
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت مدام ما
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما
*******.
از درز پرده پنجره رفتن اش را نظاره گر بودم
در سراشيبي كوچه مي رفت و سر تكان مي داد
ارام بيصدا مثل رفتن اش ، اشك مي ريختم
با خود مي گفتم خداحافظ
تا سال ديگر، ايا باز ترا خواهم ديد
ابان ماه:
در تاري اشك ، چشمم به رخ سرخ اذر روشن شد
سرخي رويش از گرما نبود
از سوز عشق يلدا بود اين دختر موبلند سياه
لبخند زد با وقار
سر بالائي كوچه را مي امد .نفس زنان
بين راه با ابان روبروشد بهم سر تكان دادند
نمي دانم؟ ابان چه گفت!!
اذر مرا نگريست ولبخند ي زد .
شايد سفارش مرا كرده بود
كه در تنهايي شب هاي بلند مونس ام باشد
تا به يلدا برسم.
سلام اذر ماه ته پائيز كه باهم هم سن هستيم
نینا

در آن دقايق پر اظطراي،پر تشويش
رها زشاخه بر امواج باد ها رفت
به رود ها پيوست
وروي رود روان رفت برگ
زرد پائيز
**********.
آهسته مي روري، ارام وبي صدا
همانگونه كه بهار رفت، همانگونه كه تابستان رفت
اتفاق مي افتد، ان هم بي صدا
افتادن هر چيزي صدا دارد بجز اتفاق
كه مثل مار كنارت چمبره مي زند وذهن ات را نيش
ان چنان ارام مي رود كه نسيم پرده را تكان نمي دهد
پنجره را باد نمي بندد
من مي بندم ارام مبادا كه بيدار شوم
كنجشگ هاي كوچك حياط من ورم كرده اند
از سرما
كبوتر ها ديگر از پنجره جدا نمي شوند
از سرما
شمعداني من آخرين غنچه اش را باز كرد.
ميخواهد بخوابد ، تا بهار
افتاب بيشتر از ساعت 2 به اطاق من نمي تابد
برج روبروي تا طبقه هشتم رفته
راه من ومهر را سد كرده
از پشت پنجره بسته بااوخداحافظي ميكنم
سرازيري كوچه ام را تند ميرود
حتي بر نميگردد برايم دست تكان دهد
سال ديگر باز تومي ايي :؟ شايد من نباشم!!!!
به امید دیدار ابان
نینا

امروز بيدار شدم وب را بروز كردم.
بي حوصله مثل 10روز گذشته. نمي دانم چي ام شده
نينا شرور مدتهاست رفته دنبال شرارت خودش از بس گفتند
عيبه ار توگذشته اونم رفت خودش راگم كرد
نيناي پر انرژي وخندان وبي نياز از دنيا كه گوشه وب عكس بانشاط اش را مي بينيد رفته خوابيده.
باقرص خواب آوردارد خواب آزادي مي بيند وبه غده اش فكر ميكند كه داره روز بروز بزرگتر ميشه
شايد تا پائيز ديگر اونمي داند؟
خداي خودش مي داند آن خدايي كه اومي شناسد نه خدايي كه بايد چشم بسته روزي 17 ركعت
نماز حفظ خواند بدون حواس.
پس جا براي نيناي غمگين باز شده وكودك درون اودارد خودنمايي مي كند
امروز هواي خانه پدري بسرم زد گرچه ديگر خانه اي نيست .اما دلم خواست برم وخانه ايي كه از
دوسالگي در انجا جا گرفتم ، همانجا سگ محبوبم را بخاطر بدنيا آمدن مينا از من جدا كردند .
بدون اينكه فكر كنند چقدر وابسته او هستم ، همان خانه ايي كه عروسك باپيراهن ساتن آبي كه
بابا برايم سوغاتي اورده بود از جعبه در آوردند دادن به خواهرم مينا
مادر در ان خانه سالها بديدنم نيامد
آنجا عاشق شدم ومحكوم به ازدواج با ديگري در سن 16 سالگي.
نغمه ام انجا بدنيا آمد تا 6 ماهگي كه نقل مكان كرديم به خانه بزرگتر كه در خانه جديد پدر را از
دست دادم خودم را گم كردم تا روزي كه در ورثه خانه بفروش رفت وديگر خانه پدر نماند
ساعت 10 لباس پوشيدم پياده تا تجريش آمدم اتوبوس سوار شدم دلم نخواست با ماشين يا
تاكسي بروم. دلم خواست توي اتوبوس عينك آفتابي سياه ام را بزنم وبا خاطره ها گريه كنم
تاپيچ شميران
بياد روزهاي گذشته ساعتي در كوچه وحياط منزل نشستم بياد اختر ، نسرين واولين
گل سرخي كه پسر همسايه به من داد وگفت دوستت دارم ومن معني عشق را فهميدم.
به جرم عاشق شدن وادار به يك ازدواج اجباري شدم با پيامد هاي خودش......
خسته ام ..خسته....خسته..
نينا

oxford
university
Kordanize /'kərdənaiz/ (v.) [past tense: Kordanized / past participle: Kordanized ]
(1): To get Ph.D without having B.Sc.
(2): To become an important person (e.g. minister) by presenting fake certificate or documents.
- Kordanification( n.)
(1): The process of receiving fake degree, especially from a prestigious university (e.g. Oxford)
(2): The relationship between happiness and telling a big lie.
(3): A method in order to gain Self confidence.
- Kordanism(n. )
(1): The philosophy and strategy of telling lie to a large group of people (e.g. a nation)
(2): A psychological method for deceiving people and laughing simultaneously.
- Kordanic(adj. )
(1): Happy
(2): Self Confident
(3): Relaxed
- Kordanicly(adv. )
(1): In a Kordanic manner
Sorry

بعضی ها شعرشان سپید است ، دلشان سیاه .
بعضی ها شعرشان کهنه است ، فکرشان نو .
بعضی ها یک عمر زندگی میکنند برای رسیدن به زندگی .
بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت ، عمری زجر میکشند .
بعضی ها در حسرت پول همیشه مریضند .
بعضی ها برای حفظ پول همیشه بی خوابند .
بعضی ها برای دیدن پول همیشه میخوابند .
بعضی ها در تمام زندگیشان نقش بازی میکنند .
بعضی ها یک درجه تند زندگی میکنند ، بعضی ها یک درجه کند .
هیچکس بی درجه نیست .
بعضی ها قیمتشان به لباسشان بعضی به کیفشان و بعضی به کارشان .
بعضی ها اصلا قیمتی ندارند .
بعضی ها به درد آلبوم میخورند ، بعضی ها را باید قاب گرفت .
بعضی ها را باید فراموش کرد .
بعضی ها همرنگ جماعت میشوند ولی همفکر جماعت نمیشوند .
بعضی ها نان نامشان را میخورند .
بعضی ها نان پدرانشان را میخورند .
بعضی ها نان خشک وخالی میخورند .
بعضی ها با گلها صحبت میکنند .
بعضی ها صدای آب را ترجمه میکنند .
بعضی ها صدای ملائک را میشنوند .
بعضی ها صدای دل خود را هم نمیشنوند .
بعضی ها نوع پیوندشان با دیگران مانند پل است ، بعضی مانند طناب
بعضی مانند نخ ، بعضی مانند هیچ
بعضی ها میدانند که هستند
بعضی ها نمي دانند که هستند
ماخذ :؟؟؟؟؟؟ نینا

اگر فرصت. داشتم كه كودكم را دوباره بزرگ كنم ،
به جاي آنكه انگشت اشاره اي را به سمت اوبگيرم
به فكر ايجاد ارتباط بيشتري با او ميشدم .
بيشتر از آنكه به ساعتم نگاه كنم ، به اونگاه ميكردم
سعي ميكردم درباره اش كمتر بدانم ،
اما به اوبيشتر توجه كنم.
به جاي آموزش اصول راه رفتن ،
راه رفتن را با اوتمرين ميكردم.
از جدي بازي كردن دست برمي داشتم
و بازي را جدي ميگرفتم.
بيشتر در آغوشش ميگرفتم ،وكمتر او را به زور ميكشيدم .
كمتر سخت ميگرفتم ،و بيشتر تاييدش ميكردم .
اول احترام به خود را در او مي ساختم ،وبعد خانه و كاشانه اش را.
و بيشتر از آنچه كه عشق به قدرت را به او بياموزم،
قدرت عشق را به او ياد مي دادم.
****************.
ومن اگر فرصت داشتم به کودک ام می آموختم
عشق مادری بی انتهاست .
مادری که سال های سخت را گذرانده
هر گز دروغ نمی گوید.
باو می گفتم خود خواهی بدترین قسمت زندگی است
نینا

چه سخت است كسي ترا باور نكند
چه غم انگيز است سالها صبوري كني
چه دل گير است دل ات را خودت بشكني
چه طاقت فرساست كه از خواسته هايت بگذري
تا نامي براي ابروي خانواده شوي
اما چه راحت تهمت مي خوري
تواگر ميدانستي
كه چه دردي دارد
كه چه سوزي دارد
خنجر از دست عزيزان خوردن
از من خسته نمي پرسيدي
كه اي دوست چرا؟
تنهايي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

روز كتاب خواني مبارك
مواد لازم: عشق بمقدار كافي
خانم ليلا عوفي : چاپ ققنوس
عنوان كتاب شايد در نگاه اول بياد عشق وعاشقي شعر دل دادن گرفتن ببرد
اينگونه عادت كرديم عشق را فقط در بين دو جنس مخالف بكار ببريم
اما نه : در هر كاري اولين مواد عشق باندازه كافي لازم است . حتي وبلاك نويسي مادر بزرگ.
بي هنري مثل من
شب عيد هميشه مادر بزرگم رشته پلو درست ميكرد، چون قديمي ها معتقد بودند با اين كار
در سال جديد رشته كار مي آيد دستشون.( رسم ما همچنین بوده و هست)
سير عزيز: :كرفس دوست داشتني: :جعفري محترم: :پياز گرامي :
همه خوراكي ها عنوان دارند بخصوص سبزيجات كه نشان مي دهد اين بانو چقدر عاشق طبيعت است
ليلاي عزيز از عنوان كتاب پي بردم دوست داري هميشه همه چيز سر جاي خودش مرتب وبا عشق
وخوشحالي باشد ،فرصت ميدهي ديگران ترا پيدا كنند وبراي پيدا كردنت همه جا دنبالت بگردنند
خاطرات كودكي خانه مادر بزرگ تورا ميبرد هوس كني شله زرد بپزي با دستور اسان وعاشقانه .
اقاي محمدي عزيز در پست ديگر كه راجع به خريد كتاب نوشته بودم كامنت گذاشته اند كتاب در
مورد چيست ؟
اول خواستم بايشان بگويم بدرد اقايان نمي خوره بعد ديدم انگيزه نوشتن كاملا مردانه بوده
پس اقايون همه بخوانيد تا محتاج سر كار خانم نشويد كه با هزار منت يك غذا درست كنند آن هم
از نوع قابلمه سوخته بي نمك مثل اشپزي نينا خانم.
براي رو كم كردن كتاب را بخوانيد ودر هفته يك روز شما بدستور كتاب آشپزي كنيد هم از خاطرات
كتاب وهم طعم غذاي دست پخت خودتان لذت ببريد مهم تر ازهمه منت سر " سركار خانم بگذاريد
كه اشپزي شما بهتره تا ايشان خودشان را چند وقت يك بار لوس نكنند وفكر كنن اگر غذا نپزند شما
از گزسنگي ميميريد
(( خانم ها يواشكي: دلخور نشين هندوانه است ان يك روز را استراحت كنيد تا قدر تون بهتر بدونند))
از اين طنز بگذريم
من وليلا هم ديگر را در اين خانه مجازي پيدا كردم هر كدام يك سر دنيا ولي با كمي عشق در دل هم
لانه كرديم خاطراتمان شبيهه هم است تقريبا باهم همدوره بوديم با ظرافت خاطرات را ترسيم كرده
وچاشني اش غذا هاي سنتي وروز دنياست كه بارشته پلو مرا برد به دوران خانه پدري روز عيد
وگرفتن 2 توماني نو عيدي وذوق پوشيدن كفش ورني فروشگاه ب .ب پشت باغ سپه سالار ودامن
دورچين دوخت مادام صياديان وخوردن شيرينهاي قنادي ياس
اگر توان داشتم به همه شما دخترانم اين كتاب را هديه مي دادم.
اما خودتان بخريد وموقع خواندن بياد من باشيد ورويش بنويسيد بياد نينا كه آشپزي مزخرفي داشت
.به همين دليل ته زندگي تنها زيست .
وبياد من باشيد كه گم كرده ام خانه پدر بزرگي وپدري وشوهري راوعاري از هر گونه تجملات
نینا


اولین برف امسال را در گدوک دیروز که می امدم دیدم
برای شما هم آوردم.
*************.
چون دیروز رسیدم هنوز وقت نوشتن نداشتم با مهمان هم امدم پس یک کوچلو توضیح دادم
تشکر از لطف همه شما خوبان وعزیزان من
نینا

آه چه شام تيره اي ، از چه سحر نمي شود
ديو سياه شب چرا جاي دگر نميشود
سقف سياه آسمان سوده شده ست از اختران
ماه چه، ماه آهني ، اين كه قمر نميشود
واي زدشت ارغوان ، ريخته خون هر جوان
چشم يكي به ماتم اينهمه تر نميشود
حمید مصدق هم ولم نمی کند.
*******************.
به بینید امروز اسمان چه ابی است
شکوه فصل گیج ام کرده
هنوز برنگشته ام
در خلوت خود تنها باشما ها حرف میزنم
دلم برای همه شما ها تنگ شده
دوستتان دارم نینا

اين عشق ماندني بود
اين شعر سرودني بود
اين لحظه هاي باتو
از توشنودني بود
********
سلام كبوتران پشت پنجره ام سلام گلدان شمعداني صورتي ام سلام ميناي پر پر
من نيستم چه كسي شما را قمري چشم قرمز \ كبوتران خاكستري دانه داده است؟
صبح با منقار خود بر كدامين شيشه كوبيده ايد اما جوابي نيامد
گفته بودم مي روم سفر: نگفته بودم؟
اي شمعداني نازنين من چه كسي هر صبح ترا بوسيد ودست نوازش برسر شما كشيد؟
هيچ كس؟ فغان ات را شنيدم ناله ات تا اينجا امد
ميناي پر پر من هنوز مورچه گان از سر ورويت بالا مي روند من نيستم تا ترا نوازش كنم دخترم
لادن هم گرفتار كار خودش است باوهم نرسيدم .
دلم هواي همه شما ها راكرده.
گرچه دريا دامان مرا سخت گرفته كه مرو
ساحل مرا بروي چشم خودنشانده
موج ميغرد بمان بمان وهرروز به من بخند
صخره ميگويد بنال كه من سنگ صبور توام سالهاست
مرغان دريايي مي پرسند
ما نمي توانيم بجاي كبوتران باشيم
گلهاي توي باغچه عشوه كنان دلبري ميكنند
يعني شمعداني زيبا تر از ماست؟
نه ؛نه؛ نه؛
همه خوبيد همه را دوست دارم
اما اطاقم را وسر بالائي نفس گير خانه ام وپنجره رو به چراغهاي خانه ها در شب
وعشوه گلدان شمعداني نازنينم دلم تنگ كبوتر هاست
هر كجا روم اسمان همين رنگ است :
نینا

دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد روئيد
در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد؟
فكر نان بايد كرد
وهوايي كه در ان
نفسي تازه كنيم
گل گندم خوب است
گل خوبي زيباست
اي دريغا كه همه مزرعه دلها را
علف هرزه كين پوشانده ست
هيچكس فكر نكرد
كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
وهمه مردم شهر
بانگ بر داشته اند
كه چرا سيمان نيست
وكسي فكر نكرد
كه چرا ايمان نيست
و زماني شده است
كه به غير از انسان
هيچ چيز ارزان نيست.
حميد مصدق
هركه گرم خويي پيشه كرد
از دلش جز آه سردي بر نخاست
درد از درمان گذشت وهيچكس
از پي در مان دردي بر نخاست

دیونه؟؟؟؟

بی ادب ها

شکمو

وقتی بوم نقاشی خواهر بزرگتر قرار می گیری

کودک ام ارام بخواب جایت امن است

دیگر فرقی بین من وتونیست

چه دم خوشمزه ایی

بابا خیس نشوی
کاش دنیای ما مثل دنیای بچه ها پاک وبی آلایش بود
اتقدر بوی نیرنگ ودروغ نمی داد.
نینا درسفر

بر بهشت عشق توجايم نيست
در دوزخ عشق تو راهم نيست
بربرزخ عشق توسر گردانم
جز برزخي ودوزخي وبهشتي ام كارم نيست
*******************
پا بر ساحل نهادم
نسيم وزيد ؛ بوسه اي از گونه ام ربود!
موج همچنان سر بر صخره مي كوبيد
مي خروشيد
گفتم اش: خسته نشدي از اين همه خروش؟
نالان گفت: چه كنم از دست اين نامردمي
حرمتي برعشق نمانده ؛ بر اب نمانده؛ بر ساحل نمانده....
صبح عاشق : شب فارغ
گفتمش اين از قديم بوده هوس بجاي عشق
غريد سخت غريد اسم عشق آلوده شده!!!
صخره را بوسيدم
توخسته نشدي از اين همه سر بر سينه ات كوبيدن
با لبخند: سنگم ؛ صبورم ؛ صيقل پيدا ميكنم
پس صبوري را ازتو آموختم؟
لبخند تلخي زد: متاسفم بد معلمي بودم!
روي ماسه ها به پشت دراز كشيدم
ماسه ها مرا در آغوش گرفتند
چون جان در جسم .
خورشيد را ديدم بي دريغ مهر مي بخشيد
خسته نشدي از اين همه بخشش؟
وقتي مهر وزندگي مي دهم خستگي چرا؟
سپس مهراش را مهربانانه به من بخشيد
ابر پريد وسط
مي بارم طراوت مي دهم
لبخند زدم
باد ردش كرد؛ حالا وقت باريدن نيست
واز روي من گذشت
سرماي وسط پاييز را زير پوستم راند
در آغوش ماسه ها سر بر صخره بخواب رفتم
با سمفوني دريا؛ گرماي مهر ؛نوازش باد
ديدم ترا كه از بيكران دريا ميگذري
خود را به من مي رساني
گرماي وجودت را حس كردم
چشم گشودم چه ارام بودم
چه آرام
اما هنوز موج مي غريد
گفتم اش عشق يعني اين؟
فراموشش نكنم بعد اين همه سال
بعد اين همه بي مهري وبريدن ميان راه زندگي ؟؟؟؟؟
نینا

من هر گز شماها را فراموش نمي كنم
عزيزانم نياز به عشق دخترم دارم
نياز به در آغوش كشيدن اش ((اين زلزله ده ريشتري))
نياز به تغيير روحي دارم كنار ساحل
حرف دارم بادريا زنانه ، زنانه
جنگ دارم باموج وصخره (( تخليه رواني))
ارامش ميخواهم ((فرار از شهر))
پاپرهنه، پاهايم را به ماسه ها بسپارم
كرم هاي كوچك روي پاهايم لول بخورند
همراه مرغان دريايي فرياد بكشم
روحم را در دريا بشويم
پرواز كنم به بيكران ياد عزيز نازنين
دريا را در اغوش بگيرم
در كلبه خاطرات ام گشتي بزنم
كنار زنان فروشنده بازار روز چايي بخورم
وبا صفاي انان زندگي شهري را فراموش كنم
سبزي بچينم . تن به افتاب و باران بسپارم
رها ورها ورها چندي بگذرانم فارغ از كشمكش زندگي
هستم !! ميمانم !! مينويسم !! اگر ننويسم مرده ام.
( بودن يا نبودن مسئله اين است)
مطمئن هستم شما ها هم كنارم هستيد همه شما ها
نيناتا چند روز ديگر


مي گويند که تنها يک دقيقه طول ميکشد که دوستي را پيدا کنيد٬
يکساعت ميکشد تا از او قدرداني کنيد
اما يک عمر طول ميکشد تا او را فراموش کنيد
**************************
" آرزوي کافي را براي تو ميکنم. "
"آرزوي خورشيد کافي براي تو ميکنم که افکارت را روشن نگاه دارد
بدون توجه به اينکه روز چقدر تيره است.
آرزوي باران کافي براي تو ميکنم که زيبايي بيشتري به روز آفتابيت بدهد .
آرزوي شادي کافي براي تو ميکنم که روحت را زنده و ابدي نگاه دارد .
آرزوي رنج کافي براي تو ميکنم که کوچکترين خوشيها به بزرگترينها تبديل شوند .
آرزوي بدست آوردن کافي براي تو ميکنم که با هرچه ميخواهي راضي باشي .
آرزوي از دست دادن کافي براي تو ميکنم تا بخاطر هر آنچه داري شکرگزار باشي .
آرزوي سلامهاي کافي براي تو ميکنم که بتواني خداحافظي آخر راحتري داشته باشي
ارسالي: ليلي.
من هر گز شماها را فراموش نمي كنم
نينا
من هزار ساله كه مرده ام
انقدر گذشته كه
خاك ام گم شده
تابوتم پر زگل شده
انقدر گريستم ! گريستم
خودم براي خودم
تا گلها سر از خاك ام بر اوردند
من هزار ساله كه مرده ام
همان روزي كه دل بتو سپردم
همان روزي كه مجبور شدم
دل از توببرم
نمي داني چه اندازه سخت بود
من هزار ساله كه مرده ام
وهنوز براي خودم اشگ مي ريزم
انقدر خواهم گريست تا رود
جريان رود اشگ مراببرد
در مرداب خاطره ها دفن كند
من هزار ساله كه مرده ام
نينا
قرار بوده من درس محبت وزندگي ونشاط بدهم
بقول دانيل (وب تاريك) مظهر اميدم اما روزي ميشود
كه مظهر اميد هم غمگين باشد. چقدر هم غمگين
شايد بروم !!!
مدتي نخواهم بودميخواهم بر سر گور خاطراتم گريه كنم
اگر بتوان از شما دل کند

زمانی برای تبلیغ جواهرات

در کنار این جواهرات گمشده توی خیابان

هفته کاهش بلایای طبیعی با تبلیغات

ایا این بلای فقر طبیعی نیست جای این دوکودک کجاست؟

زمانی گنجشک ها اواز می خوانند که شهر دار قالی نبافد
فیلم نسازد ورایگان درفضای شهر تبلیغ نکند
زمانی گنجشگان اواز می خوانندکه ما درد همدیگر را بفهمیم
سر ها از گریبان بیرون اید

خوشبخت باشید
بچه ها با گل می رویدتا کی با سردر گمی
گیج بزنی در زندگی
ما همه برایتان دعا خواهیم کرد
در این روزگار بی رحم
نینا

صداي آب مي آيد
مگر در نهر تنهايي چه مي شويند
لباس لحظه ها پاك است
********************.
لحظه همين كوچك ترين واحد زمان
لحظه همين يك دم نفس
لحظه همين كه من وتو انرا نمي بينيم وقتي كنار هم است
عمر مارا مي سازد وهمه بان مي گوئيم زندگي
اما: زندگي را با زمان بلند تر مي سنجيم شايد فراموش ميكنيم
كه زندگي همان لحظه است كه اسان از دست مي دهيم.
ودر اين لحظه ها محبت را از هم دريغ ميكنيم مي گذاريم براي روز مبادا !!!!!!!!!!!!!!!!! مبادايي كه نمي دانيم ، كي است
ايا روز مبدا همين لحظه نيست.
همين لحظه اي كه سرما آهسته مي ايد تا سال جوان وبهار مارا زمستان كند تا ياد ترا در من كهنه تر ،من يا تورا از ياد ديگران ببرد.
مگر در نهر تنهايي چه مي شويند
هيچ ! هيچ! هيچ!!!
لباس لحظه ها پاك است .
دل پاك بدار . وايثار كن محبت را عشق را زندگي را
امروز روز مبداست !!!!!!!!!!!!!!!!!!
نينا
ديشب شب بدي داشتم بابي خوابي وافكار بهم پيچيده
نازنين شمعداني من دلم پيش تواست

گفته هاي پدر بزرگ مهربان
من خودم پدر بزرگ ومادر بزرگ نداشتم قبل از بدنيا امدن من رحلت كردند فقط خان بابا را
(پدر مادرم) رابا كت وشلوار مشگي وپيراهن سفيد وكراوات مشگي مدل فرانسوي كه در
عكس مي بينيد ويك عصا سر قوچي وساعت جيبي اش يادم مي ايد كم رنك واگر هم
رنگي مانده از ترس بوده ودستوراتي كه مي داده
اما پدر بزرگ بچه هايم هماني كه مرا با بوي ياس اشنا كرد مهربان ومهربان :
خدا رحمتش كند .داشتيم اش قدر ندانستيم
وپدر بزرگ نوه ام كه خداوند حفظ اش كند وسلامت باشد از قديم گويش هاي محلي ويا
ضرب المثل هايي زير لب زمزمه ميكند خيلي جالب وپر محتوا ودر ضمن ساده وروان
حتي در عشق باز حيفم امد براي شما نگويم .
(( ياد نوشته اقاي يوسف عليخاني افتادم در صفحه اول كتاب اژدها كشان مي نويسد
( هر سينه اي كتابي است كه در زير خاك مي پوسد).))
ايشان مي خوانندند ونغمه ام ياداشت بر داشت . شما هم احساس اين پدر بزرگ را بخوانيد
********.
خداوندا سه درد آمد به يك بار
خر لنگ وزن زشت وطلبكار
خداوندا زن زشت را توبر دار
خودم دانم خر لنگ وطلبكار. ( توجه زشت نباشيد
*******.
الا دختر توآهوي خدايي
اگر صد سال بماني مال مايي (ديگه چه فايده
اگر صد سال نباشد سال ديگر
به غير از تونگيرم يار ديگر
******.
خوشا آنروز كه باهم مي نشستيم
قلم بر دست وكاغذ مي نوشتيم
قلم افتاد وكاغذ در هوارفت
خبر آمد كه يارم كربلا رفت (زيارت قبول
******.
خبر امد كه يارم زن گرفته
به تهران دختر سرهنگ گرفته ( بسته به نرخ روز
ساده وروان شيوا نينا

بر فراز دار
در خيابان زني از من پرسيد:
""تونديدي""
""نه! نه! ""
((راستي را تونديدي؟))
""نه! نه! نه!""
مرد بيمار سياهي كه به پشت يكي از دستانش
زخم همچون گل سرخي داشت
چشم در چشم سياه ام دوخت
نعره اش همچو عقابي زدهانش بر خاست:
((تونديدي، تونديدي، هان!
گفتمش : نه ! نه! نه!))
وسحر گاه درون مه خاكستري كوچه،
حلقه شد بازوي پر زور جواني به گلو گاهم؛
وشنيدم نفس پر شده از خونش را
كه به شمشير پر از زهر، زبان در دهنش بشكافت،
وزمن پرسيد:
(( مرد حيوان ، تونديدي ، تونديدي هان!))
من زبانم زدهان بيرون
همچنان مرده گنجشك بياويخته از شاخه خشگ
به تقلا گفتم:
(( نه برادر !نه! نه! نه!))
براهني

طبيعت يك وحي الهي است
نقاشي يك وحي انساني است
پس ميگويم از خوبي وزيبايي وحس وعشق ورنگ در اين فصل وحي الهي
استاد محمد رضا آتش زاي(ملقب به آتش زاد)
طبيعت ومعماري ، مضمون اصلي آبرنگ هاي محمد رضا آتشزاداند
اودر افريدن تابلو ، به نكته هاي نوآورانه توجه دارد ، ايجاد تعادل بين فضاي تهي مناسب وفضاي
رنگين ساخته شده
تاكيد هنر مند بر زلالي وشفافيت ونور هميشگي مضمونهايش، كه در نام گذاري تابلو هايش
هويدا است
دكتر جواد مجابي 15 خرداد 86
سخت پر كار است وقلم مو وجعبه رنگ آبرنگ را هميشه به همراه دارد همچون قلم .كاغذ يادداشت
نويسنده اي كه حس فرار لحظه اي را بخواهد ثبت كند وحيف بداند كه آن فوريت وبلا فاصلگي
از دست برود
آيدين آغداشلو ارديبهشت 86
فقط مي دانم با نگاه به نقاشي هاي استاد ارامش مي دهد با رنگ واب وقلم شعر مي سرايد لطيف
وجاودانه روح را مي برد به عمق نقاشي وعشق . وچه بي پيرايه وصميمي
من بي مقدار
بيش از 100 نمايشگاه انفرادي وگروهي در ايران و10 كشور جهان خوش درخشيد
رم ، فلورانس ، ونيز ، لندن ، فرانكفورت ، ونكور ، دبي و............. جايگاه ويژه اي دارند در بين
استادان آبرنگ دنيا .
استاد ازجمعه 10 ابان تا 22 آبان ماه 1378 از ساعت 4 تا 7 بعداز ظهر تابلوهايش را به تماشا ميگذارد
حيف است كه چشمانمان را در اين روزگار سخت ساعتي با نگاه به دنياي زنده نقاشي استادكه من
ميگويم رقص اب ورنگ قلم واحساس وعشق سپري نكنيم. روز اول انجا خواهم بود . به چشمانم
احترام ميگذارم انروز روز چشمان وروح من خواهد شد.
&&&&&&&&&&&&&&&&&
آدرس : نمايشگاه
تهران : خيابان ولي عصر نرسيده به ميدان ونك : خيابان عباسپور " توانير" ساختمان 43
http://www.atashzad.com/home.swf
سايت گالري
دوست دارم خوبي ها را باهمه تقسيم كنم
غم را تنها براي خود در گوشه اي پنهان كنم
نينا

سالها رفت وهنوز دل دیوانه من رنجه از درد ترا خواستن است....
این وفا داری نیست این زجان کاستن است
امروز كه پست نوشته اقای رفیعی را كه گذاشتم رفتم بدوران گذشته سال 48سازمان کاسپین
ياد زربخش اين جنوبي گرم با محبت كه با يك حركت موهايش مي ريخت توي صورتش وبا صداي
زنگ دارش توي اطاق بر ما رياست مي كرد ومحبت .زندگي يادم مي داد صبورانه .
ومن عاشق اش بودم .اوتمام اعتماد من بود
پرويز طراح بود فاميلش يادم نمي ايد ولي خيلي پسر محجوبي بود سرش پائين وزير لبي
به يك وبدو من زربخش مي خنديد بعد با يك ژاپني ازدواج كرد ورفت ژاپن ،
سخاورز كه همسن بود بامن مرتب در حال كشيدن كاريكاتور بود يك دفعه كه وارد سالن شدم
ديدم عكس من را با اين دماغ هخامنشي بزرگ كشيد ه زده روي برد .
كه جيغ بنفش من دار آمد اعتماد به نفسم صفر شد بقول دبير هندسه زمان دبيرستان هواي روحي ام
ابري بهاري شد اينجا بود كه باز كاظم زربخش كه 15 سالي از ما بزرگتر بود بدادسخاورز رسيد كه من با
كيف مدل پستچي ام توي سرش نكوبم واز پشت دستهايم را گرفت . سخاورز فرار كرد . خرسند هم مي
خنديد وشعر مي سرود اون زمانها عمل بيني مد نبود فقط خاله ام پيش دكتراصانلو شوهر دختر خاله اش
جراحي كرده بود
من مات بودم همه ماها بيني هاي هخامنشي داشتيم ولي خاله نوري بيني سوئدي وقتي هم كه
ازش مي پرسيدم ميگفت بچه من راز زيبائي ام را به كسي نمي گويم توكه بچه هستي "
اخر هم نگفت
خدا بيامرزدش بعد ها فهميدم عمل كرده وتصميم گرفتم جراحي كنم باآن كار سخاورز اعتماد به
نفسم صفر شده بود بعد از ارام شدن خودم كلي به عكس ام خنديدم تا چند سال پيش داشتم .
تا انروز وحشتناك كه همه مداركم را سوزاندم.
يك روزي توي اينه داشتم چپ وراست بيني ام را سربالا نگهه داشته بودم به بينم عمل كنم چه
شكلي ميشم زربخش امد توي اطاق يك نگاهي كرد وگفت فهمو جان
(لقب من از طرف رئيس بزرگوارم بود) چيزي كه خدا داده حتما بهترين است گفتم اگر عمل كنم
زيبا تر ميشم ديگه كاريكاتورم همه اش بيني نيست گفت: به بين اين پسره(سخاورز) اگر بيني ات
را هم عمل كني باز ترا يك شكل ديگه ميكشه همينطور كه خرسند هر حرفي را يك جور ديگه مينويسه
كا رت را بكن ومطمئن باش كه فهمو هستي .
ساعتي در خيال با بچه ها بودم با اينكه ساعت 10شاگرد داشتم ديدم اگر نرم بيرون ديونه ميشم زدم
به كوه وزير لب باخودم شعر كاظم زربخش را زمزمه كردم وگريستم چقدر در اين زمان باو احتياج دارم
كه با حرفهايش ارامم كند.
برگشتم: شاگردم نشسته بود با عصبانيت كه تو دير كردي امروز وقت درس نيست ودوتا دادسر مامان
طفلك زدم . اما ارام نشدم چقدر احتياج داشتم امروز با كسي حرف بزنم اما كسي نبود !!
هيچكس كه مرابفهمدوعمق تنهايي ام را حس كند.
هنوز بغض اون روزها توي گلوم است بغض مرگ زربخش بغض رفتن منوچهر وسخاورز كه ازشون
بي خبرم بغض روزهاي شادو شلوغ كاسپين ووقتي كارمان برنده ميشد همديگر را در آغوش
ميگرفتيم مي بوسيديم وجشن قهوه وكيك مي گرفتيم"
چه صميمي وچه شاد دلم هواي ان روزها را كرد
نيناي بسيار بسيار غمگين 4 ابان

این صندلی مرا می برد به گذشته وبچه های کاریکاتوریست وطنز نویس زمان خودم
***********.
بنده و خنده
رضا رفيع:
اگر حقير فقير سراسر تقصير، هزار و يك نقطه مشترك هم با سخنور شيرين بيان، جناب آقاي
حجتالاسلام والمسلمين محسن قرائتي داشته باشد، يكيش حداقل اين است كه بنده هم به
نيابت ساير اهل طنز و تبسم آميخته با تفكر، به طرز شديد اللحني معتقدم كه مردم و مسوولان
كلهم اجمعين و علي قدر مراتبهم نياز مبرم به خنده دارند. هر چه هم شرايط زندگي شهري
با استرس و اضطراب و التهاب عصر تكنولوژي و تكرافيك امواج ضاله وضاره، بيشتر گره كور بخورد،
اين نيازمندي دوچندان ميشود و بلكه حكم كمكهاي اوليه را پيدا ميكند.
چندان كه برادر شاعرمان جناب پابلو نرودا ميفرمايد: هوا را از من بگير، خندهات را نه!...
يك مقام مسوول: خوشبختانه و با تلاش ساير مردم و مسوولان، تا الان توانستيم كه نصف
درخواست اين عزيز به ظاهر شاعر را جامه عمل پوشانيم. بقيه اش را هم خدا بزرگ است!
آقاي قرائتي الحمد لله هم خود اهل طنز و تبسم هستند و هم كه كل جامعه را به توسعه و ترويج
شادي و لبخند سفارش برادرانه و دلسوزانه ميكنند. نمونه اش همين چند روز پيش كه در جمع
مسوولان سازمان اوقاف و امور خيريه گفتند:« ما تنها گريه را گرفته ايم و خنده را رها كردهايم.»
التماس خنده حافظ: اي پسته تو خنده زده بر حديث قند/ مشتاقم از براي خدا يك شكر بخند
دعاي خير: خدايا، براي توسعه هرچه بيشتر خنده، الساعه لباس صحت و عافيت بر قامت
رعناي اقتصاد ما
درپوشان!.....(شما را به خدا آمين بلند!)
التماس دعاي همان حافظ بالا: ميكند حافظ دعايي، بشنو آميني بگو!...
از هر كرانه تير دعا كردهام روان/ باشد كزان ميانه يكي كارگر شود
تك مضراب: كارمند هم شد، قبول است...!
برداشت از روزنامه جام جم با اجازه اقای رفیعی
نوشته هايش مرا ياد گذشته مي اندازد . هميشه دنبال ميكنم
طنز هايش تلخ وشيرين ودوست داشتني است : ادب درش رعايت ميشود
موفق باشيد و در نسل خود خوش بدرخشيد. چون طنز نويسان هم دوره ما
اقای رفیعی عزیز.خاطراتی دارم از ان زمان شاید روزی نوشتم مشگل بینی هخامنشی
من واقای سخاورز عزیز و بچه های دانشگاه خرسندی . نجاتی. زربخش محبوب!!!!!!!!!!!!!!!!
نینا

گل در چمن روئيده

ارام بخواب كه كار ها خوابيده بهتر درست ميشود


خودشون مي نويسند ، ميخوانند ، گزارش مي گيرند وبعد مي گويند مردمي است
خود ......... خود خندي عجب مرد هنر مندي

نوش جان نسل چهارم

اقا مسئله منكراتي شد

بچه مانند كنم روي ترا

شاگردان استاداني هستند كه مدرك جعلي دارند

هل بده بابا مجرم در رفت

وقتي كه حجاب حراج ميشود .گلي خانم بي حجاب روي فرش قرمز مي رود

خانم دست ات را بردار اينجا لوس انجلس نيست.
ايران است اسلامي .فقط حق داري پدرت را به بوسي( جان دل برادر)
بقيه كار ها در خفا
***********************.
بخند كه خنده بر درد بي درماني دواست
تعطيلات خوش بگذرد نينا
ساعت درست03/7 صبح ۱ ابان است بعد از بيدار شده وبروز كردن پاكت نامه وكار هاي اوليه صبح
مامان هنوز خواب است ليوان قهوه ام را برداشتم ومثل هميشه روي ميز تحرير جلوي
پنجره رو به جنوب شرقي ام نشسته بودم وداشتم در ذهن ام با سحر حرف ميزدم قله دماوند
را نگاه ميكردم واهنگ دوزخيان را هم گذاشتم تا صبح حالي بكنم!!
تا اينجا خوب خوب بود همين طور كه صداي سرود وهلهله بچه هاي دبيرستان بوعلي
مي امد مي ديدم كار گران روبرو خانه كه دارند برجي هوا ميكنند مشغول كار روزانه پرمشقت اند.
( همين روز ها خانه كوچگ من بين برجهاي اطرافم خفه ميشود)
همسايه دست راستي بنده برج xطبقه اي است با ادمهاي مختلف وسگهاي گران قيمت
واتومبيل هاي انچناني يكي از ساكنين انجا با ماشين انچناني جلوي پنجره توقف كرد
مدل واسم ماشين را بلد نيستم
ولي شكل ظاهرش معلوم است پولي داده شده انهم از نوع زياد وهنوز كاغذ جلوي شيشه ان
تميز نشده . ايشان ايستادند كنار ماشين انچناني ديگر وبا عجله محتواي صندوق ماشين دومي
را به ماشين اولي انتقال دادنداينجا جالب بود كه در اثر سرعت و.يا بي توجهي فكر نكرد راه كوچه بن
بست را بسته وبدون اينكه درب ماشين دومي را به بندد سوار ماشين جديد شد ورفت.
ونگاه كار گران روز مزد بدرقه راهش شد
پس از كوتاه مدتي سرايدار ساختمان با سطل وابر اب بسراغ ماشين امد.
سهراب چه خوش گفتي : (بسراغ من اگر مي ائيد نرم آهسته قدم برداريد)
وسرايدار هم نرم آهسته قدم بر ميداشت .
همسن صاحب ماشين بود جوان ولي با نياز هاي فراوان كه كه گاهي برايم درد دل ميكندزنش دختر
كوچك اش ومادر زمين گيرش ومن با توان كم تسلي بخش روحي خانواده اوهستم ودخترش مرا
خاله صدا مي زند و زنش ميگويد اهالي برج اسم بچه مرا نمي دانند وشرط كردند توي
حياط نيايد دخترك كوچك تمام روز در اطاق بازي ميكند وزماني كه من وقت داشته باشم
توي حياط من . شاید مصلحت خدا چنین است!!!! ما اینده را نمی دانیم جزء ذات اقدس او
واين شعر يادم امد
به عزت مبال وبه ذلت منال
كه اين هر دورا زود باشد زوال
محبت خرجي ندارد يك لبخند ويك دست محبت برسر كشيدن بزرگترين عبادت است........
عجب صبري خدا دارد ******* چه بهتر نینایم