تبليغاتX
پاکت نامه

برای خدا به نواز

     طعنه بر طوفان نزن ، ایراد بر دریا مگیر ،

 عاشق ساحل شدن موج را دیوانه کرد

****

هر غروب تارش بر مي داشت لب ساحل روي تخته سنگي مي نشست  بدريا خيره مي شد

مي نواخت تا خورشيد در دريا غرق شود

كنارش چهار زانو روي ماسه ها مي نشستم ودر سكوت گوش مي دادم گاهي صداي او با صداي

 امواج به جدال بر مي خواست وچه شكوهي داشت .

همه مي شناختن اش كلبه اي داشت در ميان جنگل با كسي رفت وامد نداشت با كسي بيشتر

 از چند كلمه حرف نمي زد زماني كه مينواخت سكوت مطلق بود كر ،كور، لال فقط خودش بود و

تارش به حضور مداوم من عادت كرده بود وگاهي پس از پايان نواختن دستي به موهايم

 مي كشيد ميگفت تا فردا ارام مي رفت

پر سئوال بودم كيست ، از كجا آمده ، چرا انقدر نوايش سوز دارد ودر سكوت است .ايا شكست

در عشق به انزوا كشيده اش

زماني گذشت .

به خودم جرائت دادم وقتي دست اش روي سرم گذاشت انرا گرفتم وسر بر زانويش گذاشتم

دلم ميخواهد از توبيشتر بدانم؟

براي چي؟

چرا تكراري هستي وسكوت شكست در عشق است كه ترا چنين كرده؟

لبخندي زد وگفت نه عشق شكوفا شده

برايم گفت: سالها مي نواختم پنجه نرم رام شده اي داشتم در تمام محافل گل سر سبد بودم

وغرق درخوشبختي دنيا وغرور دنيوي زيبا رويان براي دمي بامن بودن چه ها كه نمي كردند.

بدين ترتيب عمر گذشت وروزي ديدم اطراف ام خاليست

ديگر پنچه ام به كسي شور نمي دهد. جايي در محافل ندارم

ان روز تصميم گرفتم گوشه گيري كنم يك غروب بر روي همين سنگ نشستم غمگين وسر خورده

 از دنيا رو بدريا وسر براسمان گفتم خدايا تا حالا براي مردم زدم اما از امروز ميخواهم براي توبزنم

 ونواختم ونواختم

خدا دست مزدم را زود داد ارامش و بي نيازي از دنيا پس هرروز كه خدا به من روزي مي دهد

 من هم برايش مي نوازم با تارم عشق ام را باوثابت ميكنم عشقي كه شكست ندارد .

تا روزي كه زنده هستم براي خدا خواهم نواخت

در گوشم گفت اين راز من است ، عاشق خدا باش تا بارامش برسي

    

 

                                                                   نينا

 

+ |نویسنده: نینا شفیعی |ساعت: 7:27 |تاریخ: چهارشنبه سی ام بهمن 1387 |موضوع: |

ازادی کیلوئی چند

 من میگویم ازادام

تومیگوئی ازادی

همه ميگوئيم ازاديم

در واقع هيچ كس ازاد نيست

زماني آزادي  

كه در بند هيچ كس وهيچ چيز نباشي

غذا ،لباس، خانه، كار ،عشق، دين ، خانواده،عاطفه ، ابرو، قانون ،وظايف اجتماعي.......

وهزاران و ديگر.

پس ازادي وجود ندارد

در بندي :

 مطلق آزاد نيستي

اين آزادي است كه در دهان ودل وانديشه ما اسير است ولق لقه زبان

وقتي آزادي آزاد نباشد

چگونه ميشود گفت آزادي   

هميشه بندي. خطي  . فلزي. حرفي ترا زنداني ميكند   

ازادی کیلوئی چند

                                                                               نينا

براي وبلاك دربند آزادي  (http://www.mazadi.blogfa.com/)

 

 

+ |نویسنده: نینا شفیعی |ساعت: 7:17 |تاریخ: سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 |موضوع: |

اربعین

 فراموش نکنید  راه حسین را

نمی توانید او باشید "" ازاده باشید""

من باور دارم ...

که قهرمان کسى است که کارى را که بايد انجام گيرد

در زمانى که بايد انجام گيرد، انجام مى‌دهد،

 صرفنظر از پيامدهاى آن

 من باور دارم ...

که صرفنظر از اين که چقدر دلمان شکسته باشد دنيا به

 خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ايستاد.

من باور دارم......

زندگی گرچه سخت است اما

گذرا وزیباست یکدیگر را دوست بداریم                                        نینا

+ |نویسنده: نینا شفیعی |ساعت: 7:36 |تاریخ: دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 |موضوع: |

شادی ها و دغدغه های

دغدغه های ما از کودکی تا  اخر زندگی


شادی ها و دغدغه های کودکی ما :


در همان گوشه دنیا که جهان سوم نامیده میشود، شادی های کودکی ما درجه سه است،

ولی دغدغه های ما جدی و درجه یک، شادی کودکیمان این است که کلکسیون پوست

 آدامس جمع کنیم، یا بگردیم و چرخ دوچرخه ای پیدا کنیم و با چوبی آن را برانیم، توپ پلاستیکی

دو پوسته ای داشته باشیم و با آجر دروازه درست کنیم و در کوچه های خاکی فوتبال بازی کنیم،

 اما دغدغه هایمان ترسناک تر بود، اینکه نکند موشکی یا بمبی، فردا صبح را از تقویم زندگی ات

خط بزند و تو را از آینده ناكامت كند!

از دیفتری میترسیدیم، از وبا، از جنون گاوی، مدرسه، دغدغه ما بود، خودکار بین انگشتان دستمان

 که تلافی حرفهای دیروز صاحبخانه به معلممان بود، تکلیفهای حجیم عید، یا کتابهایی که

پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انار میداد!

شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما :
دوره ای که ذاتا بحرانی بود و بحران جهان سوم بودن هم به آن اضافه شده، در این دوره شادی

هایمان جنس ممنوعی دارند، اینکه موقتی عاشق شوی، دوست داشتن را امتحان کنی، اینکه

لبت را با لبی آشنا کنی، اما همه این شادی ها را در ذهنمان برگذار میکردیم، در خیالمان عاشق

 میشویم، همخوابه میشویم، میبوسیم، کلا زندگی یک نفره ای داریم با فکری دو نفره، این میشد

 که یاد بگیریم جهان سومی شادی کنیم، به جای اینکه دست در دست دخترک بگذاریم، با نگاهی

 مسموم تشویش را در او زنده می کردیم، برای آنكه با او قدم نزنیم بدنبالش راه می افتادیم،

یا به جای اینکه نگوییم دوستت دارم می گفتیم امروز خانه خالی دارم!

در عوض دغدغه هایمان بازهم جدی هستند، اینکه از امروز که 15 سال داری، باید مثل یک مرتاض

 روی کتابهای میخی مدرسه ات دراز بکشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی،

بترسی از این که قرار است چند صفحه پر از سوالات چهار گزینه ای، آینده ی تو، شغل تو،

 همسر تو و لقب تو را تعیین کند، تو فقط سه ساعت برای همه اینها فرصت داری و بس!

شادی ها و دغدغه های جوانی ما :

شادی ها کمرنگ تر میشود و دغدغه ها پررنگ تر، شاید هم این باشد که شادی هایت هم،

شکل دغدغه به خودشان میگیرند، مثلا شادی تو این است که روزی خانه و ماشین میخری،

 اما رسیدن به این شادی ها برایت دغدغه میشود، رسیدن به آنها برای تو هدف میشود،

 هدفی که حتما باید جهان سومی باشی که آنرا داشته باشی، و هیج جای دیگر برای کسی

هدف نیستند.

معبارهای آدم خوب بودن جهان سومی هم دغدغه تو میشود، اینکه سر پا مثانه را خالی کنی

یا نشسته، اینکه موهای کجای بدنت را میتراشی و کجا را نمیتراشی، و میترسی از اینکه نکند

 کسی قبل از خدا، تو را در این دنیا محاکمه کند.

بعضی از شادی هایت غیر انسانی میشود، با پول شهوتت را میخری، با گردی سفید مست

میشوی ولی نه با شراب، با دود دغدغه هایت را کمرنگ تر میکنی و هستی ات را غبار آلود

می سازی.

اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاس های تمام اجزای زندگی تو، جهان سومی میشود،

 اینکه در سال چند بار لبخند میزنی، در روز چند بار گریه میکنی، راهی که تو را به بهشت و جهنم

میرساند، و حتی جنس خدای تو هم جهان سومیست.

در این دنیای عجیب، دیدن دست برهنه یک زن هم میتواند براحتی تو را خطاکار کند و قلبت را به

 تپش وادارد، در این دنیا سلام به غریبه و بی دلیل، نشانه دیوانگیست، لبخند بی جای زن هم

دلیل فاحشگی اوست!

در این جهان سوم، کسی را نداری که به تو بگوید چقدر مسواک و خمیردندان، واکسن، بوسیدن،

 خندیدن، رقصیدن خوب هستند، اینکه آینده خوب را خودت باید رقم بزنی و کسی قرار نیست برای

این کار به تو کمک بکند، و اینکه همیشه جهان اول، طاعون جهان سوم نیست.

گاهی فکر میکنی که به سرزمین جهان اولی ها مهاجرت کنی تا از جهان سومی بودن رها شوی،

 اما میفهمی که با مهاجرتت شادی ها، دغدغه ها، جهان بینی، خدا و معیارهایت هم با تو سفر

 میکنند، گاهی میمانی که این جهان سوم است که کیفیت تو را تعیین میکند یا اینکه تو با افكارت

جهان سوم را درست میکنی؟

با تشكر از ارسال : نورسته ایمانی

+ |نویسنده: نینا شفیعی |ساعت: 2:23 |تاریخ: یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 |موضوع: |

تقصير من نيست

تقصير من نيست   ( باز نگوئید چرا ریز بین هستم)

بخدا هرروز صبح چشمام رو مي شويم

فجر چشم سوم هم تقويت ميكنم

روزي سه بار هم وضو ميگيرم

قطره نفتازولين هم مي ريزم به چشمم

چكار كنم سهراب ؟

ميگي چشم ها را بايدشست

چه جوري ؟ راهش را هم ياد ميدادي كه من بي چاره انقدر سرگردان نمي شدم

شما ها كه چند سال است من رو ميشناسيد مي دونيد كه از اواسط بهمن تا اسفند آژير كشان

 مثل ماشين هاي اتش نشاني بدو بدو دارم بيشتر هم مركز شهر مجبورم با اتوبوس رفت وامد كنم

تا گيج و ويل نشوم بخاطر هرروز تغيير مسير حركت اتومبيل ها وياطرح ترافيك وووووو...

خوب چه ميشود كرد وقتي سوار اتوبوس 2 ريالي سي سال پيش 20توماني سه سال پيش

 و 200 توماني يكسال پيش ميشويد بجاي نشستن وارامش

فشار وشلوغي اتوبوس يا كف نداره كه قبلا عكس اش را برايتان گذاشته ام

يا مثل اين اتوبوس خط تجريش پيچ شميران لوله بخاري داره

بخاري نه دودكش د اره كه از درزوكف سوراخ لاي صندلي گاز خفه كننده  داخل نشود كه مسافران

 ناراحت بشن مستقيم در فضا پخش بشه تا همه مردم خفه بشن. اما!!!!! موسيقي در اين

 اتوبوس ها همچنان پا برجاست يه موقعه هااقا راننده جو اهنگ ميگيردش ويراژ ميدهد وناگهاني

 ترمز بيا ببين چه شود

مخلوط اقا وخانم ميان اتوبوس كر كر خنده دختران جوان غرغر جوانان قديم

يادم رفت بعضي از اتوبوسها تند رو قسمت جلوئي را دادند خانمها

جونمي از بس دنبال اقاها افتاديم مرديم يك جا هم اقا ها دنبال ما باشند

 *************

عزيزان انشااله اصل كار هايم تمام شده

وروزانه خواهم نوشت ( دوست ندارين نخونيد من مينويسم)

از عزيزانم كه نگران غيبت من بودند تلفن زدند ويا پيامك دادن وروز جمعه را هم لطف كردن تبريك

 گفتند ممنون وتشكر من روز عشاق فرنگي را با مامانم گذزاندم

من ومامان وچلوكباب

                                                          نینا اتوبوسی

 

+ |نویسنده: نینا شفیعی |ساعت: 15:51 |تاریخ: شنبه بیست و ششم بهمن 1387 |موضوع: |

عصیان

فروغ توبراي من هنوز هم الگو هستي

سال روز پرواز به اسمانت را فر اموش نكردم

*****.

عشق سن وگذر زمان نمي شناسد.

معشوق هر كسي وهرچيزي ميتواند باشد .

مهم اين است كه در دامان خدا متولد شويم.           

سلام عزیزان نبودن ام حکایتی دارد

بعضی سوختن ها جوری هستند که تو امروز میسوزی، اما فردا دردش را حس میکنی،

داستان کیفیت زندگی و رشد آدمها در جاهایی که جهان سوم نامیده میشوند،

 مثل همین جور سوزش هاست. از هر دوره که میگذری،

میسوزی و در دوره ی بعد دردش را میفهمی!

                                                                           نينا

+ |نویسنده: نینا شفیعی |ساعت: 9:21 |تاریخ: پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 |موضوع: |

روزخدا

ترا ديدم، فجر دميد.عاشق ات شدم

تاشفق، باتوبودم.محبت ات رالمس كردم

در فلق، گم ات كردم... سر گردان شدم

*******.

 

گرچه ديروز نوشتم از هواي بد وسياه

خدا گوش داد وامروز برف باريد وهمه جا سفيد شد مثل دل خود خدا

توي پارك قيطريه زير برف راه ميرفتم همه قيافه ها مهربون بودن ته چهره ها لبخند بود

 با چشم يواشكي بهم سلام ميكرديم. گاهي هم بلند توجه ام جلب شد به كلاغ ها

كلاغ ها دانه ها را از روي برف كه خانمي ريخته بود جمع ميكردند وباندازه سير شدنشان

ومي پريدند تا كبوتر هابيايند من واين بانو شگفت زده بوديم اين بانو ازمن پرسيد چراحيوانات

 مثل ما ادمها طمع كار نيستند همين كه سير شدند جاي خود را بديگري مي دهند. تا فردا

تا روزي ديگر؟

گفتم انان:

 توكل بخدا دارند كه ما ادمها نداريم.

انها ميدانند خداوند روزيشان را بهر طريق ميرساند اما ما نه!!

ما انسانها فكر ميكنيم هرچه بيشتر بدويم بيشتر گير مي اوريم باور نداريم

 در فجر روزي ما فرستاده ميشود باندازه نياز كه خود پروردگار مي داند دست

 پا زدن زيادي مثل اين است كه در مرداب تقلا كني

فرو مي روي وخودت نمي داني چرا؟

خدا روزي رسان من است وهر روز روز خداست

                                                           نینا  18/11/87                                                                          

+ |نویسنده: نینا شفیعی |ساعت: 9:19 |تاریخ: یکشنبه بیستم بهمن 1387 |موضوع: |

یکی بود یکی نبود

 

 

با عرض معذرت این عکس با گوشی همراه گرفته شده کیفیت ندارد

اماقله دماوند را نشان می دهد وسیاهی هوای تهران را

يكي بود .يكي نبود . غير خدا هيچكس نبود

اوني كه بود ديگه نيست

اوني كه نبود حالا هست

غير اون خدا  خداها امدن

** من وتوخواب بوديم

زير گنبد كبود كه حالا از كبودي به سياهي مي زنه

دلها پاك بود حرف ها حرف بود عشق ها عشق بود

فله ائي عشق نمي فروختند ونمي خريدند

 مثل بازار ميوه تربار بد خوب باهم قاطي نبود

سر شهر من كلاهي به سياهي دل بعضي ار ادمها گذاشته شده باسم وارونگي هوا

ديو سفيد شاهنامه سر كله قندي اش را مثل شاخ از اين كلاه نمدي سياه بيرون زده

زير گنبد كبود كه يك روزي برنگ لاجورد بود ازبس دروغ گفته شد  گنده گنده قد خود گنبد

از بس وعده داده شد بزرگ بزرگ اما پوچ

از بس مردم سيلي زدن توصورت خودشون كه قرمز شدن

از بس قلب ها بخاطر شنيدن دروغها سياه شد

محبت ها با كلاه ردو بدل ميشه

عشق ها با پول خريد وفروش

اصلا دروغ چرا؟ عشق ها هوس شدن هوسها پولكي

خيلي از وب ها سياه شدن نميشه خوندشون

سياه شده رنگ عشق كه غمگين باشي

رنگها ديگه حرف نمي زنند  چون رنگ باخته اند

وقتي مشگي رنگ عشقه

قرمز رنگ خون جگر خوردن

سفيد با وايتكس سفيد شده

زنگها رويا شدن كه توي خواب وقصه ها مثل برنج  وگوشت مثل مسافرت تفريح و..... خيلي چيزهاي ديگه

اين وارونگي  هست سرشهر من توكلاه گذاشته نمدي سياه

ديگه دل خوش سيري چند

بالا رفتيم دوغ بود پائين امديم ماست بود قصه ما راست بود

                                                                   نینا

+ |نویسنده: نینا شفیعی |ساعت: 8:0 |تاریخ: شنبه نوزدهم بهمن 1387 |موضوع: |

جمعه بازار زورکی

عفت رعایت شده (گشت ارشاد حضور داشته)

عفت بی حیا شده( ما فضول کره ای ها هم هستیم)

ما قیم دنیاییم ( گشت ارشاد رفته بود جایی دیگه ارشاد)

شاید توسرکان

مسافرت برای مردم لازم است.

همه مردم ما مسافرت می روند .خوش میگذرانند

کی گفته ما تفریح نداریم (بیانات م.ا.)

ملت انقلاب نکرده غذا بخورد. انچه ما میگوئیم بخورد

 چی؟هرطور دلش خواست لباس بپوشد.باید مدل ما بپوشد

زیر سقف اطاق بخوابد.صندوق عقب ماشین جای خوبی است

حرف بزند.؟ غلط میکند ما اجازه نمی دهیم کسی حرف بزند

باید خودش را به سپر ماشین بکوبد تا وقت اش سپری شود

الهی شکر تسبیح هم مدل عاشقانه برای روز ولینتان جهت تقدیم به از

ما بهتران هم به بازار امد ( حاج یونس دمت گرم ) ایو سن لورن وطنی

******.                                               حوصله ند اشتم زورکی نوشتم

                                                                            نینا

 

+ |نویسنده: نینا شفیعی |ساعت: 8:8 |تاریخ: جمعه هجدهم بهمن 1387 |موضوع: |

انتظار

چه روز هايي در انتظار توهستم

چه ساعت هايي به توفكر ميكردم

چه لحظه لحطه اي ترا مي ديدم

چه اندازه سكوت كردم تاتونفهمي

چه رنجي كشيدم از نبود تو

چه رنجي كشيدم از نيش زبان ها

هميشه خدا در انتظار بودم انتظار ادمها

61 سال است كه منتظرم

روزهايي براي ديدن مادر

روزهايي براي ديدن پدر

روزهايي براي بزرگ شدن خودم

روزهايي براي ثابت كردن خودم

روزهايي براي بزرگ شدن بچه هايم

روزهايي براي تحمل كردن زندگي سردام

وحالا انتظار ميكشم براي تو

روزي كه ترا در اغوش بگيرم

انچنان به قلب ام خواهم چسباند

كه تصويرت بر پوستم نقش ببندد

********.

 

+ |نویسنده: نینا شفیعی |ساعت: 17:13 |تاریخ: چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 |موضوع: |

تا حالا فکر کردین

گل پامچالی خوش امدی فصل بهاره خدا دل بیقرار

**********

تا حالا فکر کردین سه پلشک آید و زن زاید و …" از کجا اومده و درستش چیه ؟

 این عبارت که شهره خاص و عامه و جزو ضرب المثل های فارسی شده از کجا اومده ؟ این عبارت

مصرع اول غزلی طنز از مرحوم استاد

سید غلامرضا روحانی (۲۱ اردیبهشت ۱۲۷۶ خورشیدی تا ۸ شهریور ۱۳۶۴) شاعر طنز پرداز ایرانی است

که تخلص مستعار اشعار طنزش اجنه میباشد. استاد محمدعلی جمال‌زاده او را رئیس طایفه‌ فکاهی

سرایان می‌نامد

سه پلشت آید و زن زاید و مهمان برسد

عمه از قم برسد خاله ز کاشان برسد

خبر مرگ عمقلی برسد از تبریز

نامه ی رحلت دائی ز خراسان برسد

صاحب خانه و بقال محل از دو طرف

این یکی رد نشده پشت سرش آن برسد

طشت همسایه گرو رفته و پولش شده خرج

به سراغش زن همسایه شتابان برسد

هر بلائی به زمین می رسد از دور سپهر

بهر ماتم زده ی بی سر و سامان برسد

اکبر از مدرسه با دیده ی گریان آید

وز پی اش فاطمه با ناله و افغان برسد

این کند گریه که من دامن و ژاکت خواهم

آن کند ناله که کی گیوه و تنبان برسد

کرده تعقیب زهر سوی طلبکار مرا

ترسم آخر که از این غم بلبم جان برسد

گاه از آن محکمه آید پی جلبم مامور

گاه از این ناحیه آژان پی آژان برسد

من در این کشمکش افتاده که ناگه میراب

وسط معرکه چون غول بیابان برسد

پول خواهند زمن من که ندارم یک غاز

هرکه خواهد برسد این برسد آن برسد

من گرفتار دو صد ماتم و "روحانی" گفت

سه پلشت آید وزن زاید و مهمان برسد

ارسالي:خانم ليلي عوفي عزيز نویسنده کتاب(عشق بمقدار کافی)

+ |نویسنده: نینا شفیعی |ساعت: 8:24 |تاریخ: شنبه دوازدهم بهمن 1387 |موضوع: |

تولدت مبارک

خراب عشق باش.

 خرابي. لازمه آباداني در عشق است

تمام هستي من از آن خراب اباد است.

خراب اباد عشق شما دلبندانم

*****.

 دخترم ، ياورم، سنگ صبور من، شاهد رنجها وشادكامي هاي من.

همسر خوب مادر فداكار دختر بامحبت خواهر مهربان به پاكي فرشته هاي اسماني

 توپاك ترين وبهترين بنده خدايي

تونغمه زندگي من هستي

بر توميبالم چه زیبا بود لحظه ای که خدا ترا در دامن من گذاشت            نینا

نعمه زندگي ام تولدت مبارك

 

+ |نویسنده: نینا شفیعی |ساعت: 7:53 |تاریخ: جمعه یازدهم بهمن 1387 |موضوع: |

بازگشت

روياي نا تمام چه شيرين است چون هميشه وقت داري بقيه اش را به ميل خود ت  بسازي

خنده چه باشكوه است وقتي در پس ان تحقير نباشد

انتظار چه سخت است وقتي نمي داني چه خواهدشد

****. نينا

 

چهارشنبه 9/11 برگشتم هواي خوب  جاده زيبا در پلور قله دماوند ار ميان ابر ها

قد كشيده بود عكسهايي انداختم

در طول راه روياهاي نيمه تمام را به ميل خو د تمام كردم .

به خودم لبخند زدم.

جبران خليل جبران را خواندم.

خانه چه سرد بود وقتي رسيدم اما امن وارام ارامش گرفتم

شمعداني ام بزرگتر شده بود براي عزيزان نتوانستم پيام بگذارم از دست اين

كد جديد.................. مثلا نق زدم

دوست قديمي برايم پيام گذاشته بود خوشحال شدم

خط تلفن ام پر بود از پيام هاي شاد از دوستان ام

ورودم هم را به هر دودخترم اطلاع دادم .

اقاكامي هم ارور داد نگذاشت كارم را انجام دهم

گرد شدم زير پتو تا فردا

 

 

+ |نویسنده: نینا شفیعی |ساعت: 16:16 |تاریخ: پنجشنبه دهم بهمن 1387 |موضوع: |

یوسف

 

خدایا آیا یوسف آنقدر زشت بوده است؟

خدایا چرا پوتیفار آنقدر جذاب تر است؟

خدایا چرا صدای یوسف تو دماغی است؟

خدایا آیا زنان برای این یوسف دست هایشان را بریده اند؟

خدایا چرا گریمور این سریال آنقدر ناشی ست؟

خدایا چرا یوزارسیف هاله ی نورانی ندارد؟

خدایا چرا لباسهای زنان مصری اینچنین کلفت و انبوه است؟

خدایا چرا وقتی زنان هیز مصری دستان خود را می بریدند صدای قرچ قروچ

چرخ های گاری از آنان استخراج می شد؟

خدایا چرا آمنهتب ته لهجه ی اصفهانی دارد؟

خدایا چرا چنین بلایی سر موهای رحیم نوروزی آورده اند؟

خدایا پروانه معصومی دیگر چه از جان این سریال می خواهد؟

خدایا از برای چه لباس یوزارسیف در آن زندان کثیف و یا حتی در هنگام خرد

کردن سنگ همچنان سفید باقی ماند؟

خدایا آیا در آن زمان وایتکس وجود داشته؟

خدایا چرا هیچ مویی بر دست و پای مردان این فیلم نروییده؟!

خدایا آیا مصریان باستان گر بوده اند؟

خدایا آیا در همه ی زندان های آن زمان به جای موش همستر وجود داشت؟

خدایا پس این یعقوب کی کور میشود؟

خدایا چرا بنیامین از یوزارسیف خوشگلتره؟

خدایا دمت گرم این پوتی فار چقدر روشن فکر می باشد!!!

خدایا آیا در ان زمان اتو و چسب مو وجود داشته؟

خدایا آیا زلیخا و کاریماما نسبتی با قالی کرمان دارند؟

خدایا منم از اون دستمال قرمزا که برای یوزارسیف کادو می آوردند می

خواهم

خدایا آخه اردلان شجاع کاوه را چه به نقش فرشته!!! آنهم با آن صدای تو دماغی اش!!!

آدم گرخیدنش می گیرد !

خدایا سپاس بی کران که من و دوستانم را با پخش این سریال اینچنین خشنود می کنی

خدایا این سریال را از ما نگیر

ارسالي: دوست من

 وگرنه من نه سريالي هستم نه پنج ريالي اصلا فيلمي نيستم

                                                              نینا

 

+ |نویسنده: نینا شفیعی |ساعت: 7:22 |تاریخ: سه شنبه هشتم بهمن 1387 |موضوع: |

نغمه ومن

سالهاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست

هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازی ای که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت

با خدا طرف شدن
کار مشکلی ست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلی ست...

 ***.

پست ديروز را كه گذاشتم با خيال برگشتم به 1347 سالي كه شروع به كار كردم نغمه ام 3 سالش

بودصبح ها اداره بودم تا ساعت 2 بعد ازظهربعد در يك شركت تبليغالي تا ساعت 5 عصر كار ميكردم

بعد از ان هم مي رفتم دبيرستان كه تحصيلات ام را تمام كنم.

در سني كه دختركان فكر زيبايي يا خريدويا عشق بودند من مادرو سرپرست خودم وفرزندام بودم

وتنها بايد با زندگي مي جنگيدم عروسك گلي خوبي بودم براي بازي زندگي

سالهايي كه پدر فوت كرده بود وهمسر نبود ومن با ان سن وسال بايد هم كار ميكردم وهم درس ام

 راتمام چون هدف داشتم براي رسيدن به خواسته هايم تلاش بايد مضاعف مي شد.

اما نغمه اين را نمي فهميد وبعضي از روزها كه مي رفتم ببوسم اش وخدا حافظي كنم ازمن

سئوال ميكرد

چرا مي ري سركار؟

عزيزم براي اينكه پول داشته باشيم زندگي كنيم

پول نداشته باشيم چي ميشه؟

هيچ چي ديگه من نمي تونم برات يام يام بخرم ويا عروسك وباهم نمي توانيم برويم فروشگاه ايران

كه تودوست داري برايت خريد كنم لباس خوشگل بخرم

سرش را مي انداخت پائين !!!!

من هيچ كدام را نمي خواهم دلم مي خواهد امروز توتوي خانه باشي.

ومن ميماندم خانه با اينكه از نظر شغلي مهم بود كه هرروز سركار باشم  خوشبختانه شرايط ام

را درك ميكردند وگاهي از روزها هم اورا با خودم به محل كارم ميبردم.

حالا نغمه ام خود صاحب دوفرزند است دانشگاهي ودبيرستاني

نگاه ميكنم كه خدا چه بازي هايي با من عروسك گلي داشته

من چه پر استقامت اما باترك ولب پر شدن به هدف هايم رسيدم

خدا بازي بسه بگذار زندگي كنم  نينا

 

+ |نویسنده: نینا شفیعی |ساعت: 6:45 |تاریخ: دوشنبه هفتم بهمن 1387 |موضوع: |

یك ساعت ويژه


مردي ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.

سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟

- بله حتمآ. چه سئوالي؟

- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟

- فقط ميخواهم بدانم.

- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود 10 دلار به من

قرض بدهيد ؟

مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك

اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر

خودخواه هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.

پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من

چنين سئوالاتي كند؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده

.است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي

 كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خوابي پسرم ؟

- نه پدر ، بيدارم.

- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را

 سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.

پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير

چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين

كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟

پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا مي توانم يك ساعت

 از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...

ارسالی: شادان

باتوجه به خواسته های کوچک فرزندارزوهای بزرگ او را براورده می کنید .

زندگی پول نیست محبت است عشق است ایثار                  نینا

+ |نویسنده: نینا شفیعی |ساعت: 8:31 |تاریخ: یکشنبه ششم بهمن 1387 |موضوع: |

عشق به مقدار كافي

 

عشق به مقدار كافي

براي چه كاري؟

عشق فقط يك رابطه انساني نيست  ويا يك رابطه الهي عشق براي هر كاري لازم است عشق

يعني.................................................................... نقطه هاي مبهم مهركه براي هر کاري

کلید استارت  است اما به مقدار كافي

اگر عاشق كارت نباشي نمي تواني انجام دهي ويا عاشق فرزندت نباشي اين همه فدار كاري

 نمي كني تا عاشق زندگي نباشي زيبايي هاي زندگي را نمي بيني.

عشق یعنی زندگی را بندگی

عشق یعنی بندگی و آزادگی

خانم ليلا عوفي نويسنده كتاب(مواد لازم :عشق به مقدار كافي) كه با عشق خاطرات دوران كودكي

 ومزه سفره وجمع شدن خانه مادر بزرگ همه دور يك سفره گرم عاشقانه/ كه اين روزها متاسفانه بايد

 در كتابها خواند \يا  خاطره ايي از دوستي سرزده كه بديدارش امده هم دوست دارد كنار او باشد هم

 از وظايف خانه اش باز نماند يا روزي حوصله اشپزي نداري مثل من كه هيچ وقت حوصله اشپزي ندارم

 با اين تفاوت كه شما مسئول تهيه غذاي خانواده ايدوبنده خير مسئوليتي ندارم واصولا تنبل هستم

خيلي موارد ديگر را ظريف وزيركانه با سليقه دوخته شده به يك دستور غذا با موادي كه در دسترس داريد

كتاب آشپزي نيست خاطره گرمي خانواده از 2نسل پيش است خواندن اش طعم بوي خانه هاي

 صميمي را دارد

                                       بخوانيد و لذت ببريد نينا

مركز پخش چاپ ققنوس : ميدان انقلاب

شهر كتاب نياوران

شهر كتاب مير داماد

شهر كتاب هامون جنوب پارك نياوران

مركز پخش استان مازندران :شهر كتاب خيابان فرهنگ خيابان 15 خرداد جنب آيس بك(3267095)

 

+ |نویسنده: نینا شفیعی |ساعت: 8:24 |تاریخ: شنبه پنجم بهمن 1387 |موضوع: |

جمعه بازار 4بهمن

برنده شدن جايزه سيمون دوبواره مبارك باد

بر بانوان فعال ایران

************************

يك لبخند بزرگ طبق دستور ضيافت گرامي براي تمام عزيزان

 

فتوكپي سوره ياسين ودعا براي گشايش كار  موفق بودن باز شدن بخت و......

 کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی

خانم كه پشت به عكس است و نوار ابی داردفروشنده  دعاي مشگل گشا

اما نمي دانم مشگل خودش چرا با اين دعا باز نشده

 

نينا خانم غاز مي چراند چرا؟ خودش هم نمي داند

 

چيدن پرتقال تازه چه كيفي دارد وقاطي شدن با كارگران پرتقال چين

 

شنبه 3 ديماه هواي باراني شهر

گشت زير باران در قلب شهر

 

نینا

 

+ |نویسنده: نینا شفیعی |ساعت: 6:46 |تاریخ: جمعه چهارم بهمن 1387 |موضوع: |

سو استفاده

دزدي يعني چه؟

كسي پول ويا مالي از ديگري بردارد؟

نه كاش مال برده شود.مهم نيست جبران ميشود

اما اقاي محترم بنام اقاي نجف زاده

najafzade@gmail.com

اسم وب را بدون اجازه مي برميداريد چون وب بازديد كننده زياد داره ووب شما

صفر بازديده

ويك وب اجتماعي را تبديل به يك وب تجاري مي كنيد دزدي نيست

http://sayyarehiegolesorkh.blogfa.com/ نام وب باسم سياره گل سرخ مال

 خانمي است كه بسيار زيبا مينويسند وبازديد كننده فراوان دارد

اين هم امار وب شما در ماههاي گذشته

http://www.persianstat.com/Results.aspx?id=10080612&mode=1

 چه اسمي جز سوء استفاده ميتوانيد بر اين عمل شما كه يك وب شخصي را

تجاري كنيد گذاشت

از اين نام وآدرس براي پروژه هاي دانشجويي باقالب  جديد سوء استفاده كرديد

ايا حرمت دانشجويي  بي اجازه كار كردن است

 

امتحان كنيد روي لينك دوستان  در وب من لادن دختر من كليك كنيد

 

جاي بسي تاسف                                         نینا

********.

امروز باران زیبایی می بارد پیاده روی زیر باران وز مزمه شعر های لطیف

چه کیف دارد 

+ |نویسنده: نینا شفیعی |ساعت: 8:35 |تاریخ: پنجشنبه سوم بهمن 1387 |موضوع: |

قصه ها

کتاب اول دبستان و قصه‌های این دوره و زمونه

 

دهقان فداكار پير شده و احتیاج به کمک داره،

در تهران مرغا هورمون خوردن خروس شدن،

خروسا مامانی شدن برای مرغا عشوه میان و ناز میکنن،

 چوپان دروغگو عزيز شده و کلی طرفدار داره،

 شنگول و منگول بزرگ شدن و گرگ شدن،

 دارا و سارا رفتن فرانسه کبابی باز کردن،

كوكب خانم حوصله مهمون رو نداره و جواب تلفن رو نمیده،

كبري موهاشو مش کرده و تصميم گرفته دماغشو عمل كنه،

 روباه و كلاغ دستشون تو يه كاسست،

حسنك گوسفنداشو فروخته و پیکان خریده مسافرکشی می‌کنه،

 آرش كمانگير معتاد شده،

شيرين، خسرو و فرهاد رو پيچونده و با دوست پسرش رفته اسكي،

رستم و اسفنديار اسباشونو فروختن و موتور خریدن ميرن كيف قاپي،

  راستي چي به سر ما اومده؟؟

 نینا هم مظلوم شده رفته شمال برنزه بشه یا سینه پهلو بکنه

                                                                              نینا

+ |نویسنده: نینا شفیعی |ساعت: 6:24 |تاریخ: چهارشنبه دوم بهمن 1387 |موضوع: |

سنگ ، ثروت و عشق

سنگ ، ثروت و عشق

 

در زمانهای گذشته پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد وبرای اینکه عکس العمل مردم را

ببیند خودش را در جایی مخفی کرد

بعضی از بازرگانان وندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند بسیاری هم

غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای

است و.............

نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه بود نزدیک سنگ شد وبا هر زحمتی که بود تخته سنگ

 را از وسط جاده برداشت وان را کناری قرار داد ناگهان کیسه ای دید که زیر تخته سنگ قرار داده

شده بود کیسه را باز کرد داخل ان سکه های طلا ویک یاداشت پیدا کرد

پادشاه نوشته بود:هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد

اگر دنیای ما دنیای سنگ است

بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است

اگر دنیای ما دنیای درد است

بدان عاشق شدن از بحررنج است

اگر عاشق شدن پس یک گناه است

دل عاشق شکستن صد گناه است

هفته اي است تهران نيستم: از ارامش شمال افتاب ودريا هواي پاك بهره ميبرم 

                                                                                   نينا

 

+ |نویسنده: نینا شفیعی |ساعت: 6:5 |تاریخ: سه شنبه یکم بهمن 1387 |موضوع: |