشتم چون اين روزها باند اينترنتي شركتي كه من با هاش كار ميكنم واشتراك دارم باريك شده و كند كار ميكند
انشااله درست ميشود منكه صبر انقلابي دارم اين هم روش.
شنبه صبح بامامان رفتيم به كارها ي اداري وبانگي اش سروسامان داديم مامان رفتند منزل ومن منتظر اقاي پستچي بودم كه يك بسته برايم بياورد ولي اين انتظار طول كشيد تا 10 شب بقول خودش شب عيد بود كارها زياد نميدانم 11ماه سال كار هاي اداري ما لاك پشت وار حركت مي كند ولي در اسفند غزال وار ما بسته را گرفيم ومي بايست يكشنبه دنبال كارهاي اداري مالياتي ومفاصا حساب هاي شركتي باشم
يكشنبه 8صبح تا 3 بعد از ظهر بين خيابان امير اباد وميدان 7 تير در رفت وامد وطبقات اداره را بااسانسور وبي اسانسور بالا پاين رفتن واشگال هاي نقطه اي را صحيح كردن توي اين گيرو داد ياد اكبر از بچه هاي دانشگاه افتادم هر وقت كار اداري داشتيم مي گفت نينا توبرو صد در صد درست ميشه علت را مي پرسيدم ميگفت تو100% پارتي سر خود هستي زبان چرب نرم داري ، هميشه خنداني، خوب لياس ميپوشي ، مرتبي وخوشگلي البته اين اخري هندوانه بود ولي راست ميگفت ازدري داخل ميشدم دست پر مي امدم وبچه ها ذوق ميكردند كه كار درست شده كمك دانشجويي يا اردو براهه.
انروز هم ما با50% پارتي رو سماجت ولبخند كار رو شروع كرديم ولي امان از بروكراسي ( ولي بخودم اميدوار شدم هنوزم پارتي سر خودم) خلاصه تا 3 بعد اظهر ما بال بال زديم تا كار سر انجامي گرفت وبقيه بعلت تعطيلي افتاد دوشنبه صبح
من وسط شهر كم مي ايم مگر كار اداري باشد ديدم بهترين فرصت است بروم خيابان جمهوري(شاه خودمان) دوربين بخرم اخه توي جابجايي منزل دوربين بنده گم شده ومن كور ماندم واين عكسهاي اخير با گوشي است كه كيفيت ندارد
دوسه ساعتي گشتم انكه ميخواستم به قد پول من نبود امدم منزل.جنازه خسته خسته
دوشنبه صبح دوباره دنباله كار ديروز تا 3 بعد از ظهر ولي شكر خدا كار تقريبا تمام شد .
سه شنبه خانمي براي نظافت منزل امد واون مشغول كارش شد من هيچ وقت خانه دار خوبي نبودم وتوي كار خونه تنبل پس گذاشتم خودش كار راتمام كند ومن هم مشغول جمع اوري جزوه هاي ترم بعد بچه ها وتصحيح ان وگزارش كار چند مشاوره اخر تا يعد از ظهر ساعت 4 خوب بود تلفني شد ومهمان ناخوانده اي امد كه من دوست نداشتم به حريم خانه ام بيايد ولي پاي تلفن احساس كردم احتياج به گفتن دارد پس من از امدن ايشان ناراحت نشدم ولي خودش بسيار دستپاچه امد ورفت ومن با امدنش كنار امدم ولي او با خودش كه به تحميل امد ه بود كنار نيامد مشگل خودش است وگرنه من اعتراضي نداشتم.
ساعت 6 مهمان بودم رفتم ولي خسته وتا 2 شب كه برگشتم باز جنازه وار افتادم وبيهوش شدم.
چهارشنبه ( درضمن فراموش نشود كه هر روز 3ساعت پياده روي بوده صبح) رسيدگي به امور كار بانكي خودم وشركت وكلاس تا ظهر طول كشيد رسيدم خونه ديدم يكي از شاگرد هاي خصوصي زنگ زد كه چون اول هفته ميخواهد برود مسافرت بيايد جهت رفع اشگال خوب چاره اي نيست 3ساعت تدريس خصوصي پولش ادم وسوسه ميكنه
چشم شما روز بد نبينه از ساعت 3 تا 6 بعد از ظهر ما با ايشان رفع اشگال كه خير دوره كرديم ايشان هنوز در سلكت وكپي كنترل راست كليك قاطي كرده بود وحشت داشت از من فاصله دارد نتواند كار انجام دهد كلي اميدواري واعتماد به نفس جزوه و كتاب وقربان صدقه راهي اش كرديم از بس فك زده بودم دو تا ارام بخش خوردم دوباره غش كردم رو تخت سحر زنگ زد كه مامان چته مريضي گفتم نه خوابم فردا... بحمدالله خوب خوابيدم و6 صبح بيدار شدم رسيدم به خورشيد سلام كنم
5شنبه صبح ياعت 8 از خانه بيرون رفتم 2ساعت پياده تا رسيدم استخر وتن سپردم به اب و افتاب ودر گرماي افتاب و سرماي هوا وگرماي اب شنا كردم ونماز عشق با خدا خواندم سجده به كف استخر وركوع بروي اب وقد قامت خورشيد قبله دلم وخداي درون او تمام خستگي و تنش ديدار تلخ هفته را به اب سپردم به پاكي اب وافتاب سوگند خوردم ومطهر واسوده بعداز ظهر بخانه امدم ويك سي دي خوليو را گذاشتم ودراز كشيدم.
خيال دارم اين دوروز بنويسم خيلي وقت است ننوشتم
بازيكشنبه قرقره بايد ببندم به پايم صبح همايش عصر جلسه تعاوني دوشنه ... سه شنبه...
نمي دونم چرا همه كار ها اداري بايد فقط اسفند تمام شود وسركار خانم شفيعي هم بايد حضور داشته باشند جون خودشون فكر ميكنند منم كسي ام نمي دونند توي جلسه ها من پرواز فكر دارم اين بود سرگذشت شنبه تا 5شنبه من
نينا 17/12/86
چون دختر خوبي بودم وكار هايم را بموقع انجام دادم براي خودم جايزه خريدم
نسترن هاي صورتي
جامه به خوناب
هر دونوشته اقاي رضا جولايي هستند اولين كتابي است كه از ايشان ميخوانم
خانه تكاني

خانه تكاني
اين روزها كه در وب ها سفر ميكنم مي بينم شعر ها عاشقانه وبهاري شده
بعضي ها هم ناخود اگاه برروي احساس طبيعي كشيده شده بطرف عاشقانه ها وخيلي ها هم مثل من هميشه عاشق عاشق تر اين هم يك نوع خانه تكاني وبي است
توخيابان كه پياده روي ميكنم (حتما هر روز 3ساعت) در كوچه پس كوچه هاي شميران كه زماني كوچه باغ بوده حالا شده كوچه برج مي بينم اكثر خانه ها مشغول شستن شيشه ها پرده واداب ديگر براي عيد نوروز مي باشند چه سنت زيبايي خانه تكاني خريد تغيير چهره خانه اماده بودن براي مهمان عزيز همه وهمه اين عادات دل نشين است وخود من سعي كردم در طول زندگي چه روزهاي سخت وچه روزهاي خوب اين مراسم ها را بدقت انجام دهم تا بچه هايم يادبگيرند
پدر هم خيلي مقيد بود به اين مراسم ولي مامان نه اين چند ساله اخير بخاطر نوه پسري واقاپسرش اين كار هارا ميكند.
وقتي در شهر راه مي روم فكر ميكنم جنب وجوش ها زياد شده چهره ها فكور تر ( بالانس مخارج) ولي اي كاشك دلمان هم مثل خانه هايمان تغيير دهيم وتميز كنيم
دل من مثل خانه ام است وسيله زيادي ندارد همه اش عشق ومحبت است
تازه اسباب كشي كردم وخانه هم تميز است
در خانه ما رونق اگر نيست صفااست
انجا كه صفا است بدان نور خدا است
پس فرصتي پيش امده كه به طبيعت كوهستان محل زندگي ام بيشتر سرك بكشم
سحرم امسال عيد تهران نمي ايد ومن هم خيال دارم خدا بخواهد تعطيلات را در جنگل ودريا با يك عاشقانه ارام اقاي نادر ابراهيمي بگذرانم وبا نوه ام در ساحل قدم بزنم وتا زير درخت بوسه كه يادگار قديم است درد دل كنم.
ولي از هواي اين روزهاي تهران ودامنه جنوبي البرز وپرسه زدن در كوه غافل نيستم.
اگر ديديدكسي زير لب شعر ميگويد ودستهايش به پشت گره خورده وسر بالايي كوه را مي رود فكر نكنيد ديوانه است ان منم
نينا اسفند 1386
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول
که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،
جهان را با همه زیبائی و زشتی ،
به روی یکدگر ، ویرانه میکردم .
((نظر خودتون رو راجع به راه حل كمبود غذا در ساير كشورها صادقانه بيان كنيد؟))
نتيجه جالب به دست آمد از اين سئوال
و كسي جوابي نداد.
چون در آفريقا كسي نمي دانست غذا يعني چه؟
در آسيا كسي نمي دانست نظر يعني چه؟
در اروپاي شرقي كسي نمي دانست صادقانه يعني چه؟
در اروپاي غربي كسي نمي دانست كمبود يعني چه؟
در آمريكا كسي نمي دانست ساير كشورها يعني چه؟؟؟؟
ماخذ.......؟
ارسالي نيكو
دوسالانه

چه شد كه من وب نويس شدم
هر گز فكر نمي كردم وب نويس شوم آخه براي وب يك انگيزه مي خواست كه من نداشتم .
با اينكه سالها بود با كامپيوتر كار ميكردم وتدريس داشتم ولي هر گز فكر نكرده بودم با اين دريچه كوچك به جهان راه پيدا كنم اسير مشگلات خودم بودم .
وبنا بر شغلي كه داشتم در نهادي مددكار خانواده هاي مشگل دارواموزش خانواده داشتم كه اكثر مردان خانواده در اعتياد بسر ميبردند .وخانواده خاكستري وسياه بود
ونظاره گر سختي زندگي اين گونه زنان بودم كه با چه مشقتي قصد نگهداري اين زندگي پر ملال را داشته ووقتي با اين عزيزان مشاوره داشتم همان كلمه هميشگي زن كوب با لباس سفيد رفتي با كفن بيا بيرون ويا دغدغه اجتماعي وجواني و خانواده، نظارت پدر وبرادر كه بعد از شوهر قيم مي شدند ومهمتراز همه حمايت قانون از مرد.
تصميم گرفتم تحقيق جامعي در اين مورد داشته باشم چون جهت تهيه يك برنامه اموزشي نياز بود به دادگاه خانواده سر زدم وروزها تماشاكردم جدايي زندگي ها وصبوري زنان را وتحمل سالها رنج ومشقت زندگي نكبت بارآنان را و حالا پس از از دست دان جواني نياز دارد خودش باشد ونفس بكشد اين اسم لعنتي كه روزي بااميد وارزو در شناسنامه حك شده اجازه هيچ كاري نمي دهد نميتواني سفر كني نمي تواني بيمه شوي نمي تواني كار كني وووووو. وقاضي محترم دادگاه يك معتاد بي مسئوليت را بيمار مي داند وهمه اش سعي در نگهداري كانون خانواده دارد چه كانوني؟ منكه نفهميدم
باهمه تحقيق ها باز جواب اسير يك اسم در شناسنامه كه سالهاي پيش نوشته شده واكنون بندهايي به دست وپاي زن كه نمي گذارد هيچ گونه حركتي كند.
از دادگاه بيرون امدم مدتي كنار در دادگاه در خيابان نشستم وفكر كردم چه ميشود كرد چگونه ميتوان اگاهي داد تا زنان حق خودشان را بگيرند
بعد ساعتي كه باران نرمي هم مي امد از ميدان ونك پياده بطرف منزل راه افتادم
وباران بر سرم مي باريد. فكر كردم ديگراني هم هستند ؟ چه بايد كرد چطورپيدايشان كنم وجواب اين سئوالم كه چرا سالها با طلاق عاطفي بدلايل پوچ زندگي را ادامه مي دهيم وخودمون گول مي زنيم خوشبختيم . !!!!!!!
از كجا شروع كنم؟
در وب ميشود اين هم خود اقدامي است ووب را در پرشين در تاريخ
14/12/84با اولين پست كه در زير قرار دارد شروع كردم.
سلام بر بانوان
تصميم من از ايجاد اين صفحه برای مشگلات خانمهائی است که سالها زندگی را فقط ز ندگی کرده اند .مانند يک ماشين چرا؟
تاکنون از خود پرسيده ايد چرامجبورم بخاطر چه هميشه ازخواسته های خودم بنفع ديگران(بچه:شوهرو........) بگذرم من اکنون کجای زندگيم.
خوشحال میشوم دلايل رابرايم بنويسيد.
چون من هم مثل شما هستم .
باميد اينکه بتوانيم تبادل نظر داشته باشيم نيناXXXX
پيام هاي ديگران
( بايگاني شده ) link يكشنبه، 14 اسفند، 1384 - Nina shafiee
گرنکوبی شيشه غم را بسنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ
ولي هر گز از كسي پيامي نيامد جز خانمي كه نوشته بود منتظر نباش
زنان ما يا در گير زندگي هستند يا شهامت گفتن ندارند.
درست گفت ان دوست ناديده من گه گاهي ياداشتي مي گذاشتم وبا دوستان جديدي اشنا شدم كه ديد بازتري برايم بوجود اوردند
واين وب شد ارتباط من با همه شما عزيزان ازايران وخارج از وطن وچه اندازه آموختم ازعزيزان باندازه تمام اموخته هاي عمرم
وحالا شما ها را دارم وفرزندانم را ويك خانه پدري وبرادري مطربانه
كه راحت تر از برادر خودم با اوحرف ميزنم وفرزندان خوب نازنين
دوستتان دارم
و اين گونه وارد سومين سال وب نويسي شدم
نينا 14/12/86
پنجره بسته

پنجره را بستم
نه براي اينكه تونيامدي
نه!
براي اينكه ديگران مرا نبينند
بر من حسودي نكنند كه تودر قلبم
وحضورت در خانه ام است .
نينا اسفند86

گفتمش دل می خری
پرسید چند؟
گفتمش دل مال تو، تنها بخند!
خنده کرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز امدم او رفته بود...
جای پایش
بر دلم جا مانده بود!
****
خدایا هرکه را دوست داری به او بیاموز که عشق از زندگی کردن برتر است و هرآنکه را دوست تر می داری بیاموز که دوست داشتن از عشق نیز والاتر است
ومن هميشه عاشقم به صداي تو؟؟؟ نينااسفند۸۶
هدیه ای برای خودم

گل پامچال خوش امدي به خانه من
بهار را برايم اوردي
رنگ محبوب من رنگ پيامبر است
زرد نشانه زندگي
متشكرم كه براي خودم گل پامچال خريدم
وبهار را بخانه ام اوردم
وپشت پنجره اطاقم گذاشتم
تا صبح بايكديگر به خورشيد سلام كنيم
نينا اسفند 86

ديروز... باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه ... و اما امروز... باز باران بي ترانه... باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه... مي خورد بر مرد تنها...مي چکد بر فرش خانه...باز مي آيد صداي چک چک غم...باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده... نمي دانم...نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟...نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند که آن کودک...که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد...
کجاي ذلتش زيباست؟

نوشته بالا را نيكو نازنين برايم خواند چه احساسي در اين سن وسال نوجواني تلخي ها را خيلي زود ميفهمد
وقتي اين شعر براي من ميخواند خشم عصبانيت غم از چشمهايش فوران ميكرد بياد شعر عجب صبري خدا دارد افتادم
خوش حالم كه سايه ايي از من در اوست .
وخوشحال تر كه ميخواهم تعطيلات را باهم كنار ساحل قدم بزنيم وبراي هم شعر بخوانيم ونقد كتاب داشته باشيم. وقتي از من سئوال مي كند فكر نمي كنم مادر بزرگ هستم انجا دوست همسال او ميشوم واحساسم را ميگويم ومي شنوم راز دار راز دارمن.
نينا اسفند ۸۶
من ومامان امرسان

من ومامان امرسان
قبل از سفر اذر ماه كه به بيرون مرز داشتم وقتي برگشتم تعويض جابجايي خانه بزرگ را كوچك و دل كوچك را بزرگ كردم
ويلافاصله سرما ويخبندان شد وبعلت كوه نشيني من شازده خانم از خانه گرم ونرم ولحاف پر قو اش جدا نشده بود .سرما را بهانه ميكرد ولي من اون مي شناسم دلش نمي خواست اقاپسرش تنها باشه اين اخوي 67 ساله بنده كه يا مطالعه ميكند ويا خط مينويسد ويا دادمي كشد.
شده كسي هنر مند باشد ولي اين همه عصباني منكه توي اين سالها نفهميدم خوب مامان جان هم پسري است ( ميگويد پسرم تنهاست نمي توان تنهاش بگذارم) غصه ميخورد
اما من كه 30ساله تنها هستم وبه تنهايي دودخترم را با سطح علمي بالا بزرگ كرده وبخانه بخت فرستادم وحالاكه 12سال است تنهاي تنها هستم مهم نيست ، بنظر اين شازده خانم من ميتوانم از پس كارها برايم ولي اخوي 67 ساله خير!بماند ،
من ومامان امرسان
قصد گلايه نداشتم گلايه مثل عشق است خودش مي ايد هفته گذشته كه قصد سفر داشتم بعلت ضربان شديد قلب واظطراب منصرف از سفر وبرفها اب شده وهوا يهاري مامان جان لطف كردن اين هفته را مهمان اطاق تنهاي من شدند.
روز هاي خوبي است از گذشته خيلي حرف مي زنيم من هيچ وقت هيچ چيزي را از مامان پنهان نكرده ام .
حتي در 13 سالگي كه اولين نامه عاشقانه را لاي كتابهايم پيدا كردم به مامان نشان دادم وكلي سر بد خطي نويسنده وشعر" اي نامه كه ميروي بسويش خنديديم وهنوز هم گاهي گريزي مي زنيم به گذشته ها .
من 2ساله بودم كه مامان از پدر جدا شد دليلش حتما براي خودش موجهه بوده ايشان تحصيلات فارسي فرانسه را در مدرسه اليانس قديم و ژاندارك را داشته ورشته نقشه كشي ومهندسي راه وساختمان را در اداره راه طرق كه حالا وزارت راه است خدمت كرده وسال 61 بازنشسته شده
اين هفته كه من ومامان روزها تنها بوديم به گذشته سر زديم به زمان دوران كودكي مامان وعادات مادرشان شازده ( به اين اسم صدايشان ميكردندچون دختر برادر محمد عليشاه بوده) تازه خيلي از قسمت هاي كور زندكي شجره نامه ايم برايم روشن شد ازدواج بابا بامامان وخواستگاري مادر بزرگ پدري از خان بابا وتشريفات ازدواج شان كه در دوره خودش سروصداي داشته عروسي دختر صارم السلطتنه با پسرموسي خان ياور رئيس شهرباني وقت كرمانشاه وپشت قباله 6عشيرملك مهريه از دره خان توسركان زادگاه پدر بزرگ ام ونازوادعا هاي مامان براي بابا
و..........يك دنيا حرف از بچه گي هاي من والبته يك خط در ميان از شيرين كاري هاي اخوي بنده ، بهر حال روزهاي خوبي است شايد ديگر تكرار نشود كه من ومامان ساعت 10صبح طبق عادت ديرينه روبرو هم بنشينيم وقهوه بخوريم وهميشه يك اژدها در قهوه من چرخ ميزند.
روزي به همين نزديكي من بايد براي دخترانم بگويم گذشته هاي كور زندگي ام را
اما من نوشتم وگذاشته ام ميراث !!!!! كه بعد من چاپ كنند.
منومامان امرسان چه هفته خوبي داشتيم.
نينا اسفند 86
محبوب من

روزي از روزهاي خدا دربين كتابهاي دست دوم دست فروشي كتاب كهنه پيدا كردم بنام نوشته هاي يك زن
چون اين كتاب نه جلد دارد ونه صفحه اول نمي دانم چه كسي نوشته وچه كسي ترجمه كرده
فقط زير نوشته هايش مادام دنينور گذاشته ولي مي دانم حتما اين نويسنده مثل كتابش اكنون پوسيده است
ولي از انجا كه من جسارت زنانه را در نوشته ها دوست دارم مثل نامه هاي بي لي تيس يا شعر هاي فروغ وزنانه هاي زيبا شيرازي كه سراينده واهنگسازو خواننده ترانه هاي كامل زنانه خودش است
من هرگز نتوانستم احساسات خود را بيان كنم در هيچ دوره سني ام شايد تكه هايي از اين نوشته ها را برايتان بگذارم
خودم خيلي دوست دارم
*****
محبوب من
من چون بركه اي ارام در جاي خود نشسته بودم
وزمان رامينگريستم هوسي در دل نبود
درسكوت گذر زمان را نظاره گر بودم
محبوب من
در عمق اين مرداب خاموش عشقي نهان بوددر لايه زيرين
گاهي درخششي مي زد ولي آزاري نداشت
من به او عادت كرده بودم.واو به من
محبوب من
تو چون بچه بازيگوشي بداخل اين بركه سنگي پرتاب كردي
كه امواج دوار آن مرا به سرگيجه انداخت
وضربه سنگ به ته بركه خورد وعشق نهان را عيان كرد.
محبوب من
مرا در برزخي قرار دادي كه چون خاك تشنه منتظر باران
روزي كه بر دور اين بركه يخ زده قدم ميزدي
از ميان بوته هاي وحشي ترا مي ديدم وميگريستم
محبوب من
سخت ترين قسمت آن اين است
كه ديدم تو مي روي بدون توجه به برهم زدن آرامش من
رفتي وحتي نگاه نكردي اين بركه چگونه خشگ مي شود
مادام دنينور
پند

پدر بزرگ در باره چه مي نويسيد ؟
در باره تو فرزندم اما مهمتر از انچه مينويسم ، مدادي است كه با ان مي نويسم.
ميخواهم وقتي بزرگ شدي، مانند اين مداد بشوي
پسرك باتعجب به مدادنگاه كرد وچيز خاصي در ان نديد.
اما اين هم مانند بقيه مدادهايي است كه ديده ام.
پدر بزگ گفت: (( بستگي دارد چطور به ان نگاه كني، در اين مداد پنج صفت هست كه اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت با دنيا بارامش مي رسي!))
صفت اول : ميتواني كار هاي بزرگ كني اما هرگز نبايد فراموش كني كه دستي وجود دارد كه هر حركت تو را هدايت ميكند اسم اين دست خدا است، اوهميشه بايد تو را در مسير اداره اش حركت دهد.
صفت دوم: بايد گاهي ار انچه مي نويسي دست بكشي واز مدادتراش استفاده كني اين سبب مي شود مدادكمي رنج بكشد اما اخر كار نوكش تيز تر مي شود(واثري كه از خود بجا ميكذارد ظريف تر وباريك تر)
پس بدان بايد رنج هايي را تحمل كني، چرا كه اين رنج موجب مي شود انسان بهتري بشوي
صفت سوم: مدادهميشه اجازه مي دهد براي پاك كردن يك اشتباه از پاك كن استفاده كنيم. بدان كه تصحيح يك كار خطا، كار بدي نيست ، در واقع براي اينكه خودت را در مسير درست نگه داري ، مهم است.
صفت چهارم : چوب يا شكل خارجي مداد مهم نيست ، زغالي اهميت دارد كه داخل چوب است . پس هميشه مراقب باش كه درونت چه خبر است.
صفت پنجم : مدادهميشه اثري از خود به جا مي گذارد پس بدان هر كار در زندگي ات ميكني ردي به جا ميگذارد وسعي كن نسبت به هر كار كه ميكني ، هوشيار باشي وبداني چه مي كني
ترجمه زيبا كاوه يي
روزنامه سلامت 27بهمن86
اي بي خبر

اي بي خبر از محنت روز افزونم
دانم كه نداني از جدايي چونم
باز آي كه سر گشته ترِ از فرهادم
در ياب كه ديوانه تر از مجنونم.
++ رهي
از دل من سخن ميگويد براي همين به دل من مي نشيند
اين مدت دور از خودم بودم
بدلم گفتم بيا از اين جا پر بگيريم سوي كاشانه ديگر بگيريم
وسوي خانه اين رفيق گرمابه وگلستان رفتم
بطوري كه اين موجود نازنين متوجه دگر گوني من شد.
باهم زيارت رفتيم واونماز خواند ومن گريستم ازم پرسيد چي شده باز فيل ات ياد گذشته كرده
گفتم نه
پس چي؟
دوباره عاشق شدم ( يك عشق ممنوع)
چشمانش از حدقه در امد گفت خفه مردم از دست عاشقي هاي تو از بس گرفتار عشقهاي توبودم
خودم يادم رفته عاشق بشم
راست ميگفت هميشه درسر هاي عشق هايم گردن اون بود حالا از هرنوع
گفتم عزيزم در هرانك شنيدم كه اگر عاشق نباشي نمي تواني بنويسي
حتي به گربه همسايه ولي تومي دوني من از گربه بدم مياد خوب عاشق بچه هام ونوه هام داماد هام دوستام وخود تواول ازهمه هستم ولي چكار كنم افسار اين دل صاحب مرده دست من نيست بلد نيستم لا پيشوني كنم
تازه منكه اين دل رو نخريدم كه بد بخرم خداداده تقصير اونه بمن چه دران عشق گذاشته
اصلا ميدوني چيه نگو خجا لت بكش از تو گذشته !
نه عشق درك سن ندارد زمان نمي شناسد فاصله را نمي بيند قباحت هم ندارد اگر بد بود خدا در دل ادم عشق نمي گاشت بعد زبانم را برايش در اوردم وپشتم كردم بهش مثل بچه گي هام .
يعني قهر كردم
مدتي گذشت با حوصله وشازده خانمي مخصوص خودش يك قهوه درست كرد امد روبروم نشست گفت بگو دختر چي شده؟
با يك لبخند مليح كفت بخور قجري نيست قصد نابوديت را ندارم ميدونم شما شازده نصفه نيمه ها فقط ارث عاشق شدن بردين از قجر
راست ميگه اخه من فقط مامانم قجر ولي اون هم پدرش وهم مادرش وبابت اين مسئله هميشه بمن پز ميداد
براي همين هم توي خونه موندة چون فكر ميكرد غيراز ماهاست از بچگي خانم بود مثل من خل وچل نيود
توي چشماش نگاه كردم عشق ومحبت ، راز داري، فدا كاري وصبوري و سئوال بگو چي شده را ديدم
گفتم عزيزم كسي را ديدم كه صدايش حرفهايش ورك وبي پرده بودنش همه و همه حركات او مرا ياد عزيز گذشته را انداخت مرابرد به 20سالگي وگلهاي موگه اي كه برايم مي اورد
دوباره احساس كردم ضربان قلب گرفتم وهمه فكرم شده او خواب وبيداري هم ندارد هر طوري كه مي دانستم فكرم رامنحرف ميكردم ولي باز بسرعت بفكرش مي افتادم حال غريبي دارم از خودم فرار كردم وپشت توپناه گرفتم باشد تا چند روزي روي فكرم كار كنم.
.ميدوني كه از نظر بچه ها ( اين يك عشق ممنوعه)
واو فنجانم را برداشت ودر سكوت فالم را گرفت.
ومن سر به زانوي او گذاشتم وگريستم .
تا عاشق نباشي چيزي ننويس چون خلا قيت نداري
اسفند 86نينا
به خورشید سلام می کنم

معمولاً صبح ها زود بيدار ميشوم قبل از خورشيد.
تابه خورشيد سلام كنم
چرخي در خانه ميزنم تا قهوه ام اماده شود در اين خانه جديد هم ينجره ايي دارم رو به خيابان فرعي متصل به خيابان اصلي وپنجره من مشرف به اين دوخيابان است ونبش اين خيابان دبيرستان دخترانه اي قرار دارد كه آرزو ميكردم بجا ي بوعلي سينا فروردين نام داشت تا من ميتوانستم دست پرورده هاي شهريور عزيزم را نظار گر باشم.
القصه قهوه كه اماده شد براي خودم مي ريزم وچهار زانو روي ميز تحريرم
كه زير پنچره قرار داردمي نشينم تا ديد بر دو خيابان داشته باشم وپرده را كنار ميزنم ومنتظر خورشيد خانم ونظاره ميكنم مردماني را كه تند تند باماشين هاي انچناني واين چناني وپياده سر در گريبان به طرف محل كارشان مي روند وياد انروز ها مي افتم كه خودم با چه انرژي صبح سر كار ميرفتم وجرعه جرعه قهوه ام را مي خورم نمي دانم چرا هميشه منتظر هستم تورا با قامت بلند ت در سر بالايي خيابان در حال امدن به خانه ببينم ومن از پشت پنجره برايت دست تگان بدهم وتو جوابم را باتكان دادسر، بدوم تا در را باز كنم سلامت كنم وتو بگويي چاي داريم با خودت بوي تند سيگارت را بهمراه خودت داخل خانه كني
اينجاست كه خورشيد سر كشيده ومن پشت اين مونس تنهايي هايم مينويسم
اسفند ۵/12/1386
نينا
دنیای مجازی

دنياي مجازي يا واقعي
وقتي فكر ميكنم اين وب ها وادم هاش خيلي هم مجازي نيست مثل يك دنياي واقعي است
بعضي ها را با يك سلام واحوال پرسي كه چهره اشناست وبياد نمي اوريد كجا ديديد شايد همسايه ته كوچه باشد
بعضي ها فقط در ميزنند ومثل گنجشگ شلوغ ميكنند مي روند
با بعضي ها مثل فرزند خودت احساس مسئوليت ميكني واحساس مادرانه داري
با يعضي ها ارتباط عقيدتي پيدا ميكني ومحترمانه
با يعضي ها مشاوره ميكني وچيز مي آموزي
با بعضي ها همفكر ميشوي ودر يك راه قدم مي گذاري
اما با بعضي ها شان زندگي ميكني در تمام طول روز فكر ميكني به نوشته هايشان وطرز فكرشان و......وهاي ديگرمثل خانه پدر ومطربانه هرانك افروز بيات تلاوت اشگ الموتي ها همه .......
اما مهمتر اينكه به وبي دل مي بندي ودر فكرت لانه ميكند وهر لحظه هايت چه در بيداري وچه خواب وكار با اوزندگي ميكني وموقع خواندن نوشته هايش ضربان قلب مي گيري وهر لحظه منتظر پيامي مي ماني
خوب چه فرقي با دنياي واقعي دارد مجازي مجازي هم نيست بخصوص كه ميتوان خيلي اموخت خوبيها را ودل بست به اين سرا
اسفند1386 نينا
امدم با نوشته اي نو

محبوب من
از من مخواه كه ترا ببينم
نديدن تو ازترس شكستن خودم است
توتحمل وتوان شكست را شايد داشته باشي
اما دل من شيشه ايست با يك نگاه تند ميشكند
ترسم از مر گ نيست
محبوب من
ترسم از اين است
عشق تو از قلب بيرون ريزد وزيرپاي زبان ديگران
هوس خوانده شود
اخررهگذران نمي دانند عشق تو دررگهاي من جاريست
محبوب من
شايد تو نياز حسي وجسمي به من داشته باشي
اما من عشق گمشده خود را در تو پيدا كردم
وديگر توان شكست دوباره را ندارم
محبوب من
ازمن مرنج كه ترا نمي پذيرم
توان ديدن وشنيدن صداي تورا ندارم
وبدرقه كردن ترا از پشت تاري اشگ
محبوب من
بدان در من جاري هستي
گرچه درد اور است نديدن تو
مادام دنينور
واين چند روز با قدم خير بودم در چپر چال خواندن اين كتاب با گويش زيبا يش و يك عاشقانه ارام
ارام تر شدم . نينا اسفند ۱۳۸۶
مرغ اتش

نامه آبراهام لینکلن به آموزگار پسرش
به پسرم درس بدهید
او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگویی، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود. به او بیاموزید، که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. می دانم که وقت می گیرد، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزیدکه از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.
اگر می توانید، به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق کند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گل های درون باغچه و به زنبورها که در هوا پرواز می کنند، دقیق شود. به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردن کشان، گردن کش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه برخلاف او حرف بزنند.
به پسرم یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند.
ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند. به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد.
به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست.
به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.
در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید، اما از او یک نازپرورده نسازید. بگذارید که او شجاع باشد، به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد.
توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید، پسرم کودک کم سال بسیار خوبی است.
ازوب تاريك
http://www.yadegaritarik.blogfa.com/
روح پدرم شاد که فرمود به استاد
فرزند مرا عشق بیاموز دگر هیچ.
خدا نگهدارتان: نينا 1/12/1386

