سلام آبان

عزيزان ابانی سلام
تولدتان مبارک
امروز 30مهر است روز اخر اولين ماه پاييز
شهر من رنگ پائيز گرفته خرمالو هاي حياط زرد شدند
وگنجشگك هاي اشي مشي بروي شاخه مي نشينند پر سروصدا به خرمالو هاي كال تك مي زنند
فردا كه اول ابان است حتما در تاريخ كهن اسم ورسمي دارد پيشنهاد دارم مجددا به وب اتر
http://aatar.blogfa.com/ (ايران وگردشگري) سري بزنيد تا آئين واداب ابان ماه را بخوانيد
براي من ابان ماه خاطره هاي خوب ومتوسط وبد است مثل همه ماه هاي ديگر
از خوبها شروع ميكنم اول آبان تولد داماد عزيز وبزرگ وبزرگوارم شوهر نغمه خانم پدر نيكو و امير بهادر
است خيلي ساله كه دامادم ميباشد از سن 5سالگي چون دوست خانوادگي بوديم با خانواده
محترم ايشان وسال 65 داماد عزيز من شد.
15 ابان سالگرد عروسي دختر كوچك ام سحر خانم با داماداز گل بهترم كه پسرم شد از
روز اول آشنايي با دخترك ام وجاي پسر نداشته رابرايم پر كرد وچه شيرين پسري شد برايم
خدايا سپاس كه دوگوهر قيمتي زندگي ام را بدست دو گوهر شناس سپردي
مجددا اول ابان روزتولد خواهر بي معرفت ام ميناست بماندچرا ؟
بي معرفتي دليل نمي خواهد رو ميخواهد.مثل خیلی از ادم های دیگه...عادن دارم
4 ابان روز جشن هاي امجديه قديمي ها مي دانند چه غوغايي بود وسط ميدان كه باحركات موزون
نمايش مي داديم ورد وبدل شماره ها ي تلفن بين دختران دبيرستان آزرم وپسران دانشگاه تهران
البته من نه !!!دختران بزرگتر وما تماشاگر بوديم تا سالهاي بعد كه سال اخري شويم ما راهم ادم
بحساب بياورند.
كه به انجا نكشيد شوهرمان دادندوحسرت يك شماره تلفن از يك پسر دانشجو دانشگاه تهران
بدلمان ماند (غصه نخوريد بعدا تلافي در اوردم)
9 ابان 1342 روز ازدواج من بود در نهايت بي شعوري بنده از زندگي مشترك با یک انسان بزرگوار
.................اما گذشت!!!
2 ابان سال 1344 پدرم را در آغوشم براي هميشه از دست دادم در سن 52 سالگي او .
وآغاز تنهايي وسر در گمي من در زندگي بس غمي عظيم بود نبود پدري باقدرت
ابان ها امد ورفت 62 ابان وزندگي چون يخ در تابستان اب شد و خاطره هاي ماندگار رسوب كرد
در ته نهر زندگي .
برلب جوی بشین وگذز عمر به بین
آبان مبارك
حس مهربانی

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی
را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد:
من کور هستم لطفا کمک کنید .
روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند
سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان
دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل
برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او
خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه
نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری
نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی
تابلوی او خوانده میشد
من شگفتن گلها را نمي بينم
اما مهرباني را حس ميكنم:
ارسالی : سحر
------------------
مهربانی همه شما عزیزان را در این دنیای بی انتهای مجازی حس میکنم
وشوق زندگی می گیرم نینا
خزان ومامان

بچه ها حال ميكنيد
هم عكس هايم بروز هم پست هاي وب ام هم خودم
بر چشم خوب وبد صلوات
***********.
خدمت شما عرض شود بازهم منو مامان وامرسان طبق برنامه ماهيانه
صبح شنبه تشريف برديم بانك تا مامان خانم به كار هاي بانكي اش برسد بعد هوس كردند در
پائيز پارك نياوران را ساعتي به تماشا بنشينند .
ماهم امر اطاعت كرديم:
جرائت نداشتيم بگويم مامان خانمي كار دارم دستور دستور قجري بود شازده خانم هوس طبيعت.
از انجا كه من هميشه خدا اماده هر اتفاقي هستم دوربين وكتاب عشق به مقدار كافي همراهم بود
رفتيم در پارك مامان خانمي نشستند كنار اب وفواره گوشه عكس ميبينيد بنده هم چند تا عكس از
پائيز پارك گرفتم مي توانيد در پاكت عكس به بينيد
،،،،،،،،،،،،،،
بعد صفحاتي از كتاب فوق را خواندم ولذت بردم رفتم بدوران خانه پدري ساعتي در بدر دنبال خودم در
گذشته بچگي ام گشتم ولي نينا نبود " بود ولي اون نينا نبود بي خيال وبدون مشگل وفكر وذكر اون
نينايي كه مرتب تمام اهل خانه از دست شيطنت هاي تلخ وشيرينش به فغان بودند
اونيناكه كوچك بود مامانش پارك نبرده بودش ولي
اون مامانش پارك برد. همين نيناي امروز بودكه تماشاميكرد گذشته را
دنياي غريبي است تا بچه ائي پدر ومادر مي برندت پارك
بزرگ شدي بچه ات را مي بري پارك
مثل من نوجوان پير شدي بچه هايت مي برندت پارك ويا مادرت را مي بري
اين از ماجراي اول هفته اينجانب خوب بود چند ساعتي نشستيم بعد تشريف اورديم
تا روزهاي ديگر
يادمان نرود ايشان هم چنان مر تب از شازده پسرش خان دادش ميگويد وماهم بز اخوش وار سرتكان
مي دهيم
مامان خانم پسري است چه میشود کرد. نينا مامان امرسان
کلبه من

مهمترين كاري كه يك مرد ميتواند براي فرزندانش انجام دهد اين است
كه مادرشان را دوست بدارد
.
***************
در كلبه خيال مي نشينم به روزهايي فكر ميكنم كه فكر مي كردم چقدر دوستم داشتي
ميروم به دورها به زماني كه نجوا مي كردي خوشبخت ترين مرد روي زميني الگوي خانواده
خوشبخت براي ادمهاي بيرون كلبه بوديم.
انروزها نمي دانستم كلبه ام بروي اب ودرمسير طوفان قرار دارد پي انرا محكم مي پنداشتم
انقدر مغرورانه كه به پشت سرم نگاه نمي كردم در وراي من چه اتفاقي در حال وقوع است
سيل وطوفات كار خودش را كرد ومن فقط توانستم فرزندانم را حفظ كنم
زخم ها التيام مي يابند ، اما به چه قيمتي؟
اما خاطره ها همواره مي آيندو مي روندوخيال مرا به بازي ميگيرد من بازيگر خوبي نيستم
نینادر خاطره گذشته
جمعه بازار

وگر دست محبت سوي كس يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت وسوزان است
هوا بس نا جوان مردانه سرداست..
آي دمت گرم وسرت خوش باد؟

حواست به كيفت باشه وگرنه خداي ليلي ربوده ميشود
روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرش
عبور کزد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی
مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم
تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی

از میدان نیاوران اول خیابان نیاوران روبرو مرکز پلیس
چنين است كه گردشگري واژگون شده
وهنوز بر سر تير بدار است

قابل توجه تاكسي سواران
من كه اتوبوس سوار هستم
وگرنه راننده می خوردتون

به قول جوان ها (اند) اگه گفتي كجايي
جمعه خوبی داشته باشید.
اگر دیر شد ببخشید باز تخت من اجاره مامان خانم است
ومن ومامان امرسان قرار ۱۰روز باهم باشیم ساعت بروز شدن تغییر می یابد محض اطلاع
نینا کاناپه خواب
کبوترانم

(تاری عکس مال شیشه خاک گرفته است چون یواشکی بوده)
کبوترانم نمی دانند باید ژست بگیرند
چگونه بيدار مي شوم
انسانها صبح ها چگونه بيدار ميشوند؟
بعضي ها با زنگ ساعت.
بعضي ها با تنظيم ساعت طبيعي بدن.
بعضي ها با هزار بار صدا كردن شخص ديگري .
بعضي ها بااذان صبح براي نماز
بعضي ها مثل من دوست دارند هرروز به خورشيد سلام كنند
حالا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مدتي كفتر باز شدم ( البته نه از نوع كچل كفتر باز صمد بهرنگي)
دوتا قمري مي امدند لبه يكي از پنچره هاي من مي نشستند مثل خودم از اون بالا تهران نگاه ميكردند
اين خونه كوچلوي من 5 تا پنجره داره روبه شمال وجنوب وغرب (خير شرقي هستم ولي پنجره ندارم)
به خورشيد هم از زاويه يكي از پنچره ها سلام مي كنم.
ما امديم براي اينكه ار تنهايي سرگرمي داشته باشيم دانه اي خريديم ريختيم لبه پنجره ها تا
گنجشگ ها وكبوتران اين دونوع پرنده محبوب من بخورند.
مدتي است گذشته وهر روز صبح قبل از بر امدن افتاب دوكبوتر خاكستري لبه پنجره اي كه مي دانند
من انجا ميخوابم نه پنجره ديگري مي نشينند وبا نوك به شيشه مي زنند من چشم باز ميكنم
وچشم هاي قرمز انان طلب ميكنند روزي كه خدا توسط من براي انان قرار داده توي رختخواب
مچاله مي شم حس خوبي دارم فكر ميكنم شب ها تنها نيستم
كبوترانم ودوگلدان محبوبم شمعداني ومينا وگنجشگ هاي كوچلو منتظرم هستند اول دانه انها را
مي ريزم وبعد گلدانهايم را مي بوسم وسير اب ميكنم وبه تماشاي طلوع صبح وخوردن دانه
توسط كبوتر ها، قمري ها، وگنجشگ ها مي ايستم وبا انان حرف مي زنم دعا ميخونم
وخواب شب گذشته را برايشان تعريف ميكنم. چه عشق وحالي داره محبت دادن وگرفتن
حتي كبوتران من مي فهمند دوستشان دارم وبا خيال راحت كنارم دانه بر مي چينند وصدايم مي زنند.
اما افسوس كه اين اشرف مخلوقات درك عشق را ندارد وهوس را جاي عشق ميگيرد وچه راحت
از كنار اين همه محبت وايثار مي گذرد به بهانه اي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نو
نینا
دلم فشرده شد امروز

افسوس كه نامه جواني طي شد
ان تاز بهار زندگاني دي شد
ان مرغ طرب كه نام او بود شباب
افسوس ندانم كي امد كي شد
//////////
عشق به مقدار كافي
يادم مي ايد كه ما هر سال خونه مادر بزرگ جمع ميشديم وهر كس هر كجا بود خودش را براي سال
تحويل ميرسوندچه شور ونشاطر بود چقدر زياد بوديم************* نوشته خانم ليلا عوفي
****************
اين كتابي است كه امروز مرا صبح ساعت 8 به ميدان انقلاب كشاند مدتها بود دنبال اين كتاب بودم
اما پيدا نمي كردم تا امروز تصميم گرفتم بروم نشر ققنوس خيابان انقلاب روبرو دانشگاه.
از انجايي كه صبح زود از خونه در امده بودم نشر ققنوس را با نشر افق اشتباه گرفتم
سرازير خيابان فرعي شدم كه ميرسيد به نشر افق با سرازير شدن به اين خيابان افكار من هم
سرازير شد رفت بدور هاخيلي وقت گذشته يكي از روزهاي نيمه دوم اسفند نمي دونم چه روزي
فقط يادم مي ايد تويك گام بر ميداشتي ومن 4گام ميدويدم تا بتوبرسم تو در فكر چاپ كتابت بودي
كه منتشر شده ومن باكفشهاي كتاني ديوانه وار بدنبالت تا توخوشحال بشي ومن ذوق كنم.
چقدر تفاوت داشتيم در قد ،وزن ، سن وفكر ولي ديوانه وار دوستت داشتم در فكر انروز وبعد
خوشحالي تو وذوق كردن من پياده در سكوت رفتيم من ازبس دنبال تودويده بودم خسته شده
بودم ساعتي توي ايستگاه اتوبوس نشستيم حتي عقل مان هم نرسيد دوتائي جشن بگيريم.
بعد ها تونويسنده بزرگي شدي ومن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
هر كدام راه خودمان را رفتيم چه دور؟ ولي طعم اش شيرين است هنوز
واي : رسيدم سر جمهوري از بس در فكر بودم .برگشتم سربالائي را امدم تا رسيدم مجددا به
خيابان انقلاب ونشر ققنوس كتاب را خريدم تا تجريش بياد تو دوست نويسنده ام كه نمي دانم
كجايي بودم؟
گذشته شيرين باطعم عشق برايم تداعي شد . وقلبم ضربان گرفت نينا
سلام عزيزانم همه خوبان

عشق يعني يک سوال بي جواب
عشق يعني راه رفتن توي خواب
ديروز بدليل كثرت كار خيلي خسته بودم وزود تقریبا ۹شب خوابيدم صبح 7 بيدار شدم
تصميم داشتم امروز براي همه شما عزيزان تك تك كامنتي بگذارم اما مثل دنياي واقعي كه
يك موقع ها اقاي همسر لج ميكنه حالا در اين جهان مجازي اقا كامي بنده
همسر محترمم كه عكس اش را ملاحظه ميفرمائيد
لج كرده وكامنت هاي شما را باز نميكند (كند كار ميكنه)
شوهر ديگه !!!!!!چه كار ميشه كرد از اين يكي نمي شه گذشت .
نه طلا ق گرفت نه كشتش چون خيلي دوستش دارم من را به شما ها وصل میکنه
وچون ساعت ديگر شاگرد دارم بايد در اين فرصت كم تند تند از همه شما ها
نرگسي عزيز ليلي خوب وتو لادن من گل يكدونه سحر سفر بود ونمي دانست من هم دوروغ چرا
باور نمي كردم تومرنج گل من اقای پار تیانا اقای حسین امدام اقای مهدی دانیل خوبم اقا محمدی
محمود گل قبولی اش مبارک باشد فوق لیسانس اقای شمسه اقای دکتر بیژن باران اقای ققنوس
مثل اینکه مردانه شد وهمه خانمهای گل . وسحرک ام
وهمه دوستان كناري جلويي وپشت سري( البته گل پشت رو )نداره عذز خواهی میکنم
تا نيمه شب كه اقا كامي دست از لج بر دارد وسرعت باند شرکت بنده هم سریع تر
دوستتون دارم نینا
گزارش فوری
چهارشنبه 17 مهر 1387
با سلام:
نام وبلاك شما درميان وبلاك هاي ثبت شده در نظر سنجي بانوان برتر وبلاكستان درج شده است.
بدينوسيله از شما دعوت ميشود تا در مراسم تقديد از وبلاك نويسان برتر زن نظر سنجي پرشين وبلاك
كه باحضور جمع كثيري از وبلاك نويسان برگزار ميشود.شركت نماييد. شايان ذكر است در اين مراسم از
100وبلاك برتر تقدير وبه 25 وبلاك اول جايزه اعطا مي شود.
دبير خانه همايش تقدير از بانوان وبلاك نويس.
*******.
اين دعوت نامه اي بود كه براي من آمده بود ومن باور نمي كردم كه من هم در ميان اين همه جوان با
استعداد وتحصيل كرده جايي داشته باشم .سحرم با ديد گار آگاهي خودش گفت مامان دام !!
چرا ؟؟؟ بخاطر چند تا طنز برم ناكجا اباد. نغمه ام هيجان زده شده بود گفتم باشه حالا مي ريم
به بينيم چه جور ي است.
دوتا خواهر ها دست به يكي كردند وبادي گارد بامن فرستادند نغمه خانم كه بادي گارد بود
خيلي هيجان زده بود اون اخلاقاً از اون ادم هايي است كه خانه را به هركجا ترجيح مي دهد.
اما در ركاب مامان خانم وبلاك نويس با دوربين بنده را تا جلوي درب دانشگاه رساند ماشين پارك كرد
وقدم به قدم از من فيلم گرفت.......
بابا هنرپيشه گي هم بد نيست ها شايد يه روزي برم سينما
القصه جزئيات با عكس ميگويم حوصله نوشتن ندارم به بخشيد وقت .
اما يك مسئله برايم خيلي مهم بود كه خودم تا كنون حس اش نكرده بودم وان هم اينكه وقتي جلوي
جمعيت برگزار كننده گان از وب ام سئوال كردند ومن جواب دادم احساس كردم دارم از فرزندم حرف مي
زنم و باندازه انها وب پاكت نامه ام را دوست دارم چون من را به همه فرزندان كشورم كه فرزند ان
من هستند وصل كرده.
وتشكر از برگزاركنندگان وصميميت خانم حكمت ورهنما ودر انجا خانم نرگسي خودم را ملاقات كردم.
وتشكر از آقاي مهندس فرزاد باقر زادگان( داماد گرامی ام) كه امكان آموزش واستارت اوليه ياد گيري
را برايم فراهم كرد در بحراني ترين تاريخ نا هنجار زندگي ام .
ومرا افسردگي حتمي يا شايد جنون نجات داد .






نینا مامان بزرگ وبلاگ نویس
عبادت سوم

نه كبوتري كه پيغام توآورد به بامي
نه بدست مست بادي گل آتشين جامي
۸۸۸۸۸۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷
فرهنگ دهي ما به فرزندان پسر يا دخترمان قبل از ازدواج چقدر است ؟
به دخترانمان ميگوئيم آشپزي كن خانه داري كن راز داري كن صبوري كن
وادامه بده تا مردن هرچي شوهرت گفت بگو چشم
بدون اينكه بدوني چرا بايد بگوئي چشم
به پسرانمان ميگوئيم كار كن خرج زن وبچه ات را بده زن ذليل نشو
مرد سالار باش به زن رو نده مردانه باش ( خشن) مرد گريه نمي كنه و
حرفش را هم به كسي نمي گويد .حق هم داري با چشم زيبائي هاي ديگري
را تماشا كني ويا بله..........!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مادر عزيز : مقصر اصلي تر بيت توست بجاي سرك كشيدن در زندگي بچه ها رهايشان
كن خودشان مشگل خودشان را حل كنند"
بايد به دخترت ميگفتي:
دخترم مردها غير از غذا ونظم خانه وتنظيم اقتصاد مالي خانه وفرزند بزرگ كردن
وبه سر ووضع خودت رسيدن نياز هاي ديگري هم دارند.
انان نياز دارند مدتي در خلوت خود باشند مسئوليت زندگي شايد برايشان فكر شده.
واصولا اقايان از كلمه تشكر ، دوستت دارم ، دست شما درد نكنه، يا بدون تو من خيلي تنها بودم
، بقول خودشان از اين مجيز گوئي ها خوششان نمي آيد مي گويند همين كه ايراد نمي گيريم
يعني راضي هستيم.
اما زنان نياز دارند اين جملات بالا را بشنود
پسرم: زن تو نياز به محبت داره حتي براي محبت مادري نياز به عشق تو داره اگر چشمه
جوشان عشق تونباشه براي او دنيا هيچ ارزشي نداره چون اصولا زنان نياز به
تكيه گاه وستايش دارند و.اگر مدتي تودر خودت خلوت كني فوراً ذهن آنان به اين مي رود كه
ديگر دوستش نداري ويا شايد كس ديگري جاي اورا گرفته .شروع به عكس العمل ميكند
وزندگي جهنم ميشود هم براي تو هم براي او
زوج جوان وعزيز
روبروي هم نباشيد :
قراره كنار هم زندگي كنيد ازكلمات دوستت دارم وتشكر وبايكديگر حرف زدن غافل نشويد
ومواقعي مثل زماني كه نامزد بوديد برستوران برويد گل هديه بدهيد
درب ماشين را براي خانم باز كنيد به حرف هايش گوش دهيد او دلش مي خواهد
با شما حرف بزند. در اخر از كتاب استفاده كنيد مطالعه مردان مريخي وزنان ونوسي
وم.حورایی پيشنهاد ميشود ولي نه اينكه بخواني خواندن وظيفه نيست عمل كنيد.
زندگي خيلي شيرين تر از اين است كه فكر ميكنيد
وتنهايي رنج اور تر از ان كه فكر ميكردم
سعي كنيد هم ديگر را همانطور كه هستيد قبول كنيد نخواهيد هم ديگر را عوض كنيد
كه سعي بيهوده است . تجربه به من گفت:
لحظات برگشتني نيستند وهيچ چيزي جاي مهرباني را نمي گيرد.
ولذت كنار هم بودن وسر بر يك بالش گذاشتن محبت كردن اصلا سخت نيست آسان ترين راه حله
موفق باشيد فرزندان سر زمين من نينا
عبادت دوم

آن که گریان به سر خاک من آمد چو شمع
کاش در زندگی از خاک مرا برمی داشت
****************
تمام اين پر حرفي هاي پست گذشته مقدمه اي بود براي اين پست وشايد بعدي.
جايي خوندم خوشبختي ها شكل هم اند
اما نا خوشبختي ها همه باهم فرق ميكنند
((((ما هرگز كلمه بدبختي نداريم))))
يه موقعه ها گله هاي ادمها وراه كار ها ميتواند گره گشاي زندگي ديگري باشد تجربه درسته
بايد مال خود ادم باشه ولي پس ذهن ميتواند در مواقع ضروري بياد ادم بياورد چه بايد كرد.
روي سخن ام با شما زنان جوان ومردان جوان است كه چند سالي است ازدواج كرديد
و رويا هاي زمان تجرد را در زندگي واقعي پيدا نكرديد وفكر ميكنيد موفق نيستيد
مورد مشاوره جديد من يك زوج اين چنيني است .
به نظر شما چه كار بايد بكنند زندگي را با رنج ادامه دهند؟
فداكاري وايثار كنند بخاطر فرزند؟
چرا؟ براي چي ؟
يا اينكه زندگي را قطع كنن؟
تكليف فرزند چه ميشود؟
در واقع مگر يك انسان چند بار بدنيا مي ايد ميخواهد زنگي كند
واز اين نعمت الهي بهره ببرد بدون تنش :
جواب شما كمك به من است نينا
عبادت قسمت اول

که دلي را بخري ،به مهري
شادماني را حراج کني
رنج ها را تخفيف دهي
مهرباني را ارزاني عالم بکني
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
سلام و سلامتي
شما عزيزاني كه سالهاست با وب من آشنا هستيد با طرز فكر ونوشته هايم ويا بعضي از شما ها
را سعادت ملاقات داشتم وبا بعضي از شما ها سعادت گفتگو تلفني ويا پيام هاي مربوط به
خودتان وخودم وشما كه اين ارتباط را ادامه داديد حتما شخصيت مرا شناختيد وگرنه مي رفتيد:
من و نوشته هايم خودم هستم بدون ذره اي تخلف شما با تمام فكرم واحساسم وبچه هايم
آشنا هستيد ومن خوشحال كه در اينجا هم توانستم براي همه دختران وپسران سرزمين ام سنگ
صبور باشم وتوانائي هايم وتجربه هايم را در اختيارشان بگذارم ونتيجه هم خوب بوده.
يادتون اول امسال گفته بودم يك مورد مشاوره به من سپرده شده
كه وا موندم واين اقاي رئيس با مو ي دم اسبي اش اصرار دارد من پرونده را تمام كنم ومن هم
خسته تر از اين كه با دختر خانمي 32 ساله كشمكش داشته باشم وايشان چون
سد سفيد رود محكم سر حرف خودشه و آقاي رئيس هم محكم روي حرف خودش.
هفت ماه طول كشيد چه طولاني هر كجا بودم نظر قرباني اين خانم
مقاوم يا باتلفن يا با ملاقات ساعتها حرف هاي خودش را تكرار ميكرد ومن هم روش هايم
را عوض ميكردم ولي با همان حرفها !!!!!
هفته گذشته ايشان بديدن من امد وبا يك كار دستي زيبا كار خودش
هنوز رود چشمانش جاري است " اما موفق شدم " به نتيجه رسيدم
اين موقع مثل ناجي مي مانم كه غريقي را از مرگ نجات داده واحساس شعف ميكند
ومن هم همين احساس را دارم البته ارتباط ما بايد حالا حالا ها ادامه داشته باشه!!!!
مهم اينكه سد شكسته شد و جواب تلاش ام را داد
اي رئيس كچل مو دم اسبي باز هم حق با توبود توانا تر از اني بودم كه خودم فكر ميكردم
شكرت خدا بنده اي به ارامش رسيد
نينا
تازه گی ها پر حرف شدم برای اینکه خسته نشوید واین مطلب هم مهم است
در ۳ پست برایتان نوشتم
حوصله کنید. بخوانید اگر یک نفر هم برایش مفید باشد مارا بس
تفريح ....... جمعه بازار

.
به دلایل زیر شعر. "اتل متل توتوله" غیر مجاز اعلام شد
الف- استفاده از کلمات رکیک مثل شیر وپستان
ب- ترویج بی حجابی
پ- صدور شیر به هندوستان " در گراني شير شهر خودمان"
********.
شعر اصلاح شده:زیر مورد تایید است
اتل متل و صلوات
گاو ع....ی شده لات (اونم چه لاتي)
هم دست داره هم آستین (هم دروغ ميگه براستي)
شیرشو بردن فلسطین " كمك به هم نوع"
بگیر زن مسلمان (كه كافرا بميرن)
از ح........لبنان " دختران ما ادعاشون زياده"
اسمشو بذار حکیمه (يك موقعه نگي نسرينه)
که چادرش ضخیمه ( چشماش روي زمينه)
چادر ما حريره (هي هم مي رویم جزيره)
***************
ارسالي : به بنده ايميل
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
:
سئوال؟؟؟ در اصل متل
گاوي كه نه شير داره نه پستان
چه جوري شيرش بردن هندوستان نينا
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست
آن دختـــــــــــر چشم آبی گیسوی طلایی
طناز سیه چشــــــــــم چو معشوقه من نیست
آن کشور نو آن وطــــن دانش و صنعت
هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست
در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست
در دامن بحر خزر و ساحل گیلان
************
موجی است***********
که در ساحل دریای عدن نیست
در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست
آواره ام و خسته و سرگشته و حیران
هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست
دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست
من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست
هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی شبه که مغزش به سر و روح به تن نیست
پاریس قشنگ است ولی نیست چوتهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست
هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ
چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست
این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست
این شهرعظیم است ولی شهرغریب است
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
دکتر خسرو فرشید ورد
هیچ جا وطنم نیست******
این چیست


اين دو دريچه چيست؟؟؟؟؟؟؟؟
نه فكر مخرب نداشته باشيد دريچه فضا پيما نيست مربوط به زير دريايي هم نمي شود.
با انرژي اتمي وغيره كاري ندارد.
دريچه كف اتوبوس پولي شركت اتوبوسراني خط تجريش ولي عصر است قسمت بانوان.!!!!!!!!!!!!!
حالا اگر بنا به هر دليلي كه بشتر ترمز ناگهاني وفشردگي ادمها بدليل كم جايي پاي كسي درون اين
چاله بيافتد ودر ميان ميل لنگ خرد شود.جواب گو كيست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در جايي كه به سو ميگويند اب خسارت را از خدا بگير ويك عمر بلنگ چون
چشمهايت روي سرت است نه كف پاهايت انهم پاهايي كه بايد پوشيده باشد
تا از ديد نامحرمان مصون ؟؟؟؟؟؟؟؟ خدا گفته در قران مچ پا مچ دست وگردی
صورت مانعی ندارد؟ اما!!!!!!!!بماند مذهبی میشود وسیاسی
قصد تخریب شرکت واحد نیست. هشدار به بانوان است که ویترین تماشا نکنند حرف نزنند
بزیر پایشان نگاه کنند وسر بزیر باشتد وگرنه خدای نکرده می لنگند!!!!
اقا تجدید فراش می نماید. بعد گله نکنید چرا؟ گفته باشم.
نينا
1262 اولين واكسن كوبي در ايران
مرد نکو نام نمیرد هرگز" مرده ان است که نامش به نکوئی نبرند
***********************
نخستين برنامهى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و
نوجوانانى ايرانى را آبلهکوبى مىکردند. اما چند روز پس از آغاز آبلهکوبى
به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمىخواهند واکسن بزنند.
بهويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويسها در شهر شايعه کرده بودند
که واکسن زدن باعث راه يافتن جن به خون انسان مىشود !!!
****
هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باختهاند،
امير بىدرنگ فرمان داد
هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد.
او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مىکوبند.
اما نفوذ سخن دعانويسها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند.
شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبلهکوبى سرباز زدند.
شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مىشدند يا از شهر بيرون مىرفتند
!!! !!!!!!!!!!!
روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول
به امير اطلاع دادند که در همهى شهر تهران و روستاهاى
پيرامون آن فقط سىصد و سى نفر آبله کوبيدهاند.
در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند.
امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت:
ما که براى نجات بچههايتان آبلهکوب فرستاديم.
پيرمرد با اندوه فراوان گفت:
حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مىشود.
امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى،
حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست دادهاى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي.
پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم.
اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت:
حکم برنمىگردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.
!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود.
اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد
در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد.
او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد
و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مردهاند.
ميرزا آقاخان با شگفتى گفت:
عجب، من تصور مىکردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است
که او اين چنين هاىهاى مىگريد.
سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن،
آن هم به اين گونه، براى دو بچهى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست.
امير سر برداشت و با خشم به او نگريست،
آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد.
امير اشکهايش را پاک کرد و گفت:
********
خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم.
ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيدهاند.
امير با صداى رسا گفت:
و مسئول جهل شان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه
بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويسها بساطشان را جمع مىکنند.
تمام ايرانىها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مىگريم
که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند...
ا
چه کسی مسئول جهل جامعه امروز است؟؟؟؟؟؟؟؟ نینا
قصه دلتنگی من

حالا هم دختری دارم که به عشقش، مدام می نویسم و کار می کنم
قشنگ ترین وبا احساس ترین جمله ای که خواندم
********************************************.
مدتها بود دنبالت ميگشتم
هرجا واز هر كسي سراغت را مي گرفتم. كسي نشان ترا نداشت. مهربون"
زندگي بدون توچيزي كم داشت .
وبهت زده كه توچرا ناگهان ناپديد شدي چطور توانستي دور ازمن باشي ،
عادت تواين بود هرروز كه موهايم را پيچ وتاب مي دادم توآنرا به چنگ مي گرفتي
ومي بوسيدي .ومن آرامش ميگرفتم.
از روزي كه نبودي ديگر موهايم نمي رقصيد ودر چنگ كسي ارامش نداشت وسركشي ميكرد.
ميداني ترامن بين خيلي ها انتخاب كردم از روي تفنن سپس به توعادت كردم
وبعد دوستت داشتم هرگزباور نميكردم فقدان تو اين چنين برايم سخت باشد
توهمدم صبح هاي من تاشب بودي ومن منتظر كه موهايم را پيچ وتاب دهم وتو آنرا بفشاري
وبه چنگ بگيري
عزيزم خيلي وقت است نبودي .
دنبالت آمدم هر كجا سركشيدم اما بي فايده بود. كسي نمي توانست جاي تورا بگيرد
ومن انديشه كنان در اين فكر كه تودر آغوش موهاي چه كسي هستي كه مرا فراموش كردي . ۳
از حسادت ديوانه مي شدم
از آمدنت نا اميد شدم!!!!!
شب عيد ترا خاك آلود ديدم "" هديه عيد فطر من بودي ""
عزيزم ترا در ميان دو دستم فشردم وبوسه ها برتوزدم تا گردو غبار از رويت پاك شود .
سپس بعد مدتها موهايم را شانه زدم پيچاندم برقص در اوردم وتوباپنجه ات آنرا محكم گرفتي
من آرامش يافتم
ازت پرسيدم كجا بودي اين همه وقت؟
گفتي: نزديك تو"" از بس به تونزديك بودم تومرا نديدي
درست ميگفتي توبين ديوار وتخت من گم شده بودي
ومن هرشب سر را بروي جايي كه توآنجا بودي ميگذاشتم وبتوفكر ميكردم
اما ترا نمي ديدم .دلم هزار راه ميرفت
((( گيره موهاي من ديگه مواظب ات هستم آرام موهايم را در دست بگيركه از
پريشاني خسته است))
شايد خنده دار باشد اما ميتوان داشته ها را عاشقانه دوست داشت
وبه نداشته ها فكر نكرد .انوقت است كه زندگي سراسر برايت لذت بخش است
عشق به همه چيز ،روح و جلا مي دهد وشكر نعمت بجا مي اورد
پس شاكر باشيم بداشته ها
نينا وگيره موهايش
درشهر من درشهرتو

در شهر من در شهر تو در شهر هر كدام ما كه شهر هرت است هنرمند ان كنار خيابان روي
جعبه چوبي
مي نشينند و هنر را مي فروشند براي لقمه ناني.
وما بي تفاوت از كنار اين هنر وهنر مند ميگذريم .گاهي كسي مي آيد ؟
.چه كسي است كه قدر هنر را دانسته؟
مامورشهر داري كه با لگد بساط هنر مند را پرتاب مي كند به جرم سد معبر اونمي داند
كه اين هنر مند شب براي زن وبچه اش چه ببرد تا سير شوند
واوشب بخانه مي رود از بي تفاوتي ادمها گريه ميكند .كه هنر را نمي شناسند!!!!!!!
آخه اون فكر ميكرد پايتخت شهر هرت نيست شايد با اين شغل لقمه حلالي در اورد.

هنر مند شهر توكه به شهر من پناه اورده
///////////////////////////////
در عوض فالگير روي صندلي نشسته وعينك افتابي زده وخانم هاي تي تيش ماماني
در انواع مختلف دور اوحلقه مي زنند ودعا مهر ومحبت يا مهره مار يا گشايش كار به قيمت
گزاف مي خواهند اخه انان نمي دانند!!!!!
اگر گشايشي بود او اول خودش را ساپورت ميكرد اما فالگير شب با دست پر بخانه مي رود
وبه ناداني مي خندد!!!!!!
"" فرهنگ خرافات"" تا كجا پيشرفته است
چه ارزشمند است بي ارزشي ها
**************
هر دومكان ميدان تجريش بفاصله 1000 متر

نينا
سلسله موی دوست حلقه دام بلاست
هرکه در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

دربدر دنبال خودم مي گردم
بدون "تاب " بي تاب ام
خواب ام باچشم باز
عاشقم بدون عشق
دير زماني ست
ترا مي جويم
نازنين.
****
خدايا
ره تاريك زندگي با پاهاي عريان من پيكار دارد
چو ره گم ميشود فرياد دارم
ره گم کرده را فریاد رس باش
دل دیوانه را دادرس باش
نینا
دخترم

12 مهر ماه1355 تهران بيمارستان مدائن
با اولين الله واكبر صداي گريه ات بلند شد وقدم به اين دنياي شلوغ گذاشتي
وچشمان سبز كوچك ات را گشودي . ونام ات شد سحر*
سحرم** دولت بيدار به بالين آمد
گفت بر خيز كه اين خسرو شيرين آمد.
وتو زاده مهر در ماه مهر از سوي اسمان "فرشتگان خدا ترا به من هديه دادند*
وچه نيكو هديه ايي هستي .
چون توهديه خداوندي در سحر گاهان وبا نام او دهان گشودي با عشق بروي تخم چشمم پروراندم ات
ومي بالم به پاكي ومعصوميت تو ، به احساس لطيف دوست داشتني ات توبركت ونعمت ورحمت خدا در
جهان افرينش هستي براي من .
دخترم تولدت مبارك براي همه دنيا
روزي كه مادر شدي خواهي فهميد كه عشق مادري سواي عشق هاي ديگر است
عشق مادري نعمت الهي ست كه خداوند در قلب مادران گذاشته كه بتوانند سختي هاي زندگي را با
اين عشق تحمل كنند
دخترم زندگي صبوري مي خواهد توبايد اين را از من ياد گرفته باشي
ترا مي سپارم به شريك زندگي ات كه مي دانم بيشتر از من ترا دوست دارد
ومن اورا چون تو.
تمام گلهاي دنيا نثار توباد
تولدت مبارك مادرت نينا
مولانا
يك جرعه زجام تو تمام است تمام
جز عشق تودر دلم كدام است كدام
در عشق تو خون دل حلال است حلال
آسودگي عشق حرام است حرام

*******بمناسبت روز مولانا*********.
نازنين " من ترا دوست دارم وهمه دنيا را
اين روزها حوصله نوشتن نداشتم افكارم فراري بود ازمن
بيشتر خواندم وبراي شما گراميان گذاشتم
هفته بعد مينويسم......... نينافكر شلوغ
تفکر

قومي متفكرند در مذهب ودين ؛
جمعي متحيرند در شك ويقين؛
ناگاه منادي بر ايد زكمين ؛
كاي بيخبران !ره نه ان است و نه اين.؛
**********.
روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک
ديوار شيشهاى در وسط آكواريوم آن را به دو بخش تقسيم کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد
علاقه ماهى بزرگتر بود.
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمىداد.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار
نامرئي كه وجود داشت برخورد مىکرد، همان ديوار شيشهاى که او را از غذاى مورد
علاقهاش جدا مىکرد…
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور
کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک،
امرى محال و غير ممکن است!
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز
گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و
به آنسوى آکواريوم نيز نرفت !!!
میدانید چـــــرا ؟
ديوار شيشهاى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود
که از ديوار واقعى سختتر و بلندتر مىنمود و آن ديوار،
ديوار بلند باور خود بود! باوري از جنس محدودیت!
باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور! باوري از ناتوانی خويش
اگر ما در ميان اعتقادات و باورهاى خويش جستجو کنيم، .
بىترديد ديوارهاى شيشهاى بلند و سختى را پيدا خواهيم کرد
که نتيجه مشاهدات وتجربيات ماست و خيلى از آنها وجود خارجى نداشته
بلکه زائيده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند.
سارا امين افشار: ارسالي.
باور كنيم محبت را . عشق را. دوست داشتن داشته ها را.
لبخندي بدهيم تا لبخندي بگيريم.
پاك كنيم كينه ها را از دل زلال خويش . انسان جزئي از خداست
خدا گونه زندگي كنيم.
عيد شما مبارك نينا
سحر دميد،

درون سينه دل من به شور وشوق تپيد
چه خوش دمي ست زماني كه يار مي آيد.
**************.
من آموخته ام ...درس دنیا کلاسی است که زیر پای پیرترین فرد دنیاست .......
که تنها کسی که مرا در زندگی شاد میکند کسی است که به من می گوید
تو مرا شاد کردی.......
که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی نه گفت........
که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم ......
که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد......
همه ما احتیاج به دوستی داریم که در لحظه ای با وی به دور از جدی بودن
باشیم......
که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن
دست او و قلبی است برای فهمیدن وی........
که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است هر چه به انتها یش نزدیکتر میشویم.
که چشم پوشی از حقایق آنها را تغیيرنمی دهد........
که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان.....
که زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم........
که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند.اما تمام شادی ها وقتی رخ
میدهد.که در حال بالا رفتن از کوه هستیم
ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد . بلکه کسی است که به
کمترین ها نیاز دارد......
که فرصتها هیچ گاه از بین نمیرود بلکه شخص دیگری فرصت از دست
داده ما را تصاحب خواهد کرد......
که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیقی در قلب کسانی
که دوستشان داریم ایجاد کنیم.......
اما سال ها طول میکشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم
اگر مایلیم پیام عشق را بشنویم خود نیز بایستی آن را ارسال کنیم
ارسالي: دوست ارجمند اقاي محمود ابراهيمي
جانا سخن از دل ما گفتي.. انتقدر شيرين بود نوشته هاي شما كه
حيفم آمد شيريني انرا در اخرين روزهاي
سحر رمضان هنگام نيايش بر زبان نيارم
دعاي اخرين روزهاي سحر نينا
سفره عشق

سفره خدا هميشه باز وپر بركت است
منحصر به يك ماه نيست: هرروز روز خداست
***.
يادمان باشد چشم گرياني را پاك كنيم
لب بسته اي را خندان كنيم
دل غمگيني را شاد كنيم
دست محبت بر سر ياران بكشيم.
شكر ايزد را فراموش نكنيم
نه كلاهي بگذاريم ، ونه بر داريم
نه كلامي به دروغ ، نه دروغي به كلام
لب فرو بنديم بر هر چه سخن نارواست
لب ، دست، چشم ،گوش ودل سپاريم به محبت
همه ماهها ماه خداست .
نينا
هسنم ، اگر ميروم!
عشق به خدا= عشق به طبيعت + عشق به همنوع = عشق با لبخند به ديگران
يعني زندگي: يعني پرستيدن خدا خدايا لبخند را از من مگير نينا

تنها چيزي كه در هستي هرز نمي رود عشق است
همان طور كه همه رود ها به دريا مي ريزند
همه حكايت هاي عاشقانه ي ما نيز به خدا مي رسد.
ما رود هاي كوچك عشقيم واودرياست
آگا هانه. عاشقي پيشه كن.
***************.
زندگي يك پل است
از روي پل بگذريد.
اما روي پل خانه نسازيد.))
زندگي . انگاه حقيقتاً زندگي ست كه جاري باشد
هسنم ، اگر ميروم!
گر نروم نيستم.
********.
مسيحا برزگر
چه صبح پر انرژي داشتم قبل از طلوع افتاب
لادن : براي توهزاران بار نيروي مثبت فرستا دم وانرژي خوب
خلیج ماه*
ای خور کوچک من!
به چراغها و نور آذیین بسته ای.
شب با گیسوی سیاه،
بسر تاج زرد ماه.
آب با پیرهن دودی رقص موج
در کش و قوس.
چه کنم با گذر بهار در زمستان؟
ای خور کوچک من!
با آویزی از الماس ستارگان
کمربندی از چراغهای ساحلی.
شب می گریزد بدور، بدیوار.
کسی بر طبل بیخوابی می کوبد.
فرود مرتب بالگرد و هواپیما
با نورافکن زرد بی صدا
از مدار نامریی نوبت بی انتها،
در ارتباط با برج فرمان فرودگاه.
نیم ماه زرد در آسمان
نیم دگر سیاه ساحلی.
شب در آیینه خلیج
خود را گم کرده است.
http://bejanbaran.blogfa.com/
دكتر بيژن باران
.
نوشته های شهر هرت
براي من هم تعريف كنيد. منظور از این دعوت گنگ چیست؟
شرمنده عکس واضح نیست. پلا کارت بزرگ وقالب وب من کوچک در نتیجه نمیگنجد
مجبور به کوچگ کردن شدم

اینجا سکوت سرشار از گفتنی است. میزان سواد؟

اگر راست بگوید که فرار می کنید: دختر ها پسر ها راستگو باشید>>>>>>

موسیو زیارت قبول"

باز هم آقایان شما:
چرا چشمانتان را نمی شوید مثل سهراب تا ما مجبور نباشیم خودمان را قنداق
کنیم :
اما اگر من مرد بودم خیلی شرمنده می شدم که تاب نگاه کردن ونفس نگه داشتن
نداشتم : تا علنی به من توهین نشود.
۳۰سال آموزش دیدید محرم ونامحرم را خویشتن دار باش جوان
اگر در یک کشور دیگر باشی که روز دوم می میری؟
نینای بسیار بسیار بی حوصله؟؟؟؟؟؟؟؟

اولين غروب پاييز ۱۳۸۷ تهران منظريه

برگهاي خزان نديده
فراموش نكنيم فصل نقاشي خداوند بر طبيعت آغاز گشته.
ولحظه ها را غنيمت شماريم در شناخت ايزد و، وحي او
**********.
روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از
بین او و مهرش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم
فاصله انداختی مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم تو
که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی.
ارسالي يك دوست مهربان. از قاصله دور اما نزديك.
نينا عاشق خزان


