خدا راشکر که میخوانم

با اجازه اقای یوسف علیخانی
سلام
امروز شنبه 17 اسفند است ساعت 4 بعد از ظهرساعت ده رفتم پياده روي و دوساعتي در پارك نياوران سينه كش افتاب كتاب خوندم به شما گفته بودم ميخواهم اين دوروز فقط بنويسم .
در ماه جاري باوجود كارهاي زياد دوكتاب جديد از نويسنده نسل امروز خواندم كه دلم خواست راجع به نوشته هايش يادداشتي بگذارم كه البته اگر ناقص است ايشان به بزرگواري خودشان مي بخشندمن در مقام منتقد ويا كارشناس نويسندگي نيستم فقط يك خواننده هستم كه هميشه يك كتاب در كيفم مرا همراهي ميكند زمانهاي انتظار ملاقات ، در اتوبوس در پارك وحتي بعضي وقت ها در انتظار جمع شدن دوستان وقبل از خواب هر كجا باشم اين دوست بچگي تا اين سن مرا همراهي كرده.
نمي دانم 2ماه پيش يا 3ماه پيش بود كه وب اقاي علي رشوند مصاحبه اي با نويسنده جواني را بنام آقاي يوسف عليخاني داشتند كه من كشيده شدم جهت شناخت ايشان چون جواب هاي خاص خودش را داشت وكنجكاو كه اين نسل جديد چه مي نويسد پس مراجعه كردم به وب ايشان كه ماشاالله تودرتو هم بود تادانه ، بي دانه ، هابيل وقابيل ، مصاحيه روزنامه اي زندگي نامه نقد هاي كتاب ايشان توسط نويسندگان ديگر وهمه را بادقت خواندم وبيشتر كنجكاو كه نوشته هاي افكاري ايشان را هم بخوانم در اولين فرصت كه مراجعه كردم شهر كتاب نياوران براي خريد كتاب با گفتن نام نويسنده كتابهايش جلوي من قرار گرفت بيشتر كنجكاو شده كه حتما ايشان بيشتر از اينكه شكسته نفسي كردند نامي ترند بچه هاي كه در شهر كتاب كار ميكنند لطف دارن ومنوميشناسند پرس جويي كردم ديدم بله فروش كتاب ايشان در ميان كتابهاي امروزه خوبه پس كتاب را خريدم شب دوباره در وب سايت ايشان دقيق تر جستجو كردم تا بتوانم نوشته ها رابهتر هضم كنم
جمله زيبايي در برگه اول كتاب قدم بخيرمادر بزرگ من بود تقديم به ( ايرنا و ساينا)
نشان دهنده قدر داني از خانواده ،كه موفقيت را فقط مديون خودش نمي داند ياري دهنده ها راهم دخالت ميدهد وجمله ديگري كه در برگه اول اژدها كشان خواندم براي ولي محمد، پدر بزرگم وهمه قصه گوهايي كه قصه شدند.
جاي تامل است سينه هر ادمي كتابي است وبا مرگ او كتاب دفن ميشود ومي پوسد
وچه حيف داستانهايي اموزنده خاك ميشود بدتر از اتش زدن كتابخانه رم شرقي توسط عثماني وبا كتابخانه ايران توسط اعراب وچنگيز.ديد بايد قوي باشد كه يك جمله چنين بنويسد
با كتاب قدم بخير شروع كردم گويش محلي مرا بدنبال خود كشيد وچه زيبا لحظه ها وجا ها واحساسات توصيف شده بود كه من خواننده با قدم بخير به چپر چال رفتم وغصه رعنا را خوردم و درختان را شمردم باور كردم ميلك جايي است واتفاقات ذهني نيست وجالب كه قهرمانان كتاب كارشان تمام نمي شود ونيمه كاره ميماند.
باخود گفتم شايد در كتاب اژدها كشان بتوان درك كرد اين كتاب هم ديروز بعدازظهر تمام شد بعضي از قسمت ها ي ان بنظر خيلي ساده مي ايد اما بادوباره خواني مي بينيم نويسنده چه عميق به زوايا نگاه كرده وعرق كردن كفل كل گاو ، گاو تعزيه خوانان وپشتك اب از شيپور طلايي ويا دويدن بچه ها با كفش ناجور از سرازيري طوري نوشته شده كه خواننده فكر ميكند با انان زندگي كرده ذهن چطور ميتواند دقيق طريقه جابه جايي كلا نمدي را در سر وجا انداختن آن به سربه تصويركشد برايم خوب وجالب بود كه نسل امروز جواناني هستند كه اهميت مي دهند به نسل گذشته وزندگي ساده روستايي كه چه بامحبت كنار هم پشت بام به پشت بام ميروند وگوشت شكار را بين همه تقسيم ميكنند.
اما همانطور كه اول گفتم من اصلاً نمي توانم چيزي رانقد وبررسي كنم فقط خواننده هستم واين كار در قد من نيست
اما از انجا كه در ارتباط شغلي ام تجربه هايي دارم 15 سال است مشاوره جوانان وكودكان را دارم ازنوشته ها ونقاشي ها به درون انان تا اندازه ايي پي ميبرم
من از نوشته هاي اين نويسنده جوان وپر استعداد يك نوع عجله و بلا تكليفي ميبينم ادم هاي درون قصه نيمه كاره رها ميشوند تا خواننده تصميم بگيرد ، قلم بعضي جا ها مي شكند ووا مي ماند چگونه پيش ببرد ومسئله ديگر اينكه ايشان همه چيز را روايتي نمي پذيرد در قسمت اوشانان چون ريشه علمي نداشته نا باورانه رها كرده ( يعني دوست دارد ازمون وخطا را) تا باور كند ولي در همه قسمت ها امامزاده وجود دارد وداستان دور امامزاده ميچرخد ( باور ديني وايمان) اما منطقي.
در هر صورت براي من اشنايي با نوشته هاي اين نويسنده جوان فرصتي بود تا با نوشته هاي نسل جديد اشنا شوم وهمواره آرزوي موفقيت براي تمام جوانان دارم وقدم بخير واژدها كشان باباور رنگين كمان ان زينت كتابخانه فرسوده من شد
وشايد روزي دوباره دلم براي گويش هايش تنگ شود وبخوانم ويا بشنوم كتاب جديدي نوشته اند تا بسر بدوم بخرم وبخوانم
موفق وپايدار باشيد اقاي يوسف عليخاني
وتشكر از اقاي علي رشوند كه مرا با ايشان اشنا كردند
از فردا كتاب جامه به خوناب اقاي رضا جولايي همراهيم خواد كرد
باحترام نينا شفيعي

