شهر هرت فسمت پایانی
قسمت سوم
-------------
> شهر هرت جايي است که همه با هم
خواهر برادرن اما اين برادرا= خواهرا رو که
نگاه مي کنن يادتخت خواب مي افتن
*****
> شهر هرت جايي است که گريه محترم و
خنده محکومه
*****
> شهر هرت جايي است که وطن هرگز
مفهومي نداره و باعث ننگه
**********
> شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را
بلدي نبايد به ديگري بياموزي
********
> شهر هرت جايي است که همه شغلها پست
و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار
********
> شهر هرت جايي است که وقتي مي ري
مدرسه کيفت ات را مي گردن مبادا آينه داشته باشي
*******
> شهر هرت جايي است که دوست داشتن و
دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
*******
> شهر هرت جايي است که توي فرودگاه
برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما"همسرتو نه...
********
> شهر هرت جايي است که وقتي از دختر
مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي
کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام" بگه
********
>شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي
ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و
شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و
نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن
******
> شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه
تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک"طرفش بيفتي..
******
> شهر هرت جايي است که......
> خدايا اين شهر چقدر به نظرم
> آشناست
پايان شهر هرت نينا
شهر هرت=

قسمت دوم
-------------------
> شهر هرت جايي است که براي مريض شدن
و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت
****
> شهر هرت جايي است که با ميلياردها
پول بعد از ماهها فقط مي توان براي
مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد
****
> شهر هرت جايي است که خنده عقل را
زائل مي کند
****
> شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه
خونه باشه و البته اون گوشه که
آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف
****
> شهر هرت جايي است که مردم سوار
تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا
کار کنن وپول تاکسي شون و در بيارن
*****
> شهر هرت جايي است که 33 بچه کشته مي شن
و ماموراي امنيت شهر مي گن:
به ما چه. مادر پدرا مي خواستند مواظب
بچه هاشون باشند
******
> شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط
فقراند اما سريال هاي تلويزيوني شون توي کاخ ها مي سازن
*****
> شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري
سربازي تا بليط پاره کردن يادبگيري
****
> شهر هرت جاييه که موسيقي حرام است.
ادامه دارد نينا
شهر هرت

شهر هرت
**
شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين
کمان مکروه اند و رنگ سياه مستحب
**
شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي
کنند بعد همديگه رو مي شناسن
**
شهر هرت جايي است که همه بَدَهستن مگر
اينکه خلافش ثابت بشه
**
شهر هرت جايي است که دوست بعد از
شنيدن حرفات بهت مي گه: دوباره
لاف زدي؟؟
**
شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي.
مادراني است که حقي از زندگي و
فرزند و همسر ندارند
**
شهر هرت جايي است که درختا علل
اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند
تا ماشينها راحت تر برانند
**
شهر هرت جايي است که کودکان زاده
مي شوند تا عقده هاي پدرها و
مادرهاشان را درمان کنند
**
شهر هرت جايي است که شوهر ها
انگشتر الماس براي زنانشان مي
خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را
با آنان را ندارن
**
شهر هرت جايي است که همه با هم
مساويند و بعضي ها مساوي تر
**
شهرهرت *ادامه دارد نينا
رهی معیری

در قدح عكس تو، يا گل در گلاب افتاده است
مهر در آينه ، يا آتش در اب افتاده است
طي نگشته روزگار كودكي ، پيري رسيد
از كتاب عمر ما فصل شباب افتاده است
**
ياري كه مرا كرده فراموش ، توئي تو
با مدعيان گشته هم آغوش ، توئي تو
صد يار بدنبال من ، آن يار كه يكبار
بر ناله زارم نكند ، گوش تويي تو
***
زدرد عشق تو با كس ، حكايتي كه نكردم
چرا جفاي توكم شد ؟ شكايتي كه نكردم
چه شد كه پاي دلم را ، زدام خويش رهاندي؟
از آن اسير بلا كش، حمايتي كه نكردم.
*** درددل نینا از زبان رهی
تابستان وسفر

ان سفر كرده كه صد قافله دل هم ره اوست
هر كجا هست خدايا بسلامت دارش.
*********
امروز دوست عزيزي جهت سفر خدا حافظي كرد خدا بهمراهش نرفته
جايش خالي شد.
ونغمه عزيزم هم فردا با يچه ها عازم سفر است.چقدر تنها تر شدم
تابستان امسال اين بدري خانم من كه تشريف بردند امريكا وويدا خانم گل سنگ صبورم تشريف بردن يكماه است مشهد .
چرا؟ نمي دونم من هم شك كردم اصلا همه بچه هاي گروه شك كرديم هر روز هم كلي تلفني بد وبيراه ميگيم اما ايشان هنوز پا برجا انجا هستند . عزيز ارام بخش من هم از روي كامنت اش فهميدم مثل اينكه انگليس است علي موند وحوضشه خوب حق دارم دل تنگ بشم چون هر كدام از اينها نباشند خود بخود برنامه هايمان بهم مي ريزد من ماندم فرخنده هميشه بيمارو(شوهر كچل موفرفري) ساراي با نوه دوقلوهاش .
من هم كم اوردم دلم براي همه تنگ شده البته شهريور ماه خانمها تشريف مي اورند انجاست كه من پاتك بزنم همه رو قال بگذارم برم سفر من نباشم هيچ گروهي نيست وجمع نميشود.
ويدا ديروز به شانه هاي تو خيلي احتياج داشتم تا مثل هميشه سر بر شانه ات بگذارم وبگريم چون ابر در بهاران ( نه مثل بهار امثال)
******
بگذاريد بگريم چون ابر در بهاران
از سنگ ناله خيزد روز وداع ياران
بااميد ديدار همه شما عزيزانم
نينا
چرا گردش گري نداريم
چرا گردش گري نداريم
در جواب دوست گرامي جناب اقاي شمس نيا
http://shamsnia.persianblog.ir/
(((یکی از بهترین درآمدهای هر کشور جذب توریست می باشد و کشورها می کوشند
با ایجاد امکانات رفاهی و ... همه ساله توریست بیشتری را جذب کنند
در کشورمان متاسفانه کمتر به این موضوع مهم توجه می شود به طور مثال
امکانات بین راهی در ایران در مقایسه با خیلی از کشورها در حد مطلوبی نیست
جذب توریسم باعث کاهش بیکاری و ... می شود
که بایستی برای آن یک برنامه ریزی دقیق بعمل آید )))

با اين تهديد من تبعه ، مقيم ، متولد ، مسلمان اين آب وخاك از سفر پرهيز
ميكنم.چه رسد به گردشگر.
نينا سفري
زلف چو افشان ميكني
ما راپريشان مي كني
آخر" من از گيسوي تو
خود را بياويزم بدار
ياران هوار
مردم هوار
از كف بدادم اعتبار
از دست اين ديوانه يار
دخترم

زندگي موهبتي ست كه بودنش را بايد جشن گرفت؛
انسان مي تواند دوست بدارد ودوست داشته شود.
***********

روزي كه تورفتي غروب دلم گرفت ، آنقدر كه دلم مي خواست گريه كنم . اماصبوري كردم مثل هميشه زندگي ام:
احساس تهي بودن داشتم ، جلوي پنجره مشرف به سربالائي نفس گير
خانه نشستم جائي كه ارتباط من با اسمان وزمين دوخته ميشود به روزهايي كه كنارت بودم فكر كردم .به گفتگو هاي خودمان وبه احساس پاك تو واحساس بيدريغ خودم وروزهاي بد وخوب گذشته.
دخترم زماني كه توي نمايشگاه ات مي چرخيدي و نقاشي هايت را واحساست را توضيح مي دادي بر روي ابرها پرواز ميكردم ، انجا بود كه كم بود پدرت بيشتر و بيشتر آزارم داد توموهبت كمي نبودي كه خداوند به ما ارزاني داشت .
دريغ كه او نبود تا از اين موهبت بهرمند گردد با نگاه به تو وشوهرت چومن غرق در سپاس گردد.
ومن چه تنها لحظه هاي دوري از شما ها را مي گذرانم " تقدير چنين بود"
ايا تقدير را مينويسند ويا ما خود مي سازيم هنوز در اين تفسير مانده ام
زود خوابيدم وقبل از خورشيد بيدار شدم وبه خورشيد سلام كردم دوقمري را پشت پنجره ديدم كه سرك مي كشيدند توي اطاق وبا چشمان قرمز رنگ خود به من مي گفتند ما هستيم:
انها بودند ! اما من هنوز تنها هستم وبه تابلو كلبه سبز تونگاه ميكنم وخود را درون ان ميبينم وصبح ام شروع ميشود.
نينا مرداد87
فردوس برین
طبيعت يك وحي الهي است.
وهنر يك وحي انساني است
***************
عشق تجلي نور است ونور را پاياني نيست
خداوندا سپاس كه عشق را در سينه دارم.
*********
هفته اي كه گذشت براي من تجلي نور بود وبسيار باليدم به دخترك ام
كه متين و باوقار وپر بار تابلو هايش را به نمايش گذاشت .
به تما شا بنشينيم چند تايي را.
با تشكر ازداماد بي نظير ام كه هميشه پشتباني محكم براي دخترم ومن بوده واست.
و دوستان كه وقت گذاشتند تشريف اوردن ويا پيام محبت اميز دادند .
نینا


بالرين

شكوفه

روز برفي

طبيعت سبز

كلبه برفي
ياغي
سلام خوبان من
چون از جمعه مشغول كار هاي نمايشگاه دخترك ام هستم ممكنه نتوانم پست بگذارم.
پس شعر زير راكه خودم خيلي دوست دارم واز همان كتاب قديمي 1347 برايتان مينويسم وبه مسابقه مي گذارم تا شاعر انرا برايم پيدا كنيد " با جايزه يك جلد كتاب راز "
يك هفته فرصت خواندن داريد

بر لبانم غنچه لبخند پژمرده
نغمه ام دلگير وافسرده است
نه سرودي : نه سروري
نه هماوازي نه شوري
زندگي گوئي زدنيا رخت بر بسته است
يا كه خاك مرده روي شهر پاشيده است
اين چه آئيني ؟ چه قانوني؟ چه تدبيري است؟
من از اين آرامش سنگين وصامت عاصيم ديگر
من از اين آهنگ يكسان ومكرر عاصيم ديگر
******
من سرودي تازه مي خواهم
جنبشي ؛ شوري؛ نشاني ؛ نغمه ايي ؛ فرياد هايي تازه مي جويم
من بهر آئين ومسلك كو، كسي را از تلاشش باز دارد ياغيم ديگر
من ترا در سينه،ا ي اميد ديرين سال خواهم كشت
من اميد تازه مي خواهم
افتخاري آسمان گير وبلند آوازه مي خواهم
********
كرم خاكي نيستم اينك تا بمانم در مغاك خويش
خاموش؟
نيستم شبكور كز خورشيد روشنگر بدوزم چشم
آفتابم من كه يكجا، يكزمان ساكت نمي مانم.
با پر زرين خورشيد افق پيماي روح خويش
من تن بكر همه گلهاي وحشي را نوازش مي كنم هرروز
جويبارم من كه تصوير هزاران پرده در پيشانيم پيداست
موج بي تابم كه بر ساحل صدفهاي پري مي آورم همراه
كرم خاكي نيستم من آفتابم
جويبارم ، موج بي تابم،
********
تا بچند اينگونه در يك دخمه بي پرواز ماندن؟
تا بچند اينگونه با صد نغمه بي اواز ماندن؟
شهپر ما آسماني را بزير چنگ پرواز بلندش داشت
آفتابي رابخواري در حريم ريشخندش داشت
گوش سنگين خدا از نغمه شيرين ما پر بود
زانوي نصف النهار از پايكوب پر غرورما
چوبيد از باد ميلرزيد
اينك آن اواز وپروازبلند واين خموشي وزمينگيري؟
اينك آن همبستري با دختر خورشيد
واين هم خوابگي با مادر ظلمت
من هر گز سر بتسليم خدايان هم نخواهم داد.
گردن من زير بار كهكشان هم خم نميگردد
زندگي يعني تكاپو
زندگي يعني هياهو
زندگي يعني شب نو ، روز نو، انديشه ي نو
زندگي يعني غم نو، حسرت نو، بيشه نو،
زندگي بايست سر شار از تكان وتازگي باشد.
زندگي بايست در پيچ وخم راهش زالوان حوادث رنگ بپذيرند
زندگي بايست يكدم ((يك نفس حتي))
زجنبش وا نماند
گرچه اين جنبش براي مقصد ي بيهوده باشد.
********
زندگاني همچنان اب است
اب اگر راكد بماند . چهره اش افسرده خواهد گشت
وبوي گند مي گيرد
در ملال ابگيرش غنچه لبخند ميميرد
آهوان عشق از اب گل آلودش نمي نوشند
مرغكان شوق در آئينه تارش نمي جوشند
من سر تسليم بر درگاه هر دنياي ناديده فرو مي اورم جز مرگ
من زمرگ از ان نمي ترسم كه پايانيست بر طومار يا آغاز
بيم من از مرگ يك افسانه ي دلگير بي آغازو پايانست
من سرودي را كه عطر ي كهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمي خواهم
من سرودي تازه خواهم خواند كس گوش كسي نشنيده باشد
*********
من نمي خواهم به عشقي ساليان پايند بودن
من نمي خواهم اسير سحر يك لبخند بودن
من نه بتوانم شراب ناز از يك چشم نوشيدن
من نه بتوانم لبي رابارها با شوق بوسيدن
من ، تن تازه، لب تازه، شراب تازه ميخواهم
قلب من باهر تپش يك آرمان تازه مي خواهد
سينه ام با هر نفس يك شوق يا يك درد بي اندازه ميخواهد
من زبانم لال –
حتي يك خدا را سجده كردن ، قرنها اورا پرستيدن ،
نمي خواهم
من خداي تازه مي خواهم
گرچه اوبا آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملك هستي را
گر چه اورونق دهد آئين مطرود وحرام مي پرستي را
من بناموس قرون بردگي ها ياغيم ديگر
ياغيم من، يا غيم من ، گو بگيرندم ، بسوزندم
گو بدار ارزو هايم بياويزند
گوبسنگ نا حق تكفير
استخوان شعر عصيان قرونم را فر كوبند
من از اين پس ياغيم ديگر
من ياغيم ديگر.
خودتي
يكي داشته ميخنديده بهش ميگن چرا ميخندي ميگه دارم واسه خودم جوك ميگم. بعدچنددقيقه ميبينن رنگش زرد شده وشكمش روگرفته وداره ميخنده ميگن حالا چته؟ ميگه اين جوك رو تاحالا نشنيده بودم.

************
حكايت تصوير فوق است.
نمي دونم چرا اين اقاي راننده پشت ماشين خودش نوشته خودتي.
شايد هم جوگير اهنگ خودتي بابا خودتي شده الله اعلم؟
فكر ميكنم ايشان در رانندگي مشگل داشته ورانندگان ديگر هم در حين رانندگي شخصيت خودشان را با الفاظي به ايشان هديه مي دادند واز بس تعدادشان زياد بوده فكربكر صاحب ماشين اين نوشته را اختراع كرده (خودتي).
وگرنه دليل ديگري نبايد داشته باشد اگر پيدا كرديد بنده راهم خبر كنيد عكس جاده فيروز كوه در يك راه بندان جهت خط كشي جاده ساعت2بعد از ظهر 12 مرداد87.
حتما روي داشبردش هم نوشته دير رسيدن بهتر از هرگز نرسيدن است .
خدا رحمت كنه عمو جان راكه يك بنز قديمي چراغ قلمبه داشت خودش براي خودش توي ماشين شعار نوشته بود(دير رسيدن بهتر از هرگز نرسيدن است) داستاني داشت رانندگي ايشون در ان زمان تهران خلوت دهه 30 اگر حالا زنده بود حتما از ديدن اين همه ماشين سكته ميكرد ،ببينيد هر جا ميرم اين خاطره خانم ول كن نيست باز هم بگيد بي خيالي طي كن.
نوه شازده خانم بايد يادت باشه :كه اين اواخر عمو جان خوش با خودش تصادف مي كرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وهميشه هم اصرار داشت توي مسافرت شماها توي ماشين اون باشيد جاتون امن تراست صبح حركت ميكرد غروب مي رسيد رودهن تو ، نغمه ، رضا وحسين هم صندلي عقب بازي ميكرديد سرعت براتون مهم نبود . خدا رحمت كرده توران هم مرتب بهتون خوراكي مي رسوند.
من ومامانت وخان داداش هم سر گرم جوني كردن خودمون.....
نينا خودتي
دخترم
فرزندم من ترا از آن خویش نمی دانم ، من ترا به آن کس که دوستش خواهی داشت می بخشم

دخترم چه هنر مندانه اب ورنگ را با ملودي عشق وزندگي در هم آميختي وخلق كردي تابلو هايي بس زيبا همانگونه كه نويسنده با كلمات بازي ميكند وشاهكار مي افريند شاعر باكلمات ميرقصد وشعر مي سرايد واهنگ ساز با ضربه ها خلق ميكند نشاط وسرود زندگي را وخطاط با رقص سما ترسيم ميكند كلمات را ويك بافنده قالي با دفه ونخ باغ گل ميسازد كه چشم نواز باشد وتوحس زندگي بگيري از قدم گذاشتن بروي ان تودخترم با قلم مو واب ورنگ رقص زندگي را نقش مي زني.وبر ديوار دلها مي اويزي تا چشم نواز باشد لحظه هاي ناب زندگي.
ومن تماشا گه اين لحظه ها هستم ، ومحبت وعشق وحمايت را از طرف همسر مهربانت نظاره گرم ونگاه سپاس گر ترا باو
من ترا به آن کس که دوستش داري می بخشم
ومن به تومي بالم" من به همسرت مي بالم "وهمواره دعا گوي عشق شما خواهم بود
شنبه 19 مرداد دومين نمايشگاه نقاشيهاي آبرنگ دخترم مي باشد ومن بس شعف دارم
نيناشفيعي
خواندم

با هرچه عشق نام ترا مي توان نوشت
با هرچه رود نام ترا مي توان سرود
در روزهاي تيرماه كه در خانه بودم توانستم2 كتاب را بخوانم .
1- گيرنده شناخته نشد . كرسمن تايلور ترجمه شهلا حائري
نامه هايي بين دودوست در فاصله 1932 تا 1934 كه يك عمر باهم دوست بودند وبهم نزديك تر از هر كسي اما چون پاي منافع پيش امد چگونه يكديگر را قرباني كردند.
زيركي وزيبايي انتقام گيرنده از دوست فرصت طلب وزيركي مترجم.....قابل توجه است.
********
2- جمعه بيست وهشتم روي صندلي لهستاني نوشته
3- خانم غزال زرگر اميني متولد 1360 چاپ اول 1386واولين كتاب اين خانم 26 ساله.
چقدر با احساس وتشبيهاتي كه در حد سن 26 سالكي نيست 88صفحه وشامل 8 داستان كوتاه ( چاپ ققنوس).
خود عنوان كتاب مرا برد به زمان گذشته شايد خيلي از شماها ندانند صندكي لهستاني چه شكلي دارد ولي براي من وهم دوره هايم كه خاطراتي داريم جذاب وكِشنده است شايد به همين دليل خريد كتاب از روي عنوان بود اما بااولين داستان ِكشيده شدم بدوران دبيرستان وچه زيبا ترسيم كرده ميز ووصندلي لهستاني در پياده رو وروميزي كهنه چهار خانه كه روزگاري مد روز بود زير درخت چناردر حاشيه خيابان شاه اباد
عشق بازي افلاطوني استاد وشاگرد شايد خيلي از ماها دل در گرو استادي گذاشتيم ولي به پايش ننشستيم وبه اين زيبايي لباس خاكستري اورا به ياد نمي آوريم ولي كندو كاو مادر را دربين وسايل شخصي چرا؟ همه تجربه داريم.
داستان دوم همسر سرايدار، در هواي بهتر زيستن وبهتر شدن چون مرغ مقلد اعتقادات خودش وسمندر را هدر مي دهد رسوا ميشود ولي تمرين ميكند كه مثل طبقه اشراف زندگي كند زيركانه فاصله طبقاتي وتلاش طبقه پائين را به رسيدن طبقه بالا وفهميدن تهي بودن زندگي آنان
هر كدام از داستانها جذابيت و كشش خودش را دارد كه خواننده را تاته 88 صفحه مي برد
ولي بعضي جاها تجربه هاي سني ميخواهد واز فكر يك خانم 26 ساله واقعا اعجاب انگيز است چه در جنگل وهم وترس جنگل بان وكندن غده به بزرگي خاس( نوعي گياه جنگلي) شناخت گياه وتحقيق مي خواهد ويا شيريني پزي مانوك وعشق يك پسر مسلمان به يك دختر مسيحي با تلخي وشيريني هايش درست مثل روزگاري كه در تهران اين همه شيريني پزي نبود شكلات يا شيريني را از جاهاي خاص خريداري ميشد مثل همين شيريني مانوك يا ياس توي خيابان ايرانشهر شمالي ويا چهار راه نادري
بهر حال براي من بسيار چذاب بود ومرا برد به كافه پياده رو خيابان شاه اباد با صندلي لهستالني وروميزي چهار خانه رنگ رو رفته كافه گلاسه وبستني روبرو دبيرستان شاهدخت ومحل قرار هايمان ومچ گيري توسط پدر بزرگوار كه پاتوق ايشان هم انجا بود خريت ما را ببين در ان زمان تازه فكر ميكرديم زرنگي ايم.
خانم غزال تبريك ميگويم . شايد شما اصلا اين نوشته را نخواني ولي خوشحالم كه فرزندان اين نسل هنر مندانه وعميق فكر ميكنند امروز را به ديروز وفردا گره ميزنند وقلم شما چون قلم مو دخترك ام هنر مندانه ترسيم كرد همه چيز را لذت بردم موفق باشيد
نينا شفيعي
سركار خانم منفرد زاده بي بال پريدن زنده ياد قيصرامين پور راهم خواندم در فرصتي ديگر خواهم نوشت نكته هاي كتاب را تشكر از معرفي بي بال پريدن
بهانه

عشق يعني يک بيابان خاطره
عشق يعني حسرت شبهاي گرم
عشق يعنــي يــــاد يك روياي نرم
+++++++
مردادماه بود 1351 شب از نيمه گذشته يه كمي بيشتر نزديك به سحر است . باماشين پيچيد توي كوچه ،كوچه عرض كمي داشت چون دير وقت بود تصميم گرفت ماشين نبره توي پاركينگ چند ساعت ديگه بايد بره سركار ارام ماشين پارك كرد شال روي دوشش را برداشت ودامن لباسش را بالا گرفت زمين نخوره خنكاي صبح از روي پوست اش گذشت .
لباس سواره بود موها شينيون ويك جفت گوشواره بلند كه تا روي شانه مي رسيد : توي كيف دنبال كليد مي گشت بدجنس انه زير لب لبخند ميزد .توي مهماني شال روي دوشش را برداشته بود كه مواجه شد با چشم غره خان داداش اهميت نداد چرا بايد اهميت ميداد؟ مگه نه او حالا 26 سالش است ويك فرزند 9ساله داره مخالف قوانين خانواده لباس پوشيدم باشه دلم خواست لجبازي كنم توي همين خانواده ايي كه او قرباني قوانين اش كردند وحالا او با لجبازي دارد انتقام مي گيرد تا اخر شب شنل را روي دوشش نگذاشت وحالا راضي بود كه فردا در همه فاميل راجع به لباس او صحبت مي شود وسنت شكني كه نيمه شب تنها برگشتن خانه"""
دلش خنك شد رسيد توي اطاق در عالم لجبازي وجواب سئوال فردا بود متوجه نشد كه پرده اطاق كشيده نيست چراغ مطالعه روي ميز را روشن كرد وباز نفهميد نور مستقيم بطرف پنچره خانه روبرويي است كه تازه به اين محل امدند واو نمي شناخته شان هنوز داشت توي دلش قند اب ميكرد كه با اين لباس وارايش امشب به همه بزرگان فاميل دهن كجي كرده واز جون تر ها دلبري نا گهان صدايي از پنجره روبرو برخاست .
خانم صبح كه مي ايي !! چرا مارو بي خواب ميكني چراغ خاموش" تاكيد"
شوك: فوري گفت چشم وچراغ خاموش كرد. خوب بود زود اعتراض كرد وگرنه معلوم نبود چه ميشد.
همين باب اشنايي انها شد تلفن عذر خواهي كه صدايش را بلند كرده بود ودست پاچگي او ؟
ولي شماره تلفن را چه جوري پيدا كرده ؟ بعدها گفت مدتي بود دنبال بهانه بودم
وان شب بهانه ایی بود:
وعشق آغاز شد وبايك لگد به سنن خانواده محترم بدون تشريفات واجازه از بزرگتر ها ازدواج كردند.
32سال اين عشق كش امد تا يك روز پائيزي تبرروزگار ريسمان را بريد.
واو هنوز بياد ان گوشواره بلند تا سر شانه اش است . نینا
حقیقت

وقــتی کــه حقیقــت آزاد نــیسـت ، آزادی حـقــیقــت نــدارد
شهريار همبازي كودكي ام گفته !!!
باز هم ميگويم سمج هم مي شوم، نه اصلا چسب راضي مي شم كه همه ازش راضي هستند. راست يادروغ نمي دونم: تبليغات ميگه
ما كه عادت داريم از همه چيز راضي باشيم . الهي شكرت
بگو به بينم ميتوني حقيقت را بخوني ، بنويسي، يا بخوري ميتوني ازش يك سنجاق سر درست كني به موهايت بزني تا خوشگل تر بشي يا اينكه ازش لباس بدوزي يا شال درست كني روي سر ات بياندازي تا مشگل منكراتي نداشته باشي ، ميشه ازش كار درست كني تا پدر خانواده بي كار نباشد، يا سر پناه درست كني تا مادربچه هايش را زير بال و پرش بگيرد.تا مجبور نباشه داراو سارا با باربي رقابت كنه وشكست بخورة
ميشه از حقيقت كت وشلوار وكراوات كه در زمان ما مي گفتند " افسار تمدن" درست كرد ؟
شايد هم بتوني ازش گوشواره يا كردن بند درست كني تا به گوش يا مغزت نزديك تر باشه. امانه !!! اين كار هم نمي تواني بكني.
چرا؟
چون حقيقت آزاد نيست ، چون حقيقت ازاد نيست پس آزادي حقيقت نداره
شهريار قنبري هم بازي كودكي ام دروغ نمي گويد .
اصلا عمو حميد هم دروغ نمي گفت شهلا وشهرام هم ،خانواده انان همه راستگو بودند ومن هنوز باورشان دارم.
حقيقت را بايد در پستو قايم كرد در صندوق مادر بزرگ هايتان اگر مادر بزرگ صندوق داشته باشد !! نه كمد MDFمادر بزرگ راست راستي باشد نه وب نويس:
بگذار تاريخ هرچه خواست بنويسد.
امدم از سفر وشهلا جان فقط تو از نوشته هايم فهميدي سفري شاد نبود وخسته آمدم.وشهريور ديگر براي تو هم خبر خوش ندارم.
هرچي هم حقيقت ازاد نباشه من مي نويسم ودوستتان دارم.

بر در ارباب بي مروت دنيا
چند نشيني كه خواجه كي بدر آيد
غفلت حافظ در اين سرا چه عجب نيست
هر كه به ميخانه رفت بي خبر آيد
***********
توسط زلزله ده ريشتري ربوده شدم وهنوز در اسارت ام
از محل فوق
سفری فوری

دست از طلب ندارم تا كام من بر ايد
يا تن رسد به جانان يا جان زتن بر آيد
بگشاي تربتم را بعد وفات وبنگر
كز آتش درونم دود از كفن بر ايد
سفری فوری در بی فرصتی نینا
وب نامه
اگر قرار است برای چیزی زندگی خود را خرج کنیم ، بهتر آن است که آنرا خرج لطافت یک لبخند و یا نوازشی عاشقانه کنیم .
.شکسپیر

چند شب پيش در يك برنامه تلويزيوني مدير يك كانال داشت راجع به وب لاك نويسي صحبت ميكرد ضمن صحبت هايش جمله اي بود كه روي ان تعمق كردم.
(هر وبلاك يك روزنامه است وهر وبلاك نويس يك روزنامه نگار)
من هر گز به يك وبلاك به اين صورت نگاه نكرده بودم بعد ازشنيدن اين مطلب
ديدم حرف درستي است مگر ما از يك روزنامه يا مجله چه مي خواهيم اطلاع رساني در مورد هر موضوع ويا موضوع خاصي واين را هم در وب لاك ها ميتوان دنبال كرد حتي در سطح وسيع تر وباز تر با فكر ها وسن هاي مختلف
واشنا شدن با روحيه مردمان ونسل جديد.
طبق معمول نشستم براي خودم اناليز كردم
1- بعضي از وب ها فلسفي هستند .
2- عده اي ادبياتي است و داستاني وشاعري
3- بعضي ها تصويري ( عكس ها وپوستر ها زيبا)
4- عده ايي موزيك واطلاعات در موردهنر و هنرپيشه وخواننده
5- بعضي تاريخي وپژوهشي
6- فني مهندسي
7- اداب سنن
8- زندگي نامه
9- مسائل اجتماعي
10- روز مره گي
11- دفتر خاطرات و
12- طنز شيرين وتلخ
13- ومبحث هاي ديگر......
وهر نوعي پيدا ميشود وهم فكر وسليقه خود را پيدا ميكند "خوب خيلي خوبه اطلاعات زياد ومختلف : بعضي ها هم اي ( كپي پيس بدون ماخذ ) قسمت بدشه!
خوب من كجا هستم ؟ وب من در چه قسمتي است ؟جزء كدام فاكتور هاي فوق؟
خودم ميگم :زحمت نكشيد.
وب من هم تراز روزنامه همشهري است از هر دري سخني ارزان وحجيم كه بدرد شيشه پاك كردن ميخورد يا دنبال اگهي بگردي وقتت پر بشه"
نظر شما چي است ؟؟؟
نينا همشهري
التهاب

يك سا يه بون ؛ يك نيمكت خالي
يك هم نفس نه هم قفس.
تنهاي تنها بدون حرف اضافي
نگاهم با نگاهت گفتگو كرد
چرا ينهان كنم ...
عشق است
پيداست
وچه زيباست.
*******
لحظه هاي پر التهابي را ميگذرانم . وميدانم توهم كمتر ازمن نيستي دقيقه ها برايت كش مي ايند وشايد سال به نظر ايد.
اما عزيز نازنين من ،شعمداني پر گل ام،
بنا بهر دليل من براي هر سه شما نگرانم والتهاب بيشتري دارم .
توكل بر خدا ميكنم تا اين روزها بگذرد
نينا
یادها

اگر بادها بگذارند. بادهايي كه قل قل سماورها را بردند، بادهايي كه جوانان را پير و پيران را به خاك راندند. بادهايي كه گرد خاك بر رسوم گذشته پاشيدند
*********

صبح نسيم كه از پنجره نيم باز اطاق با بوي شمعداني خوش نشين پشت پنجره ام حرير وار از روي صورتم گذشت وبوي شمعداني تا عمق وجودم نفوذ كردچشم گشودم هنوز هوا نيمه روشن بود وباد مرا باخود برد به روياي 5سالگي خانه پدر كه رديف شمعداني ها در رف حياط وحوض آبي با ماهي هاي قرمز ودرخشش صدف هاي مخلوط با سيمان ابي وصداي شلپ شلپ اب كه بشير داشت اخم الود با اب پاش اهني باغچه وگلدان ها را اب مي داد وصداي نماز عمو جان و اتش در اتش چرخان كه پري دور سرش ميگرداند تا ذغال ها بگيرد تا سماور را جوش بياورد ومن از پشت پشه بند روي تخت چوبي كنار حوض كش مي امدم مي رفتم جاي خنك تر رختخواب وته مانده قصه ديشب را مزه مزه ميكردم وفكر ميكردم چطوري پري اتش گردان را مي چرخاند ولي ذغال ها نمي ريزد وچرا بشير صبح ها بد اخلاق است وزير لب غر غر ميكند توران ميگفت تا حب اش را نخورد اخمالوست ومن نمي دانستم حب چيست ، وقتي باغچه را اب مي داد بوي شمعداني هاي روي رف حياط وخاك باغچه پر از لاله عباسي وتماس اب واجر كف حياط فضاي پشه بند را پر ميكرد ومن هنوز كش وقوس مي امدم .
وفكر ميكردم به پروانه دور چراغ لا مپا شب گذشته كه پري مي كفت تا صبح بيشتر زنده نيست : نمي دانستم چرا بيشتر زنده نيست فقط شاپرك طلايي بود . شايد خود دختر شاه پريان بود.
صداي در كوچه امد قاسم شاگرد نانوائي سنگكي نان تازه صبح را براي اقا اورده بود اخه عمو جان رئيس اداره بازرسي نان وارد تهران بود همه توي خونه صداش ميكردند اقا حتي توران فقط من دردانه صدايش ميكردم عمو جان حالا سفره چيده شده بود وبوي نان تازه فضاي پشه بند را پر كرد ومن شكمو پريدم بيرون سلام كردم دم حوض دست وصورتم را شستم واب حوض لبريز شد توي پا شويه وجلوي لباسم را خيس كرد چه اهميت لقمه نان وپنير وچاي شيرين اماده بود وعمو جان داشت كراواتش را مرتب مي كرد تا برود سر كار!!!
چشم باز كردم ديدم نه در زمان كنوني هستم پس بوي نان تازه؟
مامان نان را در توستر گرم ميكرد ويك لحظه دلم هواي انروزهاي خانه پدري را كرد ولي زود پشيمان شدم چون ديگه حوصله نداشتم اين راه طولاني وپر درد سر را دوباره طي كنم از رخت خواب در امدم بجاي حوض دوش اب سرد را روي سرم باز كردم وزمان چون اب جاري شد ورفت مثل ادمهاي صبح هاي خانه پدري كه همه رفتند!!!!!
نينا مرداد87
سلام بر امرداد ماه

این مهم نیست از کدامین جام بنوشی مهم آن است که ازمی خوشگوار عشق سر مست باشی.
***
امرداد فرشته ایست که بحفظ گیتی و تربیت غذاها و دواها که اصل آن نباتات است و زائل کننده گرسنگی و ضرر و امراض می باشد موکل است."
تير ماه بدرود
روز اول ماه دوم تا بستان مبارك.
************
ملودي عزيزم تولدت مبارك
وتولد همه امردادي ها
******************
نینا

